ایهاالمظلوم
شعر و اشعار شهادت امام صادق بهمراه صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
محسن ناصحی
محسن ناصحیشهادت امام صادق (علیه السلام)
بسم الله اگر طالب نوری دل عاشق !
بسم الله اگر هست تو را رأی موافق
اینک تو این راه به ادراک حقایق
بنشین نفسی ، این تو و این‌ منبر صادق
 
بگذار به آئینه ی تو نور بتابد
نزدیک بمان ، هرچند از دور بتابد
 
علم ، اول و آخر شده در دفتر او جمع
المنهُ للَه که نشد منبر او جمع
چونان که ملائک همه در محضر او جمع
هستند فقیهان همه دور و بر او جمع
 
علامه به علامه مفسّر به مفسّر
بنگر همه را مستمع و ناظر و حاضر
 
افتاده عقول همه در پای سوادش
توحید مفضّل نم دریای سوادش
طبع شعرا بسته به انشای سوادش
حکم فقها مُهر به امضای سوادش
 
دور است ز درک سخنش علم افاضل
دنیا شده بی بهره از این بحر فضائل
 
جز پرورش شیعه دگر کار ندارد
روشن چه تنوری است ولی یار ندارد
غم دارد و غم دارد و غمخوار ندارد
مظلوم بقیع است و عزادار ندارد
 
افسوس که در خیمه ی او جمع نبودیم
جز یک شب تقویم غمش را نسرودیم
 
در صدق که نام آور و در علم رفیع است
همواره گنهکارم و همواره شفیع است
او گوشه‌نشین شب بی نور بقیع است
از روضه ی تنهایی او خون دل شیعه است
 
مائیم و غم بی کسی حضرت صادق
تنها شده تا شیعه نماند متفرّق
 
بوده است پریشان پریشانی جدش
حیران شده از روضه ی حیرانی جدش
سنگ آمد و زد بوسه به پیشانی جدش
خون می چکد از صورت نورانی جدش
 
اشکش شده جاری به غم کرببلایش
یک عمر خودش روضه گرفته است برایش
رضا دین پرور
رضا دین پرورشهادت امام صادق (علیه السلام)
شکوه ها می کنم از چشم تری بسته شده
مانده ام اوّل راه و گذری بسته شده
زلف من با غم یارم سحری بسته شده
آمدم گریه کنان پشت دری بسته شده
 
نذر کردم که گرفتار شدم گریه کنم
بگذارید به احوال خودم گریه کنم
 
خاک بین الحرمین است هوایی بقیع
چه کنم؟ من گله دارم ز جدایی بقیع
می نشیند به روی خاک، فدایی بقیع
به خدا می رسد از راه گدایی بقیع
 
چه شود آرزوی ما همه معنا بشود
موقع ساختن مرقد زهرا بشود
 
برو با ذکر علی، مست شو در سعی و صفا
فخر کن، گریه کن از توسعه ی کرببلا
عشق کن، حال کن از گسترش صحن رضا
به سر خود بزن از غربت آن پنجره ها
 
شهر را کاش پُر از پرچم صادق بکنیم
کاشکی از غم بی زائری اش دق بکنیم
 
چقدر بی محلی؟… گریه کنی نیست که نیست
دور این نور جلی‌ …گریه کنی نیست که نیست
حرمش هست ولی … گریه کنی نیست که نیست
غیر زهرا و علی … گریه کنی نیست که نیست
 
او غریب است و جواب غم و اشکش، آه است
ای مدینه به خدا روضه ی او جانکاه است
 
گفت؛ گُل بودم و از ساقه شکاندند مرا
بی عبا در وسط کوچه دواندند مرا
پیش چشم در و همسایه کشاندند مرا
با جسارت به در خانه رساندند مرا
 
آنکه من را به زمین از سر اجبار انداخت
هی مرا یاد غم حیدر کرار انداخت
 
از غمم داد کشیدند و صدایی نگرفت
راه ناموس مرا بی سر و پایی نگرفت
خانه ام سوخت، ولی میخ به جایی نگرفت
در نیفتاد … به آن ضربه ی پایی نگرفت
 
عرش می سوخت، دل و جان پیمبر می سوخت
آب می سوخت، گُل صورت مادر می سوخت
 
گرچه سجاده کشیدند و شرر آوردند …
ظلم کردند و مرا بین خطر آوردند …
سخت شد قبضه ی شمشیر که در آوردند …
یاد من باز، غم نیزه و سر آوردند
 
آخرین دم زدن و بازدمش بود حسین
ته مقتل، نگران حرمش بود حسین
حسن لطفی
حسن لطفیشهادت امام صادق (علیه السلام)
آنکه حکمت به لب او جریان داشت که بود
آنکه علم از نفس او فوران داشت که بود
آنکه اندیشه از او شیره‌ی جان داشت که بود
آنکه ایمان به وجودش ضربان داشت که بود
 
خانه‌ای در حرم هر دل عاشق دارد
شیعه امروز از او وعده‌ی صادق دارد
 
همه جا سایه فیض‌اش به سرِ سرورها است
حُکمِ او حکمت او ژرفترین باوررها است
چقدر خطبه‌ی او خط به خطِ دفترها است
قالَ صادق همه‌جا تاج سر منبرها است
 
از اشارات نگاهش لب ما جان دارد
از احادیث لبش مذهب ما جان دارد
 
آنقدر گفت علی روز و شب از حال علی
که جهان پُر شده از قالَ علی قال علی
فیض او بود که دل رفت به دنبال علی
که فقط آل علی آل علی آل علی
 
آنقدر گفت علی بر لب ما جام علیست
کوری دشمن مولا همه‌جا نام علیست
 
باده نوشان زِ دَمش راز مگو ساخته‌اند
خاک راهش همه بردند و سبو ساخته‌اند
کعبه را روز ازل از گل او ساخته‌اند
عالمان از لب این چشمه وضو ساخته‌اند
 
همه‌ی اهل نظر بر درِ او رو زده‌اند
انبیا محضر او آمده زانو زده اند
 
نفس اوست اگر گریه‌ی ما طولانی است
نفس اوست اگر دیده‌ی ما بارانی است
مقتل اوست اگر حال جگر طوفانی است
مجلس صبح و شبش مجلس و رضه خوانی است
 
بی سبب نیست که سوزد جگرش گاه به گاه
حق بده کُنیه‌ی او هست ابا عبدالله
 
بارها حرمتش از کینه‌ی منصور شکست
دید بی حرمتیِ آنهمه مامور… شکست
آمدند و در این مقتلِ ماثور شکست
وایِ من از در این خانه که با زور شکست
 
وای از شیخ حرم هیچ کسی شرم نکرد
از سفیدی محاسن نفسی شرم نکرد
 
او که پیر است از این خانه به اجبار مبر
آبروی همه‌ی ماست در انظار مبر
رسیمان شرم کن از کوچه به اصرار مبر
همه جا می‌روی اما سوی بازار مبر
 
مو سفید حرمم دست به دیوارش است
خاطرات بدی از کوچه و بازارش است
 
از روی شانه کشیدند عبایش اُفتاد
ناگهان آمد و هُل داد عصایش اُفتاد
ریسمان را که کشیدند به پایش، اُفتاد
فاطمه پشت سرش بود بجایش اُفتاد
 
او زمین خورد ولیکن زِ روی مرکب نه
از روی ناقه نه در خواب نه غرق تب نه
 
دخترک بود و شبی تار که مهتاب نداشت
دخترک بود و تب و آه ولی تاب نداشت
پای پُر آبله جز گریه‌ی خوناب نداشت
دخترک بود ولی زجر که اعصاب نداشت
 
تا خودِ قافله او را به روی خار کشید
مثل آن در که به پهلو خط مسمار کشید
مرضیه عاطفی
مرضیه عاطفیشهادت امام صادق (علیه السلام)
یاورِ بی ضرر و یارِ وفادار نداشت
داشت شاگردانِ خِبره؛ ولی یار نداشت
 
بود از نسل علی…حیف ولی دور و برش
قنبر و مالک و سلمانِ وفادار نداشت
 
هر چه از نقشهٔ دشمن-شکنی ها میگفت
برملا میشد و یک راز-نگهدار نداشت
 
حضرتِ شیخ الائمه چقدَر بود غریب
هیچکس با خودش و دغدغه اش کار نداشت
 
غیرِ هارونِ عزیزِ مکّی…آنکه سریع
رفت در آتش عشقش! غمی انگار نداشت
 
شعله ها سرد شد و ذره ای آسیب ندید
قلبِ او بود سلیم و دل بیمار نداشت
 
نیمه شب بود که شد قصدِ جسارت آغاز
کوچه غوغا شد و جز فتنهٔ اشرار نداشت
 
خانهٔ امنِ امام ِ صادق شد ناامن
دشمنش آمد و جز نیتِ آزار نداشت
 
آنقدَر با تشر و با عجله می بردند
وقتِ برداشتن و بستنِ دستار نداشت
 
می دوید و نفَسَش سوخت و میخورد زمین
کاش مرکَب به سرآسیمگی اجبار نداشت
 
عرقِ پیشانی رویِ محاسن می‌ریخت
حالش آشفته شد و رنگ به رخسار نداشت
 
کوچه، دستِ بسته، پای برهنه، دشنام…
غربتش فرقی با حیدر کرار نداشت
 
عضو عضوِ بدنش یکسره از کار افتاد
کاش زهر آن همه بر کشتنَش اصرار نداشت
 
پیرهن بر تنش و ماند عقیقش در دست
پیکرش زخم نشد! نیزهٔ بسیار نداشت
 
تشنه جان داد ولی بود سرش بر بدنش
تنش عریان نشد و خندهٔ انظار نداشت!
مجتبی خرسندی
مجتبی خرسندیشهادت امام صادق (علیه السلام)
ناگهان سجّاده را از زیر پایش می کِشند
مثل حیدر در میان کوچه هایش می کشند
 
نامسلمان ها به فکر سنّ وسالش نیستند
پابرهنه،بی عمامه ،بی عبایش می کشند
 
بی مروّت ها سوار مرکب و دنبال خویش
پیرمردی را پیاده ، بی عصایش می کشند
 
با طناب و دست بسته،سیلی و آتش به در
لحظه لحظه عکس مادر را برایش می کشند
 
نای رفتن را ندارد در تنش اما به زور
درمیان کوچه زیر دست وپایش می کشند
 
روضه ها را در خیالش هی مجسم می کنند
از مدینه ناگهان تا کربلایش می کشند
 
زینت دوش نبی افتاده بی سر بر زمین
وای بر من از کجاها تا کجایش می کشند
 
شاه غیرت روی خاک افتاده و بی غیرتان
نقشه ی حمله به سوی خیمه هایش می کشند
 
چون نمی برّید خنجر حنجرش را از جلو
ناکسان این بار خنجر از قفایش می کشند
 
کاروان عصمت و توحید را -نامحرمان-
کربلا تا کوفه وشام بلایش می کشند
 
 
اشک دختر بچه ای یک شهر را بر هم زده
با سر باباش جان را از صدایش می کشند
 
در قنوتش رفته در فکر تمام روضه ها...
ناگهان سجاده را از زیر پایش می کشند
محمود ژولیده
محمود ژولیدهشهادت امام صادق (علیه السلام)
آه از آن خصم که دشنام به آقا میگفت
عصبانی،،سخنِ زشت به مولا میگفت
 
مست بود و گهی از غِیظ تهاجم میکرد
حرف بد میزد و گه طعنه به طاها میگفت 
 
 
وای از آن لحظه که حرف دهنش بدتر شد
ناسزا بود که بی وقفه به زهرا میگفت 
 
نانجیب آنچه توانست به بُغضش افزود
ناصبی بود که اینگونه سخنها میگفت 
 
صادق آل عبا را پیِ مرکب، دل شب
میکشید و به زبانی بد و بیرا میگفت 
 
هر چه فرمود امام: عیب مگو می آیم
باز با خنده و تهدید و تَقلّا میگفت...
 
حیف که رخصت ذبحِ تو ندارم، وَرنه
فَرض بود آنچه مرا سید و مولا میگفت 
 
پا برهنه پسر فاطمه را بُرد به قصر
دید منصور هم از قتلِ مسیحا میگفت
 
ناگهان صوتِ پیمبر به سَرایَش پیچید:
چه کسی بود ز قتلِ پسرِ ما میگفت!؟ 
 
وای اگر تیغ تو بیرون ز غلافت آید...
این نبی بود که اینگونه به اعدا میگفت
 
پس کجا بود پیمبر که به گودال آید؟
بشنَود شمر، چه با زاده زهرا میگفت 
 
گاه میگفت سرت جایزه دار است،حسین!
گاه میزد به گلو، خَنجر و درجا میگفت…
 
 
زینت دوش نبی! وقت ملاقات شده!
زینت دوش نبی داشت خدایا میگفت
 
نالۀ فاطمه آمد که؛ بُنَیَّ قَتَلوک
ذَبَحوکَ وَ مِنَ الماءِ حسینا مَنَعوک
روح الله عیوضی
روح الله عیوضیشهادت امام صادق (علیه السلام)
زیر این گنبد دوّار و کبود
کلبه ای سمت خدا در دارد
سالخورده پدری روحانی
حجره ای گوشه ی بستر دارد
 
 
ششمین مرد که یک دریا غم
آب جاری شده ی عِینش بود
قسمت بال و پر میکائیل
آستان بوسی نعلینش بود 
 
 
وضع حالات وخیمش از صبح
روز را در نظرش شب کرده
بسکه بالاست دمای بدنش
چند دفعه بخدا تب کرده
 
 
زهر خیمه زده روی بدنش
می کشد پا به زمین می سوزد
سرفه ای خشک و عطش... این یعنی...
سینه ی عرش برین می سوزد
 
 
بخت برگشته کسی که دیشب
اذیتش کرده سر سجاده
آتش انداخت به جان درب
خانه ی حضرت زهرا زاده
 
 
زد به هر آتش و آبی جبریل
نکند حادثه تکرار شود
مادری پشت در خانه ی خود
مانده با طفل و گرفتار شود
 
 
لحن آلوده ی این قوم او را
گرچه دنیازده و سیرش کرد
باز اما غم بانوی فدک
پیش از موعد خود پیرش کرد
 
 
روضه خوان آمده حالا باید
پرده ای نصب کند در منزل
آسمان دلش از بس بارید
خاک دنیا شده از دستش گِل
 
 
وسط منبر و درس روضه
یادش آمد ز لب خشک امام
لب نزد بر لب آبی تا گفت
بر لب تشنه ی مظلوم سلام
 
 
باز فرمود که هرکس با ماست
خنده در وادی محشر دارد
چشم گریان عزادار چو من
شاد باشد که برادر دارد
محمد جواد شیرازی
محمد جواد شیرازیشهادت امام صادق (علیه السلام)
نیمه شب بود و عاشقی بیدار
مست حق بود و راحت از اغیار
 
نیمه شب بود و وقت راز و نیاز
بین سجاده بود، بین نماز
 
 
با تأسی به مادرش زهرا
دست خود برده بود سوی خدا
 
داشت همسایه را دعا می کرد
گره ها را دوباره وا می کرد
 
ذکرِ ارباب عالمین گرفت
بوسه از تربت حسین گرفت
 
ناگهان صحبت از تهاجم شد
خلوتش بین نعره ها گم شد
 
داد و فریاد، بی دلیل زدند
شعله بر خانه ی خلیل زدند
 
حرمت این حرم شکسته شد و
دست او بین خانه بسته شد و
 
پا شد از جای خود ولی افتاد
یاد مظلومی علی افتاد
 
از غریب مدینه دم می زد
وسط شعله ها قدم می زد
 
خاک و خاکستر از عباش تکاند
اشک بر مادرش دوباره فشاند
 
حرف داغِ گران زهرا بود
میخ در روضه خوان زهرا بود
 
پیر مردی وحید را بردند
آن محاسن سپید را بردند
 
 
باز هم روضه ها به کوچه کشید
آه... آقای ما بگو چه کشید؟!
 
پیر را طاقت دویدن نیست
می رود..‌. حاجت کشیدن نیست
 
فلک از غصه شرمگین شده بود
شیخ ما نقش بر زمین شده بود
 
پیکرش را چقدر آزردند
تا که شیخ الائمه را بردند
 
خوب شد بر سرش جدال نشد
غارت پیکرش حلال نشد
 
تشنگی تاب و قدرتش نگرفت
تیر و نیزه به قامتش نگرفت
 
رخش از خون تازه رنگ نشد
صورتش آشنا به سنگ نشد
 
 
خوب شد قاتلی سویش نرسید
پنجه ای بین گیسویش نرسید
 
خواهری با شکستنش نشکست
بر روی سینه اش کسی ننشست 
محمد علی بیابانی
محمد علی بیابانیشهادت امام صادق (علیه السلام)
قسم به غربت خاکی که فوق تفسیر است
هوای شعر برای بقیع دلگیر است
 
نفس کشیدن بین غبارها سخت است
سرودن از حرم بی مزارها سخت است
 
چگونه شعر بگوید دلی که می‌گیرد
الا بقیع! چرا شاعرت نمی‌میرد
 
قرار نیست تو را بی سبب بهانه کنم
ولی بگو که دلم را کجا روانه کنم
 
کبوتری که در این خانه لانه داشته است
در آستان رضا آشیانه داشته است
 
چگونه باخبر از آن سرای درد و غم است
دلش خوش است که نامش کبوتر حرم است
 
بقیع، سامره و کربلا و مشهد نیست
در این سرا خبری از رواق و گنبد نیست
 
بقیع مثل نجف نیست تا که مهمانش
به راحتی بنشیند میان ایوانش
 
ولی بقیع، بهشتی‌ست با چهار مزار
بقیع مژده سالی‌ست با چهار بهار
 
چهار مظهر غربت، چهار تن مظلوم
چهار قبر غریب از چهارده معصوم
 
فقط میان بقیع است این قرار و تمام
به یک سلام شوی زائر چهار امام
 
ولی نه، آه دلم ناتمام مانده هنوز
به سینه حسرت عرض سلام مانده هنوز
 
سلام از عمقِ دلِ دیده‌ای که پُر ابر است
به مادری که بدون حرم، نه بی قبر است
 
اگر سلام تو آتش به سینه‌ات افروخت
از آن دری‌ست که روزی میان آتش سوخت
 
مرا ببخش!  نمی‌خواهم آتشت بزنم
چگونه گویم از آن روز، خاک بر دهنم
 
ز هرُم شعله‌ی در یاس را که پژمردند
در آن هجوم علی را به ریسمان بردند
 
میان تلخی آن صحنه‌ی غبارآلود
شکست قامت مرد و مدینه شاهد بود
 
از آن غروب غم‌انگیر چند سال گذشت
که باز خاطره‌ی کوچه از خیال گذشت
 
مدینه همدم اندوه دودمان علی‌ست
و باز شاهد مردی ز خاندان علی‌ست...
 
...که باز آمده آتش در آستانه‌ی او
هزار شکر که محسن نداشت خانه‌ی او
 
رسیده‌اند که از باغ، لاله را ببرند
امام صادق هفتاد ساله را ببرند
 
تصورش چقدر سخت می‌شود ای وای
بزرگ طایفه در کوچه می‌دود ای وای
 
کسی نگفت مگر پیرمرد بردن داشت؟!
تن نحیف مگر تازیانه خوردن داشت؟!
 
میان گریه‌ی آرام او بلند نخند
به دست بی رمقش لااقل طناب مبند
 
میان سینه‌ی او روضه‌ی مدینه به‌پاست
طنین روضه‌اش از «وای مادرش» پیداست
 
عزیز فاطمه را بی اراده می‌بردند
همه سواره و او را پیاده می‌بردند
 
دوید و از نفس افتاد پشت آن مرکب
دوید و از نفس افتاد گفت یا زینب
 
اگرچه رفت ولی قامتش خمیده نبود
به نی مقابل چشمش سَر بُریده نبود
 
اگرچه رفت ولی سلسله به شانه نداشت
به جای جای تنش رد تازیانه نداشت... 
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما