خاطراتش قشنگ و زیبا بود

خاطراتش قشنگ و زیبا بود
عطر سیب و اقاقیا می داد
روزهای خوشش دگرگون شد
گذرش تا به کربلا افتاد
 
داغ هفتاد و دو شقایق را 
بر سرشانه های خود حس کرد
رنج زنجیر و درد سلسله را
بر مچ دست و پای خود حس کرد
 
روی آیینه ی غرور دلش 
زیر باران سنگ چین افتاد
دید خورشید را که چندین بار
از سر نیزه بر زمین افتاد
 
گریه های رقیه را می دید 
کوه فریاد در گلویش بود 
محمل باز عمه پشتِ سرش 
سر عباس رو به رویش بود 
 
دید از زیر نیزه ی جدش
بر زمین ، قطره قطره خون می ریخت
دید در کوفه دشمن نامرد
سر او را به شاخه ای آویخت
 
کودکان چموش سنگ به دست
پای ناقه به جانش افتادند
مردمان حرامزاده ی شام
خارجی زاده اش لقب دادند
 
از سر بام خاک و خاکستر
نقل سر بود و فرش راهش بود
چشم ناپاک شهر را می دید
غم ناموس در نگاهش بـود
 
غیرتش را به جوش آوردند
نیزه داران مستِ سکه پرست
چهره ی سرخ عمّه را تا دید 
مثل عباس چشم خـود را بست
51
0
موضوعشهادت امام باقر (علیه السلام)
گریزشام غریبان و اسارت کاروان امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان | عاشورا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان | ورود كاروان اسرا به شام و مجلس یزید امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
شاعروحید قاسمی
قالبچهار پاره
سبک پیشنهادینامشخص
زبانفارسی
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت