مجید تال

تو یکسره در چشم لشکر بودی و من نه

بازگشت
تو یکسره در چشم لشکر بودی و من نه
چون صاحب خلخال و زیور بودی و من نه
 
فهمیدم آن لحظه که نامحرم تو را می‌زد
از چند صورت مثل مادر بودی و من نه
 
ما هر دو از بازار شامی‌ها گذر کردیم
با این تفاوت که تو دختر بودی و من نه
 
در معرض چشم حرامی بوده‌ایم اما
آن لحظه تو محتاج معجر بودی و من نه
 
حاجت گرفتی در خرابه، من دلم می‌سوخت
امشب تو در آغوش یک سر بودی و من نه
 
اما دوتایی مثل گل از ساقه افتادیم
ما دست در دستان هم از ناقه افتادیم
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت
این شعر صوت داردلمس کنید و صوت‌ها را ببینید