سید هاشم وفایی

بغضی که پنجه زد گلوی اطهرت را

بازگشت
بغضی که پنجه زد گلوی اطهرت را
عمری گرفته بود راه حنجرت را
 
شب تا سحرگه، در دل محراب طاعت
پاشیده بودی اشک‌های باورت را
 
تو پنجمین خورشیدِ اهل نور هستی
نور خدا کرده احاطه، محورت را
 
خود سوختی بهر نجات اهل ایمان
کردی تو خرج خلق، مهر انورت را
 
در بستر بیماری و در هُرمی از تب
کردی صدا با اشک حسرت، مادرت را
 
با خاطرات کربلا و کوفه و شام
پُرکرده بودی برگ‌برگِ دفترت را
 
یاد علیِ اکبر و عباس و اصغر
آتش فکنده لحظه‌های آخرت را
 
از کربلا جان و دلت می سوخت، ازچه
آتش زده زهر ستم بال و پرت را؟ 
 
شد بقعه‌ی نوری دگر، خاک مدینه
بُردند زیر خاک، وقتی پیکرت را
 
قلب «وفایی» سوخت هنگامی که بشنید
پُرکرده گَرد درد و غم، دور و برت را
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت