حدیث کرب و بلا کرد خون دلِ ما را
نه جای چاره چنین دردِ بی مداوا را
فغان که چرخ بر افروخت آتشی در شام
که تیره کرد زِ دودش چراغِ بطحا را
سکینه سر نگرفتی ز خواب در شب قتل
اگر به واقعه میدید روز فردا را
رقیه کز عطش از دیده اشک میبارید
مگر به دیده زینب ندیده دریا را
حسین به مردنِ اکبر چگونه تن در داد
نمی شنید مگر ناله های لیلا را
عزیز فاطمه عریان به روی خاک و یزید
ز ناز سر بنَهد خوابگاه دیبا را
سرِ یزید ببالین، سرِ حسین به تنور
خدای صبر دهد زین قضیّه زَهرا را
فغان که ضربتِ چوبِ جَفا نمود کَبُود
لبی که از نفسی جان دهد مَسیحا را
سِتاده عابدِ بیمار پای تختِ یَزید
نشانده بر سرِ کُرسی زرِ نصارا را
از این حکایتِ جانسوز جودیا بگذر
که سوزِ آهِ تو درهم شکافت خارا را








