عبدالجواد جودی خراسانی

دارم دلی دریای خون از کینه خونخوارها

بازگشت
دارم دلی دریای خون از کینه خونخوارها 
افتاده بر جانم شرر از آتش اشرارها 
 
مردم به دوش خود اگر باری کشند آسان بود 
مشکل که من بر دل کشم از رنج و محنت بارها 
 
ای آسمان ویران شوی ای چرخ سرگردان شوی 
اولاد پیغمبر کجا این محنت و آزارها
 
کلثوم غم پرور کجا ویرانه‌های شام غم 
زینب کجا و نای نی اندر سر بازارها 
 
خاری نگر که اهل حرم مجروح از سر تا قدم 
سرها ز کعب نیزه‌ها پاها ز نوک خارها
 
ای فرقدان کاش آمدی سنگ از ثریا بر سرت 
فرق علی اکبر کجا سنگ سر دیوارها 
 
اهریمنان بدسیر هر یک به روی تخت زر 
اما ببین زنجیر کین بر گردن بیمارها 
 
دردا که زد چوب جفا از کین یزید بی‌حیا 
بر آن لبی کز او عیان آمد بسی اسرارها 
 
بیداری جودی دلا جویا ز پروین شو بلی 
بیدار دارد آگهی از حالت بیدارها
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت