برای گریه دلم یک اشاره میخواهد
نگاه، رخصت اشکی دوباره میخواهد
میان دشت عطش خیمههای در آتش
کسی که رفت دلی پر شراره میخواهد
به گوش میرسد این مرثیه ز مَشک عمو
غم رقیّه دلی پاره پاره میخواهد
سه ساله زیور خود باز کرد از کرمش
همین که دید کسی گوشواره میخواهد
برای اینکه نیفتد به دست نامردان
فرار میکند و راه چاره میخواهد
شب است و در دل صحرا بهانه میگیرد
برای دیدن بابا بهانه میگیرد










