ایها المظلوم-ayohalmazloom
شعر و اشعار ایها المظلوم مرجع اشعار و مداحی مناسبت ورود و استقبال از محرم به تفکیک گریز اشعار و همراه با صوت سبک مختلف و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریز های متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز در سمت راست صفحه مراجعه فرمایید
نمایش هر صفحهمورد
ای دل به عزا راست کن آهنگ فغان را
کامشب شب قتل است
 
ای دیده فرو ریز به رخ اشک روان را
کامشب شب قتل است
 
تار نفست بگسلد ای سینه خروشی
تا چند خموشی
 
قانون نوائی بده ای نطق زبان را
کامشب شب قتل است
 
ای دیده بخت ار چه ندیدم کم و بسیار
خود چشم تو بیدار
 
شرمی کن و از سر بنه این خواب گران است
کامشب شب قتل است
 
ای مرغ فغان بر چمن قدس گذر کن
وز مهر خبر کن
 
جبریل امین طایر قدسی طیران را
کامشب شب قتل است
 
فارغ نبود بخت جوان و خرد پیر
از ناله شبگیر
 
یعنی که عزا فرض بود پیر و جوان را
کامشب شب قتل است
 
از شرم رخ صاحب ششمیر دو پیکر
در قلب دو لشکر
 
جنگ است به خون ریزی خود تیغ و سنان را
کامشب شب قتل است
 
در مندل ترکش ز غم اصغر بی شیر
شد چله نشین تیر
 
هم پیچ و خم غصه چو زه کرد کمان را
کامشب شب قتل است
 
از نصرت اعدا و شکست غم دین هم
شد پشت فلک خم
 
دل تنگ تر از چشم زره کرده یلان را
کامشب شب قتل است
 
اجرام فلک را که به اعدا سر یاری است
بس ذلت و خواری است
 
بر ماه رسد پرده دری دست کتان را
کامشب شب قتل است
 
از سنبل حوران ارم بضعه خاتم
چون مجلس ماتم
 
پوشیده سیه ساحت فردوس جنان را
کامشب شب قتل است
 
تا عربده شوخی و مستی شودش کم
مشاطه ماتم
 
از نیل عزا سرمه دهد چشم بتان را
کامشب شب قتل است
 
چون نیست سنگین دلی چرخه دولاب
در چشم فلک آب
 
یا ساقی کوثر مددی تشنه لبان را
کامشب شب قتل است
 
یغما به دعا ختم کن این قصه دراز است
چون وقت نیاز است
 
توفیق دهد ختم عزا سینه زنان را
کامشب شب قتل است
شاه دین گفت به رحمت همه اصحاب صفا را
فارغ از بیعت خود می کنم این لحظه شما را
 
همه گفتند که دست از تو نداریم خدا را
پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
 
***الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را
 
آنکه در راه ولای تو سر و جان نسپارد
جان به سختی ندهد دل به شهادت نگذارد
 
گوی دولت نبرد، جام سعادت نگمارد
قیمت عشق نداند، قدم صدق ندارد
 
***سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را
 
گردن طوع به سحر از در اعجاز نپیچم
روی دل از سر کوی تو سرافراز نپیچم
 
سر به خواری زجفا از در اغراز نپیچم
گر سرم می رود از عهد تو سر باز نپیچم
 
***تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را
 
کی دهم خاک سر کوی تو با افسر شاهی
چون دهد دل به تبرای تو از صدق گواهی
 
رای بر مهر تو دارم به همه روی سیاهی
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
 
***دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
***آشوب بهم برزده ذرات جهان را
کامشب شب قتل است
 
هنگامه حشر است زمین را و زمان را
کامشب شب قتل است
 
با آنکه در این منظره کآن طارم علوی است
و از رنج نشان نیست
 
***آورده ببین دیده کیوان یرقان را
کامشب شب قتل است
 
برجیس که آمد ز ازل قاضی مطلق
زین فتوی ناحق
 
***بیم است که تبدیل کند نام و نشان را
کامشب شب قتل است
 
در پهنه میدان فلک فارس بهرام
چون ترک عدوکام
 
***بر فرق زند پنجه نیروی و توان را
کامشب شب قتل است
 
رسم است به هنگام سحر خنده خورشید
از شرم نخندید
 
***یا ظلمتش از قیر برآکنده دهان را
کامشب شب قتل است
 
ناهید که در بزم شهود آمده با چنگ
بربط زده بر سنگ
 
***و از پرده دل ره زده آهنگ فغان را
کامشب شب قتل است
 
تیر آنکه به طومار نهد دفتر کیهان
ز آن دست پریشان
 
***کز بهت تمیزی نکند سود و زیان را
کامشب شب قتل است
 
مه را که جهان گر همه پرماتم و شور است
او را شب سور است
 
***بر کرده به تن کسوت ماتم زدگان را
کامشب شب قتل است
 
زیر و زبر چرخ و زمین و آنچه در او هست
یکباره شد از دست
 
***امکان تمکن چه مکین را چه مکان را
کامشب شب قتل است
 
در سینه و چشم آتش آه اشک جگرگون
چه عالی و چه دون
 
***از ماهی و مه در گذرد پیر و جوان را
کامشب شب قتل است
 
ترسم که ز اشراق تو تا روز قیامت
خورشید امامت
 
***غارب شود ای صبح نگهدار عنان را
کامشب شب قتل است
 
گفتم به فلک منطقه برج دو پیکر
هست از پی زیور
 
***گفتا نه پی نظم عزا بسته میان را
کامشب شب قتل است
 
اجرام فلک را که به اعدا سر یاری است
بس ذلت وخواری است
 
***بر ماه رسد پرده دری دست کتان را
کامشب شب قتل است
 
شاید که نگردد شب امید فلک روز
ای آه فلک سوز
 
***بر خیز که آتش زنم این تخت روان را
کامشب شب قتل است
 
ای دیده بخت ار چه ندیدم کم و بسیار
خود چشم تو بیدار
 
***شرمی کن و از سر بنه این خواب گران است
کامشب شب قتل است
 
تن خانه اندوه چه ویران و چه آباد
چه بنده چه آزاد
 
***دل جایگه درد چه پیدا چه نهان را
کامشب شب قتل است
 
پوشیده و پیداست در این صبح سیه روز
بس شام غم افروز
 
***ای مرغ سحر خیز فروبند زبان را
کامشب شب قتل است
 
ای جسم گران جان من ای جان سبکبار
زی پهنه پیکار
 
***در تاز و مهیای فدا شو تن و جان را
کامشب شب قتل است
 
در معرکه راندن نتوانی به جدل خون
ز اشک جگرگون
 
***سیل سیه انگیز کران تا به کران را
کامشب شب قتل است
 
کار دو جهان بود اگر افزود و اگر کاست
از دولت و دین راست
 
***آوخ که خلل خاست هم این را و هم آن را
کامشب شب قتل است
 
سردار بست اسلحه بالای خمیده
وین آه کشیده
 
***مردانه به چالش بکش این تیغ و سنان را
کامشب شب قتل است
چون نهفت از خجلت سلطان دین
چهره ی زرد آفتاب اندر زمین
 
بی تحاشا خسرو روز از سریر
خویشتن افکند در دریای قیر
 
خور چو نور دین احمد شد نهان
همچو کیش اهرمن شب شد عیان
 
بیضه اسپید بیضا رخ نهفت
شب چو زاغی بر سر آن بیضه خفت
 
آمد از پرده برون دیوانه وش
پای تا سر عور بانوی حبش
 
جامه نیلی کرد زال روزگار
مو گشود از غم عروس زنگبار
 
گرد آورد آن شهنشاه سترگ
جمله ی اصحاب از خورد و بزرگ
 
از برادر وز برادر زادگان
هم ز فرزندان و یاران جملگان
 
گفت با ایشان که ای آزادگان
ای همه از طینت ما زادگان
 
ای همه از خاک علیین پاک
ای همه در خاک مهر تابناک
 
بیعت خود از شما برداشتم
من شما را با شما بگذاشتم
 
این شب تار است و دشت بیکران
راهها پیدا به اطراف جهان
 
دشمنان در خواب ظلمت پرده دار
راههای روشن اندر هر کنار
 
هر یکی از گوشه ای بیرون روید
فارغ از توفان این عمان شوید
 
با من اینان را سر کار است و بس
چونکه من هستم نجویند هیچکس
 
بهر من این آسیا در گردش است
بهر من این سیل اندر جنبش است
 
زود بگریزید از این سیل مهول
تا نه بگرفته ست عالم عرض و طول
 
زود از این سرگشته صرصر وارهید
رخت از این خونخواریم بیرون کشید
 
چونکه جانبازان میدان وفا
این شنیدند از شه ملک صفا
 
جمله یکبار آمدند اندر خروش
لجه ی دریای عشق آمد بجوش
 
جمله گفتند ای خلیفه کردگار
ای جمال حق ز رویت آشکار
 
ای تورا رخ مظهر نور جمال
گردش چشم تو آثار جلال
 
ای پناه خلق یعسوب عرب
ای اسیر کرب کشف هر کرب
 
ما همه جسمیم و جان ما تویی
ما همه لفظیم و آن معنی تویی
 
جسم بیجان چیست مرداری عفن
زود زود از خانه اش بیرون فکن
 
جسم خوش باشد فدای جان شود
از برای جان خود قربان شود
 
جسم اگر قربان شود در راه جان
عیسی آسا می رود تا آسمان
 
نور او از نور مه افزون شود
مه چه باشد من ندانم چون شود
 
ورنه چون گردد جدا از نور جان
ماند اندر خاک ظلمانی نهان
 
جان اگر گفتم تورا معذور دار
عنکبوتی می کند بازش شکار
 
عنبکوتی گردد عنقا می تند
وز لعاب خویش دامی افکند
 
عنکبوتم تار و من این لفظها
ای تو آن سیمرغ قاف اجتبا
 
جان جانی و تو هم جانان تویی
بلکه جان جان و جان جان تویی
 
تا قیامت گر بگویم جان جان
راستی هستی تو بالاتر از آن
 
جسم و جان ما فدای جان تو
هرچه باشد جز یکی قربان تو
 
گفت آن یک گر جهان بودی مدام
بودمی من زنده تا روز قیام
 
کشته گشتن در رهت خوشتر بدی
زان حیات جاودان سرمدی
 
وان دگر گفتا اگر بودی هزار
کشتن و پس زنده گشتن زار زار
 
می خریدم در رهت ای شاه جان
نیست جز یک کشتن و باغ جنان
 
گفت آن دیگر ز جان محبوب تر
یا از این پوسیده پیکر خوبتر
 
گر مرا بودی همی کردم نثار
نزد سم اسب تو ای شهریار
 
چارمین گفتا که من گردم جدا
از تو و بنشینم اندر راهها
 
چشم اندر رهگذار کاروان
تا خبر گیرم ز تو از این و آن
 
بر سر من آن زمان صد خاک باد
گوش من کر سینه ی من چاک باد
 
زین نمط هریک سخن پرداختند
عرش و کرسی را به رقص انداختند
 
چون شنید این آن شه لاهوت خو
گفتشان فالان یا قوم انظروا
 
انظروا ما بین ذین الا صبعین
وابصروا ما لا رأی قلب و عین
 
من نمی دانم چه دیدند از میان
آنچه هرگز درنیاید در بیان
 
آنکه ایشان را ز خود بیخود نمود
آنکه باید آمد و خود را ربود
 
بار جسم و جان ز خود انداختند
رخش همت سوی گردون تاختند
 
جسم ناسوتی همه انوار شد
ماهی از هامون به دریا یار شد
 
بال افشاندند و از خود ریختند
قسط هر عنصر به آن آمیختند
 
دام دونان سوی دونان باز شد
پیش از انجامشان آغاز شد
 
پای کوبان آن یکی افشاند دست
دست افشان آن یکی از جای جست
 
تا ثریا این کله انداختی
قد به گردون آن یکی افراختی
 
چشمهاشان جمله بر راه سحر
تا برآرد کی ز خاور مهر سر
 
گوشهاشان جمله بر بانگ خروس
تا کی آید از پیش آوای کوس
 
تیغها بر کف کفنهاشان به دوش
سینه ها در جوش و دلها در خروش
 
چون دمیدن صبحدم آغاز کرد
روزگار آهنگ ماتم ساز کرد
 
لیلی شب بند پیراهن گسیخت
عقد زیور سربسر بر خاک ریخت
 
معجر کحلی فکند از سر بخاک
تا به دامن هم گریبان کرد چاک
گر از این واقعه اشکت ز بصر می گذرد
قدر این قطره ز دریای گهر می گذرد
 
می دهد آهت از این غم به شبستان لحد
نور شمعی که زخورشید و قمر می گذرد
 
آه از آن شب که حسین گفت به یاران فردا
هر که دارد سر تسلیم ز سر می گذرد
 
«چون صدف مُهر خموشی بگذارید به لب»
از شما ورنه در فیض خبر می گذرد
 
از دلیران ظفر پیشه در این دشت وصال
تیر باران بلا همچو مطر می گذرد
 
تاج زیبای شفاعت نهد ای قوم به سر
از شما هر که چو من از سر و زر می گذرد
 
این مکانیست که از حلق علی اصغر من
از کماندار قضا تیر قدر می گذرد
 
«جگر شیر نداری سفر عشق مکن»
«سبزه ی تیغ در این ره ز کمر می گذرد»
 
«دل دشمن به تهی برگی من می سوزد»
«برق از این مزرعه با دیده ی تر می گذرد»
 
زینب از حرف جگر سوز برادر می گفت
«چاردیوار مرا آب ز سر می گذرد»
 
اُف به دنیا که دل آزرده از او بادل خون
قرّة العین نبی تشنه جگر می گذرد
 
هر شهیدی دم تسلیم به آن شه می گفت
جان نثار تو چه با فتح و ظفر می گذرد
 
سرِ خود دید چو بر دامن آن شه حُرّ گفت
«رشته چون بی گره افتد زگهر می گذرد»
 
آخرین گفته ی نور دل لیلا این بود
«پای بر عرش نهد هر که زسر می گذرد»
 
مستمع باش «وفایی» که پی ذکر حسین
«سخن صائب پاکیزه گهر می گذرد»
فردا به زمین افتد از سر همه افسرها
افسر چه بود کز تن ریزد به زمین سرها
 
از جیب قضا دستی پیدا شده بگشاید
بر روی بنی احمد از فتنه بسی درها
 
مرغان حرم را چرخ گسترد چنان دامی
کاندر قفسش ریزند شاهین و هما پرها
 
از برج جفا نجمی امشب به نحوست رست
کز شومی آن فردا غارب شود اخترها
 
زین شام سیه کوکب یک جمره کین سرزد
کز حدتش اژدرسا سوزد همه آذرها
 
از دور فلک برخاست در بزم غم آن ساقی
کز خون گلو انباشت تا لب همه ساغرها
 
بی پرده و بی پروا بی پرسش و بی پرهیز
خون پسران ریزند در دامن مادرها
 
ز آن غایله خواهد خاست شوری که جهان آشوب
ز آن حادثه آید راست در ماریه محشرها
 
در خون خطا خسبند از پا همه نوخطان
بر خاک بلا غلطند از سر همه پیکرها
 
فردا شه مظلومان در حیرت و در ماتم
از وحشت فرزندان وز حسرت یاورها
 
مایل به خیامش دل بریاد زن و فرزند
در رفتن خود عاجل از داغ برادرها
 
گاهی به حریمش رای گه سوی حرامی روی
دل بسته موقوفین تن جانب لشکرها
 
تا سر ز قدم خندان از شادی جانبازی
تا لب ز درون پر خون از خواری خواهر ها
 
خاطر ز طرب خالی تن از تعبش مملو
دل مضطرب از تشویش درماندن دخترها
 
بربند صفایی لب، دم درکش و خامش زی
صد قرن نیاری راند این راز به دفترها
شام عاشورا چو آن موج بلا
موج زن شد در زمین کربلا
 
آل بوسفیان «کذاب اشر»
عازم جنگ «ملیک مقتدر»
 
عترت طه به صد شوق و شعف
بهر جانبازی گرفته جان به کف
 
کفر و ایمان گشت یک جا روبرو
حق و باطل هر دو با هم جنگجو
 
اندر آن شب چون روز رستخیز
یک زنی دیدند زار و اشکریز
 
وه چه زن غم داده بنیادش به باد
بلکه غم او را غلام خانه‌زاد
 
غصه‌اش افزون و صبرش کم شده
در جوانی همچو پیران خم شده
 
خود یکی اشکش ز بی‌تابی هزار
دیده‌اش چون ابر نیسان قطره بار
 
اندر آن شب همچو بخت خود ز آه
کرده روز هر دو عالم را سیاه
 
شعله افشانی به شمع آموخته
یک جهان جان را به آهی سوخته
 
تیر آهش در کمان قد بره
گریه‌اش اندر گلو بسته گره
 
تر نموده ز آب چشمان خاک را
رفتی از مژگان خس و خاشاک را
 
خاره و خاری که در آن بادیه
بود در خاک زمین ماریه
 
جملگی را آن زن ژولیده مو
می‌نمودی اندر آن شب رفت و رو
 
کرد از وی حق‌شناسی این سئوال
کیستی تو ای زن افسرده حال؟
 
اندر این شب آه و افغانت ز چیست؟
جسجویت اندر اینجا بهر چیست
 
گفت: من خاتون اقلیم غمم
مالک الملک دیار ماتمم
 
نام من زهراست اندر خافقین
مادرم بر خسرو بی‌کس حسین
 
چون که فردا اوفتد از صدر زین
جسم مجروح حسینم بر زمین
 
ترسم اندر خاک چون شد مسکنش
گردد افزونتر جراحات تنش
 
می‌کنم در این دیار هولناک
این زمین را از خس و خاشاک پاک
 
زین حکایت بازشدن خون در دلم
گشت مشکل‌تر عزیزان مشکلم
 
بد ز روز آن شب محنت اثر
گوئیا خاتون محشر باخبر
 
کز سر زین زینت عرش اله
کرد جا اندر زمین کربلا
 
روسیاهی پیرهن برد از تنش
آن دگر عمامه آن یک جوشنش
 
خواهرش زینب دوان با اشک و آه
بی‌تامل کرد رو در قتلگاه
 
کرد چندی اندر آن هول هراس
در بر شمر ستمگر التماس
 
چون ز شمر سنگدل شد ناامید
نزد بن سعد لعین دون دوید
 
چون کسی بر بی‌کسی آرد پناه
دست‌ها بر سر بدان حال تباه
 
گفت ای شیطان پرست بی‌ادب
غیرتت کو آخر ای ننگ عرب
 
کرده‌ای جا ظالم بزیر چتر زر
یک زمان کن بر حسین من نظر
 
می‌کنند از تن سر او را جدا
پیش چشم من بخواری از قفا
 
نیست یارای نوشتن خامه را
مختصر کن (صامت) این هنگامه را
برادرا دلم به رفتنت قرار ندارد
مرو که خواهر تو تاب انتظار ندارد
 
به درد بی‌کسی‌ام مبتلا مکن به فدایت
که خواهر تو کسی را در این دیدار ندارد
 
تو منع می‌کنی از گریه‌ام ولی نتوانم
دل شکسته‌ام از گریه اختیار ندارد
 
دلم ز وعده برگشتنت قرار نگیرد
چرا که گردش ایام اعتبار ندارد
 
به خیمه منتظر تو نشسته عابد بیمار
میان بستر تب غیر گریه کار ندارد
 
گرفتم آن که پس از تو رضا شود به اسیری
توان اینکه به اشتر شود سوار ندارد
 
سکینه را بنشان در کنار خویش زمانی
که تاب دوری باب بزرگوار ندارد
 
بده تسلی لیلی برای خاطر اکبر
که داغ دار و غریب است و غمگسار ندارد
 
مبر به جانب میدان علی اصغر خود را
که طفل طاقت پیکان آب دار ندارد
 
اگر به شام بود یا به کوفه یا مدینه
به هیچ وجه دل پر ز خون قرار ندارد
 
بکن سفارش طفلت رقیه بر پسر سعد
که تاب سیلی شمر ستم شعار ندارد
 
مرا اسیر یزید کردی و رفتی
مرو که  دادرسی زینب فکار ندارد
 
شها شفاعت (صامت) نما بروز قیامت
که جز تو چشم به ابناء روزگارندارد
چون در آن دشت بلا افکند یار
کرد از بیگانگان خالی دیار
 
عاشر ماه محرم شامگاه
شد بمنبر باز شاه کم سپاه
 
یاورانش گرد او گشتند جمع
راست چون پروانگان بر دور شمع
 
خواهران شاه نظاره ز پی
چون بنات النعش بر گرد جدی
 
رو بیاران کرد و در گفتار شد
حقه یاقوت گوهر بار شد
 
بعد تحمید و درود آنشاه راد
گفت یاران مرگ رو بر ما نهاد
 
این حسین و این زمین کربلاست
سوی تا سو تیر باران بلا است
 
بوی خون آید از اینکهسار دشت
باز گردد هر که خواهد بازگشت
 
هر که او را تاب تیغ و تیر نیست
باز گردد پای در زنجیر نیست
 
این شب و ایندشت پهناور به پیش
باز گیرید ای رفیقان رخت خویش
 
کار این قوم جفا جو با من است
هر که جز من زینکشاکش ایمن است
 
من ز تنهائی نیم یاران ملول
واهلیدم اندر این دشت مهول
 
واهلیدم هین ز من یک سو شوید
راست زانو کامدید آن سو روید
 
واهلیدم اندرین دریای خون
تا کنم زانوی دریا سر برون
 
بسته ایم عهدی من و شاه وجود
واهلیدم تا روم آنجا که بود
 
شاد زی شاد ای زمین کربلا
این من و این تیر باران بلا
 
سوی تو با شوق دیدار آمدم
بردم اینجا بوئی از یار آمدم
 
آمدم تا جسم و جان قربان کنم
منزل آنسوتر ز جسم و جان کنم
 
آمدم تا دست و پا در خون کنم
کاینچنین خواهد نگار مهوشم
 
آمدم کز عهد در لب تر کنم
با لب خنجر حدیث از سر کنم
 
پس روید ای همرهان زین بزم زه
بزم جانان خلوت از اغیار به
 
لیک هر سو روی بیتابید ای فریق
دورتر رانید از این دشت سحیق
 
کانکه فردا اندرین دشت مهول
بشنود فریاد احفاد رسول
 
تن زند از یاری از خبث سرشت
در قیامت نشنود بوی بهشت
 
رفت بر سر چون حدیث شهریار
شد برون اغیار باقی ماند یار
 
عشق از اول سرکش و خوبی بود
تا گریزد هر که بیرونی بود
 
گفت یاران کای حیات جان ما
دردهای عشق تو درمان ما
 
رشتۀ جانهای ما در دست تست
هستی ما را وجود از هست تست
 
سایه از خور چون تواند شد جدا
با خود از صوتی جدا افتد صدا
 
زنده بیجان کی تواند کر ز بست
زندگی را بی تو خون باید گریست
 
ما بساحل خفته و تو غرق خون
لاو حق البیت هذا لایکون
 
کاش ما را صد هزاران جان بدی
تا نثار جلوۀ جانان بدی
 
گر رود از ما دو صد جان باک نیست
تو بمان ای آنکه چونتو پاک نیست
 
هین مران ای پادشاه را سنان
این سگان پیر را از آستان
 
در بروی ما مبند ای شهریار
خلوت از اغیار باید نی زیار
 
جان کلافه ما عجوز عشق کیش
یوسفا از ما مگردان روی خویش
 
ما به بیداری هوس گم نیستیم
ناز پرورد تنعم نیستیم
 
ما به آه خشک و چشم تر خوشیم
یونس آب و خلیل آتشیم
 
اندرین دشت بلا تا پا زدیم
پای بر دنیا و ما فیها زدیم
 
چون شهنشه دید حسن عهدشان
وان بکار جان سپاری جهدشان
 
پرده از دیدار یک یک باز هشت
جای شان بنمود در باغ بهشت
 
حوریان دیدند در وی صف بصف
سر برون آورده یکسر ار غرف
 
کاندرا که چشم بر راه تو ایم
مشتری روی چون ماه تو ایم
 
ای تو ما را ماه و ما برجیس تو
تو سلیمانی و ما بلقیس تو
 
ای سلیمان هین سوی بلقیس شو
همچو رامین در وثاق ویس شو
 
یوسفا باز آی از این زندان زفت
که زلیخا را شکیب از دست رفت
 
اندرا کز عشق مفتون توایم
گر چه لیلائیم و مجنون توایم
 
زان سپس شه خواند مردی را بپیش
بر کف او برنهاد انگشت خویش
 
شد روان زاندست آبی خوشگوار
جمله نوشیدند اصحاب کبار
 
اندر آنشب که شب عاشور بود
ماه تا ماهی سراسر شور بود
 
شاه دین در خیمه با اصحاب راد
در نیاز و راز با رب العباد
 
کوفیان در نقض آن عهد نخست
سرخوش از پیمانۀ پیمان سست
 
شمر دون سرمست صهبای غرور
شاه دین سرشار مینای حضور
 
پور سعد از ذوق ری سرگرم مست
شاه از اقلیم هستی شسته دست
 
زینب آن در دانه درج شرف
از دو چشم تر در افشان چون صدف
 
دیدۀ لیلی ز دیدار پسر
کرده دامن پر گل از لخت جگر
 
مادر قاسم ز بهر حجله گاه
کرده روشن شمعها از دود آه
 
شربت بیمار خون جام دل
شیر پستان از لب اصغر خجل
امشب شب وصالست روز فراق فرداست
در پردۀ حجازی شور عراق فرداست
 
امشب قرآن سعد است در اختران خرگاه
یا آنکه لیله البدر روز محاق فرداست
 
امشب زلاله رویان فرخنده لاله زاریست
رخسارهای چون شمع در احتراق فرداست
 
امشب نوای تسبیح از شش جهت بلند است
فریاد وا حسینا تا نُه رواق فرداست
 
امشب بنور توحید هرگاه شاه روشن
در خیمه آتش کفر دود نفاق فرداست
 
امشب ز روی اکبر قرص قمر هویداست
آسیب انشقاق از تیغ شقاق فرداست
 
امشب شگفته اصغر چون گل بروی مادر
پیکان و آن گلو را بوس و عناق فرداست
 
امشب خوشست و خرم شمشاد قد قاسم
رفتن بحجلۀ گور با طمطراق فرداست
 
امشب نهاده بیمار سر روی بالش ناز
گردن بحلفۀ غل پا در وثاق فرداست
 
امشب بروی ساقی آزادگان گشاده
بند گران دشمن بر دست و ساق فرداست
 
امشب نشسته مولا بر رفرف عبادت
پیمودن ره عشق روی براق فرداست
 
امشب شب عروجست تا بزم قاب و قوسین
هنگام رزم و پیکار یوم السباق فرداست
 
امشب شه شهیدان آمادۀ رحیل است
دیدار روی جانان یوم التلاق فرداست
 
امشب بگو ببانو یکساعتی بیارام
هنگامۀ بلا خیز مالا یطاق فرداست
 
امشب قرین یاری از چیست بیقراری
دل گر شود ز طاقت یکباره طاق فرداست
شبی راد فرزند خیرالبشر
هیونی فرستاد سوی عمر
 
که ای کوفیان را سرانجمن
زلشگر بپیمای ره سوی من
 
بیا تا میان دو لشگر به هم
نشینیم و گوییم ازبیش وکم
 
فرستاده آمد به کردار باد
پیام شهنشه به دژخیم داد
 
عمر اندر آن تیره شام سیاه
سوی لشگر شاه پیمود راه
 
به همراه آن زشت تیره روان
تنی بیست ازکوفیان شد روان
 
پرستنده گان جای پرداختند
میان دو صف مسند انداختند
 
شهنشاه و سالار کوفی سپاه
نشستند باهم درآن جایگاه
 
تو با این شناسایی ازدشمنی
چرا با من این بد سگالی کنی؟
 
مرایار شو تا خداوندگار
تو را یارگردد به روز شمار
 
نه من پاک فرزند پیغمبرم؟
گل باغ شیر خدا حیدرم؟
 
زمن دست بردار تا زین دیار
شوم سوی یثرب زمین رهسپار
 
مکن زشت از جنگ من نام خود
بیندیش لختی زانجام خود
 
به شه پاسخ آورد آن پر فساد
که اندیشه دارم زابن زیاد
 
چو یار تو گردم کند با شتاب
مرا خانه ی زندگانی خراب
 
کشد کودک و بسته گانم امیر
کند دختران و زنانم اسیر
 
بدان بد گهر گفت دارای دین
که اندیشه کن از جهان آفرین
 
هر آنچ از تو گیرند دینار و زر
ببخشم تو را من از آن بیشتر
 
یکی خانه بخشم به یثرب زمین
تو را دلنشین همچو خلد برین
 
بدین سوی دارمت پاس از بدی
بدانسوی از کیفر ایزدی
 
عمر گفت: ازمیر کوفه دیار
فزون دارم اندیشه ای شهریار
 
چو دید آن خداوند گیتی پناه
که بدخواه را برده شیطان ز راه
 
بدو گفت: کای تیره مغز پلید
چنان خواهم از آنکه جان آفرین
 
که در بستر خواب بی سر شوی
دمی درجهان شادمان نغنوی
 
به قتلم ازآن کرده ای سخت پی
که شاید یزیدت دهد ملک ری
 
زخشم خدا برتو آید نهیب
هم از گندم ری شوی بی نصیب
 
چنین گفت با داور دین عمر
گر، از گندم ری نبینم ثمر
 
زکشت وی ام خوشه ی جو بس است
که این آرزو در دل هر کس است
 
چو گفت این، شهنشاه ازو روی تافت
عمر هم به لشگرگه خود شتافت
گل گلبن فضل ابن نما
که دانش ازو دیده نشو و نما
 
زگفت هلال بن نافع سخن
چنین راند در نامه ی خویشتن
 
که رفت ازدهم شب چو یک نیمه بیش
بدم من نشسته به خرگاه خویش
 
دلی پر زدرد و لبی پر ز آه
زکردار آن مردم دین تباه
 
که رفتند و شه را نهادند فرد
همی گفتم و گریه کردم به درد
 
که بادا ز بخشایش کردگار
جدا جان آن مردم نابکار
 
کز اول ببستند پیمان به جهد
چو شد وقت یاری شکستند عهد
 
برفتند و درچنگ دشمن اسیر
نهادند شه را درین دار و گیر
 
دریغا که سلطان دین خوار ماند
پناه جهان بی مددگار ماند
 
درین حال بودم کز آن پهندشت
سپاهی به چشمم پدیدار گشت
 
گمانم که آن دشمن شاه بود
که بگذشت از پیش خرگاه زود
 
کشیدم سبک ازمیان تیغ خویش
گرفتم پس از دمان راه پیش
 
چو نزدیک کردم بدو راه را
بدیدم جمال شهنشاه را
 
که دارد به کف تیغ و با اشک و آه
خرامد ز بالا و پستی به راه
 
نماید نظر با دریغ و فغان
گهی بر زمین گاه بر آسمان
 
اشارت گهی کرد آن شاه دین
بدان تیغ و برجزوهای زمین
 
گرستی و گفتی که فردا به گاه
درآید چو خورشید زرین کلاه
 
دراینجا بریزید با درد و غم
زتن خون ما را به تیغ ستم
 
حریمم دراینجا شود دستگیر
همه ی ناز پرورده گانم اسیر
 
بود این شب آن شب که گفتا به من
ازین پیش پیغمبر (صل الله علیه و آله) ذوالمنن
 
شنیدم چو این زان شه ارجمند
نوا سوگوارانه کردم بلند
 
وزان انده و سوگواری همی
گرستم چو ابر بهاری همی
 
شهنشه چو بشنید افغان من
بدید آن جهان بین گریان من
 
بفرمود کای مویه گر کیستی؟
خروشان دراین شب پی چیستی؟
 
همانا هلالی؟بگفتم: بلی
هلالم ایا نور چشم علی (علیه السلام)
 
بفرمود: منما صدا را بلند
بکن گریه آهسته ای هوشمند
 
یک امشب عیال من آسوده اند
همه درسراپرده بغنوده اند
 
جز امشب به راحت نخواهند خفت
کزین پس به درد و غم آیند جفت
 
زبانگ تو ترسم هراسان شوند
زخواب اندر آیند و ترسان شوند
 
شنیدم چو این زان امام همام
بدو گفتم: ای سبط خیرالانام
 
شبی این چنین تار و دشمن فزون
چرا آمدستی ز خرگه برون؟
 
بفرمود آن پادشاه زمن
که فردا بود آخر عمر من
 
چو فردا برآید درخشنده مهر
به من خون کند گریه چشم سپهر
 
ببرند از تن همایون سرم
بسایند ازنعل اسبان برم
 
دراینجا بیفتم ز اسب رسول (صل الله علیه و آله)
کند مو پرشان به مرگم بتول (علیه السلام)
 
شبی را که چندی ازین پیش تر
به من وعده فرمود خیرالبشر
 
زآثار انجم به من گشت راست
که امشب همان شام درکربلاست
 
به دل هیچ باکی ندارم جز این
که فردا دراین دشت اندوهگین
 
نماید آل نبی را اسیر
همان کودکان مرا دستگیر
 
سپس با دم تیغ فرخنده شاه
زدی هرکجا بود خاری به راه
 
مرآن خارها را همه گرد کرد
به پستی درافکند با داغ و درد
 
بدو گفتم ای سبط خیرالانام
ازین خار کندن تو را چیست کام؟
 
بفرمود فردا چو من زین جهان
شوم میهمان نبی (صل الله علیه و آله) درجنان
 
گروهی که هستند بدخواه من
زنند آتش کین به خرگاه من
 
پراکنده گردند دراین زمین
همه اهل بیت رسول امین (صل الله علیه و آله)
 
از آن کندم این خارها را ز راه
که چون کودکانم به افغان و آه
 
سرو پا برهنه به صحرا روند
به خاشاک خار بیابان دوند
 
مبادا خلد نوک خار اندکی
به پای یکی نازنین کودکی
 
بگفت این و با اندوه و درد و غم
روان گشت از دشت اندر حرم
 
به دهلیز خرگاه شد من به پای
ستادم که آرم حراست به جای
 
چو لختی برآمد شهنشاه را
به بر خواند بانوی خرگاه را
 
ندانم که زینب چه از شه شنید
کز آن پرده بی پرده آوا کشید
 
همی گفت زار ای شه تاجدار
که هستی مرا ازپدر یادگار
 
برفتند یاران فریاد رس
تو ماندی دراین دشت بی دادرس
 
گروهی که هستند بر جا کنون
ندانم تو شان کرده ای آزمون؟
 
ویا روز چون شد چو یاران پیش
بگیرند ره سوی بنگاه خویش
 
نیم ایمن از یاوران تو من
که بس سست عهدند و پیمانشکن
 
هم اینان که هستند برجای باز
زنو آزمونشان کن ای سرفراز
 
چنین گفت چرخ دلیری هلال
چو بشنید م این گشتم آشفته حال
 
شدم دور از نزد خرگاه شاه
فشاندم به دستار خاک سیاه
 
برآورم از پرده ی دل خروش
چواصحاب را بانگم آمد به گوش
 
نمودند به گرد من  انجمن
پژوهش گرفتند از حال من
 
بگفتند کاین آه و زاری زچیست؟
چه دیدی که چونانت با یدگریست؟
 
بگفتم که ای فرقه ی غمگسار
شما نیز بامن بگریید زار
 
که از ما سر بانوان جهان
هنوز است نا ایمن و بدگمان
 
نداند که از ما چه آید پدید؟
چو فردا زند تیغ تابنده شید
 
پراکنده گردیم چون دیگران
و یا برخی شه نماییم جان
 
سپارید راه این زمان همگروه
سوی خرگه شاه یزدان شکوه
 
به آیین پیمان و سوگند سخت
به جان و سرشاه پیروز بخت
 
دل بانو از خویش سازید پاک
نمانید کز ما بود بیمناک
 
چو این گفته شد سوی خرگاه شاه
چمیدند با ناله و اشک و آه
 
بگفتند کای دخت ضرغام دین
به جان و سر شاه با آفرین
 
زما پاکدل باش و آسوده حال
مده ره به دل رنج و بیم و ملال
 
همه یاور و بنده گان توایم
به درگه پرستنده گان توایم
 
چو آن دیگران بیوفا نیستیم
وگرنه در اینجا نمی زیستیم
 
شویم ارز بدخواه با خاک پست
زدامان شه برنداریم دست
 
سرو جان ما برخی جان اوست
دل جمله دربند پیمان اوست
 
کنون گرتو فرمان دهی بیدرنگ
بشوییم ازخون بدخواه چنگ
 
به آتش فرستی بسوزیم خویش
به آن افکنی پا گذاریم پیش
 
چو گفتار شان بانوی دین شنفت
دل داغدارش چو گل برشکفت
 
دعا کرد درحق ایشان بسی
سوی خرگه خویش شد هرکسی
 
درآن شب همه بانوان حرم
زده حلقه برگرد هم دل دژم
یکی داستان دیده ام جانگزای
ز گفت مهین دخت شیر خدای
 
که چون چند پاس از دهم شب گذشت
غمی سخت بر دل مرا چیره گشت
 
برون آمدم بی قرار از حرم
که کردار یاران شه بنگرم
 
ببینم چه جویند از نام و ننگ
چو فردا شود کار بر شاه تنگ
 
نخستین گرفتم سبک راه پیش
سوی خرگه دوده ی پاک خویش
 
بدیدم به خرگاه عباس در
شده انجمن دوده ی نامور
 
همه گرد فرخ سپهدار شاه
رده بسته چون اختران گرد ماه
 
همه سوی لاهوت معراجشان
گذشته ز خورشید و مه تاجشان
 
همه شمع مردی برافروخته
چو پروانه گان خویش را سوخته
 
شیندم که فرمود عباس راد
به خویشان نام آور پاک زاد
 
درین پهنه بهر چه کار آمدیم؟
برای چه با شهریار آمدیم؟
 
مرااین لشگر کشن و ساز و بنه
برآراسته میسره میمنه
 
چه جویند و بر چیست آهنگشان؟
چنین با که اندیشه ی جنگشان؟
 
نه از بهر پیکار شاه آمدند؟
ز دادار خود کینه خواه آمدند؟
 
یکی رای گرد آورید ای مهان
چو گردد ز خورشید رخشان جهان
 
زیاران فرخنده شه پیش تر
بیازید جان و فشانید سر
 
ممانید کانان نبرد آورند
نخستین ره رزم و کین بسپرند
 
مبادا پس ازما کهان و مهان
فسانه کنند این سخن در جهان
 
که هاشم نژادان پیروز جنگ
چو شد بر خداوندشان کارتنگ
 
به کشتن بدادند یاران خویش
ره رزم از آن پس گرفتند پیش
 
به جا شاه را دوده ی سرفراز
چرا با غلامانش باشد نیاز
 
جوانان هاشم نژاد این سخن
شنیدند چون از سر انجمن
 
ثنا را بدو گوهر افشاندند
ابو الفضل (ع) را آفرین خواندند
 
بگفتند: کای راد سالار شاه
ببینی تو فردا که در رزمگاه
 
چسان جنگ را پیشبازی کنیم
به جان بد اندیش بازی کنیم
 
نمانیم کز یاورانمان تنی
نخستین کند رزم با دشمنی
 
بفرمود بانو چو بشنیدم این
ز هاشم نژادان پاکیزه دین
 
از آن انجمن روی برکاشتم
سوی یاوران گام برداشتم
 
بدیدم به گرد حبیب انجمن
بزرگان اصحاب را تن به تن
 
بدان مهتران پیر گردن فراز
شنیدم که می گفت اینگونه راز
 
که فردا ز خاور چو خور سرزند
پی رزم شب پره لشگر زند
 
دو رویه شود کفر و دین از دوسوی
سواران به یکدیگر آرند روی
 
شما پیشی ای خیل آزاده گان
بگیرید بر هاشمی زاده گان
 
بود بنده را ننگ در بنده گی
که جوید پس از خواجه اش زنده گی
 
پس از ما چو مردان پژوهش کنند
مبادا که بر ما نکوهش کنند
 
که ماندند برجای یاران شاه
همی تا که شد دودمانش تباه
 
شنیدند یاران چو گفتار پیر
بگفتند کای پیر روشن ضمیر
 
چنین است اندیشه و رای ما
همین است آیین فردای ما
 
سرافراز بانو بدینگونه گفت:
که گوشم چو گفتار یاران شنفت
 
از آنجا سوی خرگه شهریار
چمیدم گشاده دل و شاد خوار
 
زاصحاب و از دوده ی نیکنام
سخن هر چه بشنیده بودم تمام
 
بگفتم به فرخ برادر همه
مرا گفت نوباوه ی فاطمه
 
کزانصار من بهتر انصار نیست
چو یاران من کس وفادار نیست
 
نه این شور اندر سر هرکس است
خدا را همین عشقبازان بس است
 
چنین چیره گان زیر دست من اند
که درع بر و تیر شست من اند
درآن شب جهانداور بی قرین
گهی دردعا بود وگه آفرین
 
گهی دشنه ی جان ستان تیز کرد
که فردا بدان دشنه جوید نبرد
 
گهی دل به مرگ جوانان نهاد
گهی چند بیتی زغم کرد یاد
 
که اف بر تو ای دهر ناسازگار
که دایم به نیکان بدت کینه کار
 
بسا تاجداران کشور فروز
بسا شهریاران پیروز روز
 
که گشتی تو از مرگشان شاد خوار
ایا بی وفا دهر ناسازگار
 
به کام عجوزی تو را چرخ گشت
بریدی سر پاک یحیی به طشت
 
سرمن هم اکنون بخواهی برید
که خوشنود گردد یزید پلید
 
چو خواهرش آن سوگواری بدید
یکی آه سرد ازجگر برکشید
 
بگفتا به افغان که ای تاجور
دهی امشب ازکشته گشتن خبر
 
مراکاش ازین پیش تر مرگ من
زخاک سیه کرده بودی کفن
 
زآل عبا جز تو بر همه رفته گان
تویی بخت بیدار آن خفته گان
 
تو هم خواهی ازما جدایی کنی
به دیگر جهان کد خدایی کنی
 
پس ازتو چه سازیم ما بیکسان
به این خردسالان و این نورسان
 
همی سوزدم دل که از چار سوی
ببسته است راه تو ای پاکخوی
 
تو را چاره ای نیست درکار خویش
به جز آنکه گیری ره مرگ پیش
 
بگفت این و افغان زدل برکشید
بزد دست برسر گریبان درید
 
بیفتاد ازپای و بیهوش شد
توگفتی که از پیکرش توش شد
 
به رخسار بانو شه کامیاب
ز مژگان برافشاند روشن گلاب
 
گل پژمریده ز بوی گلاب
شکفته شدوکرد نرگس پرآب
 
ز بی یاری خسرو نینوا
زهر بند او خاست چون نی نوا
 
چو دیدش چنان مویه گر شاه دین
بدو گفت: کای بانوی دل غمین
 
به پایان درآید چو این روزگار
نماند کسی زنده جز کردگار
 
یکی پند فرخ برادر پذیر
مرا هم چو جد وپدر رفته گیر
 
ز آنان نیم من فزون تر به فر
که کردند زین دار فانی سفر
 
چو رفتم من از این سرای سپنج
فزون شد تو را محنت و درد و رنج
 
گریبان مکن چاک و مخراش روی
پریشان مکن موی و آوخ مگوی
 
ز مژگان بریز اشک، لیکن بلند
مکن گریه ای خواهر مستمند
 
چو غم از دل پاک خواهر سترد
مراو را سوی خیمه ی خویش برد
 
خود آمد زنو سوی خرگه فراز
به پای اندر استاد بهر نماز
چو ازکار یاران بپرداخت شاه
بفرمود تا خیمه و بارگاه
 
پس و پشت هم برکنند استوار
که دشمن برایشان نیارد گذار
 
ودیگر یکی کنده فرمود شاه
بکندند برگرد آن خیمه گاه
 
مرآن کنده را پر زهیزم نمود
پس آنگه به فرزند فرخ سرود
 
که از یاوران سی سوار بکار
پیاده دو ده مرد هامون سپار
 
ببر با خود ای شیر دشت نبرد
به گرمی رسان سوی ماآب سرد
 
دمان شاهزاده سوی رود رفت
هم مشک ها کرد پر آب و تفت
 
سوی خرگه شاه شد بی گزند
به همراه یاران پیروزمند
 
شهنشه به یاران خود آب داد
سپس گفت: ای نامداران راد
 
بشویید ازین آب روشن دهان
که هست آخرین قوتتان درجهان
 
بسازید ازین آب غسل و وضو
بسایید پیش خداوند رو
 
بشویید رخت بر خویشتن
که باشد شما را به جای کفن
 
در آن شب گزین سبط شاه حجاز
گهی در دعا بود و گاهی نماز
 
گهی با خداوند خو راز راند
گهی نیز قرآن به آواز خواند
 
چو شد صوت قرآن آن شه بلند
سی و دو سرافراز پیروزمند
 
زلشگرگه دیو ناپاک هوش
بدان صوت دلکش نهادند گوش
 
تو گفتی که از عرش برزد ندا
بدان پاکزادان جهانبان خدا
 
غریوان همه سوی راه آمدند
به نزدیک خرگاه شاه آمدند
 
ابوالفضل نام آور ارجمند
به گوش آمدش بانگ سم سمند
 
برفت و بدید و بگفتا: که اید؟
دراین پهن هامون برای چه اید؟
 
بگفتند: کای داور سرفراز
به دیدار شاه است مارا نیاز
 
که تا در رهش جانسپاری کنیم
خدا را در این کار یاری کنیم
 
ازآنرو کز این لشگر نابکار
ندیدیم جز رامش و رود کار
 
ولی از سپاه شه دین به گوش
نیاید به جز صوت قرآن خروش
 
از آن مان درست آمد ای نامجوی
که حق با حسین است و یاران اوی
 
بمانید گفتا درین جایگاه
که گویم پیام شما را به شاه
 
برفت و به شه گفت و فرمود شاه
بگو تا درآیند در پیشگاه
 
که بامن مرا این فرقه ی حق پرست
ببستند پیمان به روز الست
 
ولیکن پیاده بدین سو همه
خرامند آهسته بین همهمه
 
کنند آن دلیران با داد و برد
برون از تن خویش ساز نبرد
 
که ترسم حریمم هراسان شوند
ز خواب اندر آیند و ترسان شوند
 
سپهبد پیام شه راستین
چو گفتا بدان نامداران دین
 
پیاده روان سوی شاه آمدند
همه با لبی عذرخواه آمدند
 
پذیرفتشان شاه یزدانشناس
بدان کارشان خواند لختی سپاس
 
همه باز ماندند درآن سپاه
که تا جان نمودند قربان شاه
چو گردید ازکین چرخ بلند
شه شرق درباختر شهربند
 
جگر گوشه ی سیدالمرسلین
حسین آن جهانداور بی قرین
 
برافراشته خرگه اندر نشست
چو بر عرش دادار بالا و پست
 
سرافراز یاران شه با نیاز
بدو برنیایش نموند ساز
 
به پوزش برآن خداوند دین
بسودند رخسارها برزمین
 
چو لختی برآمد گشود آن جناب
در از پر گهر درج یاقوت ناب
 
بدانسان کز آن شاه در خورد بود
زمانی جهان آفرین را ستود
 
نبی (صل الله علیه و آله)و علی (علیه السلام) را ثنا کردساز
پس آنگه به یاران چنین گفت باز
 
بدانید و آگاه باشید هان
که اندر چنین ورطه ای ناگهان
 
مرا روی داده یکی کارسخت
که برمن بگرید ازآن چشم بخت
 
که ای نامداران پاکیزه دین
زجان آفرین برشما آفرین
 
ندانم به روی زمین سربه سر
زیاران خود کس وفادارتر
 
ندارند دست ازمن این قوم دون
مرا تا نریزند برخاک و خون
 
ولی جز من این لشگر بی شمار
به آزردن کس ندارند کار
 
شما را من ای نامور یاوران
بزرگان و آزاده گان و سران
 
تن آزاد کردم ز پیمان خویش
رها ساختم دل ز فرمان خویش
 
کشیده است تا شب پرند سیاه
سوی مسکن خود سپارید راه
 
به جمازه ی شب سواری کنید
تن و جان خود را حصاری کنید
 
پس آنگه به فرزند فرمود باز
چراغ سراپرده خاموش ساز
 
از آنرو که درتیرگی شرم نیست
کسی را زروی کس آزرم نیست
 
برآورد از دل جوان آه سرد
همه شمع خرگاه خاموش کرد
 
چو شد جای تیره چراغ وفا
بگشتند برخی به یاد جفا
 
گروهی که بودند دنیا پرست
کشیدند از یاری شاه دست
 
بجستند از جای و زان انجمن
برفتند زی بنگه خویشتن
 
برون رفت هر کس که بیگانه بود
بماند آنکه در خورد آن خانه بود
 
چو بیگانه یکران از آنجا براند
خدا خانه با آشنایان بماند
 
مقیمان آن خانه با درد و داغ
چو روشن نمودند زان پس چراغ
 
پراکنده شه دید یاران جمع
به جز چند پروانه بر گرد شمع
 
همه شعله ی عشق افروخته
پر و بال خود رابدان سوخته
 
نه درتن دگر پر پروازشان
نه جز عشق جانان کس انبازشان
 
همه لعل کان بدخشان عشق
همه پر بهار در عمان عشق
 
همه عشق بازان آن شهریار
زخود بی خبر محو دیدار یار
 
همه دشمن شوکت و شان و فر
همه جان فروشان ز پا تا به سر
 
همه میگساران پیمانه نوش
درون ها پر از راز و لب ها خموش
 
سپهر فنا را همه آفتاب
میان خالی از خویشتن چون حباب
 
همه دل نشان کرده و جان و سر
بر ناوک مرگ و تیغ خطر
 
خداوند آن بنده گان را چو دید
به پاکیزه دیدارشان بنگرید
 
همه خویش را دید از رویشان
برون کرده سر از بن مویشان
 
به چشم نهان هر قدر بنگرید
درون و برونشان پر از خویش دید
 
بلی! ما و من ازمیان چون رود
شوی تو همه اوی و او تو شود
 
تهی کاخ دل چو ز شیطان شود
درآن جا خداخانه یزدان شود
 
از آن پس که آن آزمون کردشان
ستود و نوازش فزون کردشان
 
پی حکمتی پس چنین گفت باز
به هاشم نژادان شه سرفراز
 
رها کردم از بند پیمانتان
درود خدا برتن و جانتان
 
شما هم سوی منزل خویشتن
بگیرید ره زین بزرگ انجمن
 
از آن سروران شبل شیر خدای
سپهدار عباس رزم آزمای
 
به پوزش چنین گفت با شه سخن
که ای خاک پای تو دیهیم من
 
مرا بسته عشقت به یک تار موی
که بربسته شد راهم از چار سوی
 
کهین بنده در پیش تخت توام
به زنهار بیدار بخت توام
 
من این عشق پاک از تو آموختم
بربود تو بود خود سوختم
 
مران با وفا بنده ای را چو من
مکن سرو یازنده را از چمن
 
پس از آن جهانجوی پاکیزه خوی
بدانسان سرودند اخوان اوی
 
سپس با یلان عقیلی نژاد
بفرمود شه کای جوانان راد
 
ز کردار مسلم به هر دوجهان
شما سرفرازید و روشن روان
 
ازیدر هم اکنون سپارید گام
سوی تربت پاک خیرالانام
 
بگفتد: کای داور اولیا
گرانمایه سبط شه انبیا
 
پس ازتو نخواهیم پاینده گی
که نفرین سزد بر چنین زنده گی
 
پی یاری ات تا سر آید زمان
همه بسته داریم محکم میان
 
نه ماییم از دوده ی شیر حق؟
که بازوی دین بود و شمشیر حق؟
 
پسندی که بردوده ی پاک ننگ
زما آید ای شاه پیروز جنگ
 
گرفتیم عشق تو ای رهنما
نبسته است از شش جهت ره به ما
 
چه گوییم درپاسخ خلق باز
چو کردند ما را نکوهش طراز
 
که رفتید با داور خود حسین
کزو بودتان فخر در عالمین
 
چو پیش آمدش کارو رنجی بزرگ
سپردید اورا به چنگال گرگ؟
 
زهمراهی اش روی بر گاشتید
ورا زیر شمشیر بگذاشتید
 
چو اندر وفا دیدشان استوار
بدیشان بخواند آفرین شهریار
 
پس آنگه دوباره به انصار گفت
که راز از شما نیز نبود نهفت
 
به هر جا که خواهید زین سرزمین
سپارید ره ای سواران دین
 
ازیدر سوی بنگه خود روید
نخواهم درین دشت بی سر شوید
 
چو زینسان شنیدند آزاده گان
همان با گهرها و مه زاده گان
 
سرشک از مژه بررخ افشان شدند
بدو بر همه آفرین خوان شدند
 
که شاها به پروردگار جهان
که او آفرید آشکار از نهان
 
اگر بد کنش آتش افروزدا
به آتش تن و جان ما سوزدا
 
نماییم ما مرگ خود آرزوی
زدرگاه تو بر نتابیم روی
 
که ما را بود مرگ خود زنده گی
پس ازمرگ یابیم پاینده گی
 
مبین خار برجان نثاران خویش
مران از بر خویش یاران خویش
 
کسی کو به دل عشق و مهر تو دید
زجان و سر خویشتن پا کشید
 
همه جان نثاریم بر گرد تو
سبق خوان عشقیم و شاگرد تو
 
تو استاد عشقی و ما پیروان
به هر سو تو راییم ازپی دوان
 
تویی مرشد راه و ما رهسپار
تو جانان و ما جملگی جان نثار
 
اگر نز پی کارزار آمدیم
درین دشت بهر چه کارآمدیم؟
 
به عشق تو ای پادشاه امم
گذشتیم از سر در اول قدم
 
ز صهبای عشقت چنان بی هشیم
اگر آنکه فرمان دهی خود کشیم
 
وگر سوی آتش بگویی رویم
همه چون سمندر در آن بغنویم
 
دویی از میان رفته و ما و من
بجز تو نبینیم درخویشتن
 
چه کس آشنا رانده از خانه اش؟
گسسته ز زنجیر دیوانه اش؟
 
تو دانی که از خویش بیگانه ایم
همه آشنایان این خانه ایم
 
کسی کاندرین خانه بد خانه زاد
برد رسم بیگانه گی را ز یاد
 
درآندم که از برق پیچان سنان
ستاره به میدان نپیچد عنان
 
نماییم یکسر به قربانگهت
همه جان خود را نثار رهت
 
برجنگی ما زخون شد چو آل
هم از سم اسبان کین پایمال
 
شود شاد از ما به روز شمار
همان آفریننده ی مور و مار
 
همه سرخ رو در بر دادگر
برآریم از خوابگاه تو سر
 
زکردار ما پاک پیغمبرا
سرافراز گردد به محشر درا
 
زایشان شه دین چو زینسان شنود
بسی آفرین ها به هر یک نمود
 
چو دید آن خداوند فرخنده پی
که آن سالکان راه کردند طی
 
همه غرق یارند و خالی ز خویش
پسندند برجان خود نوش نیش
 
نه درسر به جز شور دلدارشان
نه در دل به جز خواهش یارشان
 
به خود جمله را یار و دمساز دید
به سر نهان محرم راز دید
 
حجاب ازسر چشمشان باز کرد
هویدا به ایشان همه راز کرد
 
دو انگشت از یکدگر برگشود
به ایشان نمود آنچه باید نمود
 
به آن نامداران با فرهی
از آن سوی پرده بداد آگهی
 
بدانجا که شاید چو لختی نگاه
نمودند یاران فرخنده شاه
 
بدیدند بی پرده روی نگار
همان دل فریبنده ی جانشکار
 
زهر چیز خود چون که رخ تافتند
ز هرچ آن بباید خبر یافتند
 
به جایی که عقل اندر آن پا به گل
رسیدند و دیدند با کام دل
 
رده در رده حور مینو سرشت
ستاده به گلزار خرم بهشت
 
گرفته به کف هر یکی جام نور
پر از باده ی جانفزای طهور
 
همه قد چو طوبی بیاراسته
به خود غنج و زیور بپیراسته
 
بدان تشنه کامان جام بلا
به ایما بدادند بر خود صلا
 
که ماییم مشتاق روی شما
گرفتار و پابند موی شما
 
یکی رحمت آرید بر حالمان
برآرید از مهر، آمالمان
 
سوی ما زدنیا سپارید گام
ز دیدار ما را برآرید کام
 
اگر چند فردوس ماوای ما است
ولی چون جحیم از فراق شما است
 
بدین چهر و بالای ما بنگرید
سوی باغ جنت یکی بگذرید
 
بر ما که از آب صافی ترست
شما را همه بالش و بسترست
 
زسرچشمه ی نور و غلمان و حور
خدا را چه دیدید یاران قصور؟
 
که دل برگرفتید ازمهرشان
نکردید شاداب از چهرشان
 
نمانید ما را دراین اشتیاق
که دیگر نداریم تاب فراق
 
چو دیدند یاران فرخ سرشت
سمن صورتان ریاض بهشت
 
دل از غیر دلدار پرداختند
سر و جان و هوش و خرد باختند
 
همین بد که درعشق دادند جان
به دل می خریدند تیغ و سنان
 
الا تا نگویی که یاران شاه
همان با وفا جان نثاران شاه
 
بدادند سر بهر حور و قصور
ویا بهر تسنیم و آب طهور
خروشید کوس و بلرزید دشت
غبار زمین ز آسمان درگذشت
 
سر بانوان خواهر شهریار
چو بشنید غوغای اسب و سوار
 
ز برج سراپرده چون آفتاب
خرامید سوی شه کامیاب
 
بدید آن شهنشاه جن و بشر
به زانو نهاده سر تا جور
 
غنوده است و عباس نزدش به پای
چو حیدر به نزد رسول خدای
 
همی گفت زار وهمی ریخت آب
ز مژگان به رخسار چون آفتاب
 
که ای بخت خوابیده بیدار شو
هیاهوی رزم آوران راشنو
 
تو بخت منی چند مانی به خواب؟
یکی وارهان مر مرا زاضطراب
 
بود فتنه بیدار و تو گرم خواب
یکی سر بر آر ای شه کامیاب
 
ز افغان خواهر سر از خواب ناز
برآورد دارای مرز حجاز
 
بدو گفت کای پرده گی خواهرم
به جا مانده از مهربان مادرم
 
کنون دید چشم روانم به خواب
رخ پاک پیغمبر و بوتراب
 
حسن نیز با مهربان مادرم
که پرورد مانند جان دربرم
 
مرا گفت پیغمبر بی قرین
که مهمان مایی به خلد برین
 
چو بانو چنین از برادر شنید
سرشکش به سیمای سیمین چکید
 
به سر بر خورشان همی خاک ریخت
به تابنده مه عقد پروین گسیخت
 
بدو گفت دارای پیروزمند
که ای غمزده خواهر مستمند
 
ره ناله از دل مفرمای باز
به درد و غم اندر-بسوز و بساز
 
صبوری بجوی از خدای جهان
که باشد دراین پرده رازی نهان
 
چو گفت این ابولفضل (ع) راپیش خواند
بدان سرفراز این چنین راز راند
 
که زی لشگر کوفه شو رهسپار
ببین تا چه جویند از این کارزار؟
 
تنی بیست از یاوران را ببر
به همراه ای یادگار پدر
 
سپهبد برفت و ببرد آن سران
چنین گفت با لشگر کافران
 
که بهر چه زینسان دلیر آمدید؟
سوی بیشه ی شرزه شیر آمدید؟
 
بگفتند آن فرقه ی پر فساد
که این است فرمان ابن زیاد
 
که گردن به گفتار او در دهید
سراسر به فرمان او سر نهید
 
شما را دهد میر ما زینهار
وگرنه گرایید زی کارزار
 
بدان تیره هوشان بی نام و ننگ
چنین گفت سالار پیروز جنگ
 
بمانید لختی که با شهریار
بگویم من این گفت نا استوار
 
بگفت این و آن شبل شیر خدای
روان شد سوی شاه فرمانروای
 
پیام سپه را بدو باز گفت
بدو خسرو دین چنین راز گفت:
 
برو بازگو کامشب از من عنان
بپیچید تا با خدای جهان
 
به زاری درود و نماز آورم
به بدرود لختی نیاز آورم
 
کنم با شما چون که فردا شود
همه آنچه فرمان یزدان بود
 
سپهبد بیامد بگفت و عمر
نپذرفت فرمان آن تا جور
 
همی راه پیکار می جست باز
همی خواست باز آورد ترکتاز
 
سپه کاین بدیدند تیغ زبان
کشیدند بردشمن بد گمان
 
که اف باد بردین و ایمان تو
تفو باد برعهد و پیمان تو
 
به فرزند دارای آخر زمان
چرا می نبخشی یک امشب امان؟
 
که بگذارد ازبهر داور نماز
سراید شبی راز با بی نیاز
 
چنان شد که از گرد خرگاه شاه
پراکنده گشتند کوفی سپاه
 
سپه را عمر چون دگرگونه دید
از آن کوشش کین عنان درکشید
هرکه بیرونی بد از مجلس گریخت
رشته‌ی الفت ز همراهان گسیخت
 
دور شد از شکرستانش مگس
درگلستان مرادش، خار و خس
 
خلوت از اغیار شد پرداخته
وز رقیبان، خانه خالی ساخته
 
پیر میخواران، بصدر اندر نشست
احتیاط خانه کرد و در ببست
 
محرمان راز خود را خواند؛پیش
جمله را بنشاند، پیرامون خویش
 
با لب خود گوششان انباز کرد
در ز صندوق حقیقت، باز کرد
 
جمله را کرد از شراب عشق، مست
یادشان آورد آن عهد الست
 
گفت شاباش این دل آزادتان
باده خوردستید، بادا یادتان
 
یادتان باد ای فرامش کرده‌ها
جلوه‌ی ساقی ز پشت پرده‌ها
 
یادتان باد ای بدلتان، شورمی
آن اشارت‌های ساقی پی زپی
 
اینک از هر گوشه‌یی، جم غفیر
مر شما را می‌زند ساقی، صفیر
 
کاین خمار آن باده را بد در قفا
هان و هان آن وعده را باید وفا
 
گوشه چشمی می‌نماید گاه گاه
سوی مستان می‌کند، خوش خوش نگاه
براساس گریز به
موضوع گریز :
مناسبت گریز :
براساس سبک شعر
روضه شور واحد تک زمینه رجز خوانی زمزمه جفت نوحه مناجات نامشخص مدح مسجدی سینه زنی واحد سنگین دکلمه دم پایانی واحد تند پیش زمینه سرود سالار زینب حاج ناظم همه جا کربلا راس تو میرود بالای نیزه ها ببینید ببینید گلم رنگ ندارد نوحه سنتی ببینید ببینید گلم رنگ ندارد سیدی ماکو مثلک الغریب غریب گیر آوردنت زبانحال به سمت گودال از خیمه دویدم من دودمه مدح و مرثیه مفاعیل مفاعیل فعول شعر خوانی
براساس قالب شعر
دوبیتی غزل قصیده مثنوی چهار پاره رباعی ترجیع بند مستزاد شعر نو شعر سپید ترکیب بند قطعه مسمط نا مشخص مربع ترکیب تک بیتی مخمس
براساس زبان
فارسی عربی ترکی
براساس شاعر
محتشم کاشانی میلاد عرفان پور امیر عباسی قاسم صرافان محمد مهدی سیار غلامرضا سازگار رضا یعقوبیان علی اکبر لطیفیان قاسم نعمتی اسماعیل تقوایی مرتضی محمود پور حسن لطفی امیر حسین سلطانی محمود اسدی علی انسانی مظاهر کثیری نژاد محمود ژولیده ولی الله کلامی زنجانی میثم مومنی نژاد حسن ثابت جو عباس میرخلف زاده سید حمیدرضا برقعی سید هاشم وفایی سید رضا موید خراسانی محمدرضا سروری یوسف رحیمی احمد بابایی محسن عرب خالقی سید پوریا هاشمی علیرضا خاکساری وحید زحمتکش شهری مهدی رحیمی زمستان حسن کردی روح اله نوروزی مرضیه عاطفی بهمن عظیمی حسین رحمانی میلاد قبایی محسن صرامی رضا آهی رضا تاجیک اصغر چرمی محمد جواد شیرازی مهدی نظری وحید قاسمی وحید محمدی محسن کاویانی مجتبی صمدی شهاب حمید رمی محمد حسین رحیمیان محمد حسن بیات لو امیر روشن ضمیر نا مشخص محمد محسن زاده گنجی امیر ایزدی حسین قربانچه رضا رسول زاده جواد حیدری محمد سهرابی محمد جواد پرچمی سيد مهدي سرخان رضا یزدانی سید مهدی موسوی حسن صنوبری محسن رضوانی سیدجواد پرئی سید محمد جواد شرافت علی سلیمیان محمدجواد غفورزاده (شفق) سید مجتبی رجبی نورآملی حسن بیاتانی عماد خراسانی رحمان نوازنی مسعود اصلانی حافظ محمدرضا آغاسی علی حسنی صمد علیزاده محمد صمیمی کاظم بهمنی مجید تال مهدی قهرمانی احسان محسنی فر شیخ رضا جعفری میثم سلطانی مصطفی صابر خراسانی محمد فردوسی علیرضا قزوه قاسم افرند محمد مهدی عبداللهی محمد خسروی جواد دیندار سعید خرازی علیرضا عنصری حسین میرزایی حسن جواهری مصطفی قمشه ای علامه حسن زاده آملی میثم خالدیان علی زمانیان حسین ایمانی سیدعلی احمدی(فقیر) سید مجتبی شجاع محمد حسین فرحبخشیان (ژولیده نیشابوری) محسن داداشی امام خمینی (ره) فواد کرمانی امیر رضا سیفی احمد اکبرزاده ملا فتح‌الله وفایی شوشتری صدّیقه‌ی طاهره (علیهاسلام‌الله) محمود شاهرخي (م.جذبه) سید محمد رستگار جواد هاشمی (تربت) سید حبیب نظاری غلام‌رضا دبیران محمدحسین علومی تبریزی سعید بیابانکی سعید توفیقی علیرضا لک جواد محمد زمانی آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی سید یاسر افشاری محمود کریمی احمد واعظی آیت الله وحید خراسانی حضرت آقای خامنه ای سید الشهدا عبدالجواد جودی خراسانی بهروز مرادی سالک قزوینی رفیق اصفهانی سید رضا حسینی (سعدی زمان) بابافغانی شیرازی تأثیر تبریزی صغیر اصفهانی (ره) وحید مصلحی یاسر حوتی حسین رستمی محمد بنواری (مهاجر) محمد بیابانی علیرضا شریف هادی جان فدا علی آمره حامد تجری مصطفی متولی مجتبی خرسندی علی صالحی علیرضا بیاتانی مهدی رحمان دوست مهدی نسترن سید محمد جوادی سید مهدی جلالی مجتبی روشن روان حامد خاکی سید محمد علی ریاضی احسان مردانی مهدی مومنی مریم سقلاطونی مجتبی شکریان همدانی عارفه دهقانی حسینعلی شفیعی (شفیع) رضا پیروی سعید پاشازاده ناصر حامدی رضا قاسمی حامد جولازاده پیمان طالبی میلاد حسنی امیر حسام یوسفی نوید اسماعیل زاده عباس شبخیز قراملکی (شبخیز) مهدی جهاندار کرامت نعمت زاده علی اصغر حاج حیدری مهدی صفی یاری محمد علی بیابانی محمد امین سبکبار هانی امیر فرجی سینا نژادسلامتی رسول میثمی صباحی بیدگلی وصال شیرازی مهدی پورپاک فاطمه نانی زاده محسن خان محمدی حبیب نیازی مجید لشگری میرزا احمد عابد نهاوندی(مرشد چلویی) آیت الله سیداحمد نجفی(آقاجون) محمد جواد خراشادی زاده ناظرزاده کرمانی سیدجلال حسینی احمد جلالی حسین عسگری علی اصغر کوهکن حجت الاسلام میر تبریزی محسن مهدوی حبیب الله چایچیان رضا فراهانی محمدرضا شمس خاکی شیرازی ابراهیم بازیار عباس احمدی سید محمد اویار حسینی محمد احمدی مرحوم الهیار خان (آصف) جواد قدوسی مجید قاسمی محمد رسولی داوود رحیمی مسعود یوسف پور حیدر توکل فاضل نظری علی ناظمی صفایی جندقی کریم رجب زاده میرزا یحیی مدرس اصفهانی غلامرضا کافی عمان سامانی مهدی محمدی پانته آ صفایی محمد بختیاری حمیدرضا بشیری محمدسعید عطارنژاد پروانه نجاتی نیما نجاری علی اشتری جعفر خونویی رضا دین پرور محمد ظفر سید رضا میرجعفری خوشدل تهرانی مهدی نعمت نژاد محسن راحت حق سجاد محرابی سید فرید احمدی مهدی زنگنه کاظم رستمی روح الله عیوضی علی اصغر ذاکری گروه یا مظلوم امیر حسین حیدری امیر اکبرزاده مهرداد مهرابی سید محمد بابامیری توحید شالچیان نغمه مستشار نظامی رحیم معینی کرمانشاهی سید محمد میرهاشمی امیرحسین الفت غلامحسین پویان احمد علوی فیاض هوشیار پارسیان مرتضی امیری اسفندقه محمدعلی مجاهدی جعفر بابایی(حلّاج) اصغر عرب فرشته جان نثاری سیدمحسن حبیب لورسه محمد علامه صادق رحمانی فرهاد اصغری یاسر مسافر عباس ویجویی عباس عنقا منوچهر نوربخش سیدحسن حسینی محمدجواد باقری محمد ارجمند محمد عظیمی محمدحسین بهجت تبریزی(شهریار) محمدسعید میرزایی مهدی خطاط ادیب الممالک فراهانی محمدعلی رحیمی محمد قاسمی احسان نرگسی رضاپور داریوش جعفری حامد آقایی سید محسن حبیب الله پور مجتبی حاذق محسن حنیفی آرش براری بهنام فرشی هستی محرابی طاها ملکی یاسر قربانی محمد داوری امیرحسین آکار اسماعیل شبرنگ آرمان صائمی علی رضوانی عماد بهرامی عادل حسین قربان امیرعظیمی حبیب باقرزاده حسین محسنات علی اصغر یزدی مجتبی رافعی میثم خنکدار ابراهیم لآلی قاسم احمدی مهدی علی قاسمی پوریا باقری علی اکبر نازک کار نوید اطاعتی فاطمه خمسی مهدی میری مجتبی کرمی محمد دستان علی کاوند مهدی قربانی محمد مبشری محمدرضا رضایی موسی علیمرادی محمدعلی نوری میلاد یعقوبی حسین صیامی مرتضی مظاهری میرزا احمد الهامی کرمانشاهی ناصر دودانگه علیرضا وفایی(خیال) امیر فرخنده حسین واعظی سعید نسیمی محسن غلامحسینی منصوره محمدی مزینان ابراهیم روشن روش سید علی حسینی مرضیه نعیم امینی حمید فرجی امیرعلی شریفی جعفر ابوالفتحی محمد کاظمی نیا امیر علوی رضا قربانی مهدی کاشف امیرحسین محمودپور رضا اسماعیلی حسن فطرس عالیه رجبی رضا باقریان محسن عزیزی محمدرضا ناصری روح الله پیدایی محمد زوار ایمان کریمی مصطفی رفیعی مجتبی قاسمی محمود قاسمی مجید خضرایی یونس وصالی محمود یوسفی ایمان دهقانیا بردیا محمدی مجتبی دسترنج ملتمس محمد مهدی شیرازی محسن زعفرانیه حسین خیریان حامد شریف مهدی شریف زاده ابالفضل مروتی مصطفی کارگر معین بازوند سید جعفر حیدری محسن ناصحی روح الله قناعتیان محمدحسین ملکیان مقداد اصفهانی رسول عسگری عفت نظری سجاد شاکری احمد ایرانی نسب مسعود اکثیری حسن رویت علی سپهری سید امیر میثم مرتضوی سیدمحمد مظلوم حسین رضایی حیران علی مشهوری (مهزیار) علی قدیمی نیر تبریزی فیاض لاهیجی حسین عباسپور محمد بن یوسف اهلی شیرازی جویای تبریزی (میرزا دارا) سید رضا هاشمی گلپایگانی سید علی اصغر صائم کاشانی امیرحسین کاظمی سارا سادات باختر علی اصغر شیری محمد حسین آغولی (ترکی شیرازی) سلمان احمدی وحید اشجع مهرداد افشاری مرجان اکبرزاد محمد-مهدی-امیری شهره انجم شعاع عبدالحمید-انصاری‌-نسب مرتضی-بادپروا محمدرضا-بازرگانی زهرا براتی امیرحسن بزرگی متین زهرا بشری موحد سید-حکیم-بینش فاطمه‌ سادات پادموسوی سعید-تاج‌-محمدی مهدی چراغ‌زاد حامد حسینخانی سیده فرشته حسینی سیدموسی حسینی کاشانی علی‌اصغر الحیدری (شاعر هندوستانی) محمد سجاد حیدری سمیه خردمند ایرج میرزا محسن سیداسماعیلی میرزا محمد باقر صامت بروجردی میرزا حاجب بروجردی (افصح الشعراء) میرزا محمد رفیع (رفیع‌الدین) (واعظ قزوینی) آشفته شیرازی سید وحید حسینی مسعود مهربان مهدی انصاری رضا حامی آرانی سید حسن رستگار محمدجواد وثوقی حمید کریمی اسماعیل روستایی احمد شاکری ابراهیم زمانی محمد کیخسروی محمد جواد مهدوی یاسین قاسمی حسین کریمی مهدی امامی جواد کلهر مجتبی فلاح محمدجواد غفوریان پدرام اسکندری حسن اسحاقی نوید طاهری محمود مربوبی سیروس بداغی میلاد فریدنیا شهریار سنجری رضا ملایی مجید رجبی امیرحسین نجمی عمران بهروج صادق میرصالحیان حجت بحرالعلومی محمدحسین ذاکری رسول رشیدی راد زینب احمدی حامد خادمیان حمیدرضا محسنات حسین اخوان (تائب) محمود شریفی مهدی مقیمی وحید دکامین شهرام شاهرخی فرشید یارمحمدی علی فردوسی رضا شریفی سیدعلی رکن الدین عبدالحسین مخلص آبادی حسین سنگری رضا هدایت خواه مهران قربانی محسن قاسمی غریب سید مصطفی غفاری جم سید مسعود طباطبایی احمد عزیزی حسین زحمتکش حمید عرب خالقی سجاد روان مرد میثم کاوسی رضا مشهدی امیرحسین وطن دوست محمد کابلی محمدهاشم مصطفوی محمد دنیوی (حاتم) علی اکبر حائری محمدرضا طالبی کمیل کاشانی محمدباقر انتصاری مرتضی عابدینی علی حنیفه عبدالرضا کوهمال جهرمی سینا شهیدا مهدی فرجی حسنا محمدزاده سید مصطفی مهدجو علی میرحیدری علی خفاچی حسین ایزدی پرویز بیگلری چاوش اکبری زهرا هدایتی هاشم طوسی (مسلم) نجمه پورملاکی نادر حسینی سجاد شرفخانی علی زارعی رضایی محمدعلی رضاپور سید محسن حسینی مرحوم نادعلی کربلایی ابوالفضل عصمت پرست مجتبی نجیمی مجید نجفی مجید بوریان منش علی علی بیگی سید محسن علوی محمد جواد مطیع ها ناهید رفیعی امیررضا یوسفی مقدم سید علی نقیب ایوب پرندآور نوید پور مرادی علی ذوالقدر سید ابوالفضل مبارز علی شکاری حمید رحیمی انسیه سادات هاشمی محسن حافظی عبدالحسین میرزایی مهدی قاسمی رضا خورشید فرد وحیده افضلی سید محمد حسین حسینی محمد سجاد عادلی مهدی زارعی سید محمد جواد میرصفی یدالله شهریاری امید مهدی نژاد محمد صادق باقی زاده محمد خادم محمدرضا کاکائی سید حجت سیادت مهدی مردانی جواد محمود آبادی حسین شهرابی حامدرضا معاونیان احمد جواد نوآبادی محمد علی قاسمی خادم عرفان ابوالحسنی ظهیر مومنی سید صادق رمضانیان عاطفه سادات موسوی عاصی خراسانی علی محمدی حسین زارع سید مصطفی سیاح موسوی حمید محبی وحید نوری حسین اوتادی هادی ملک پور مهدی کبیری محمدرضا نادعلیان فرشید حقی رامین برومند (زائر) محمدرضا اسدی سجاد زارع مولایی سید امیر حسین فاضلی سید مصطفی حسینی راد محمد رستمی محسن همتی محمود تاری سید واصفی غلامرضا شکوهی کمیل باقری محمد حسین بناریان لیلا علیزاده مهدی حنیفه جواد کریم زاده سید صابره موسوی میرزا محمد تقی قمی (محیط) حاج ملا احمد بن محمد مهدی فاضل نراقی (صفایی) عباس همتی یغما جندقی
براساس مداح
حاج منصور ارضی حاج محمود کریمی حاج محمدرضا طاهری حاج سعید حدادیان حاج میثم مطیعی حاج مجید بنی فاطمه حاج حمید علیمی حاج حسین سیب سرخی حاج مهدی سلحشور حاج سید جواد ذاکر حاج جواد مقدم حاج عبدالرضا هلالی حاج سید مهدی میردامادی حاج مهدی رسولی حاج حسن خلج حاج مهدی لیثی حاج نریمان پناهی حاج سید رضا نریمانی حاج احمد واعظی حاج حسین طاهری حاج مهدی سماواتی حاج محمد حسین پویانفر حاج سید حمیدرضا برقعی نا مشخص حاج میثم مؤمنی نژاد حاج مهدی اکبری حاج قاسم صرافان حاج مهدی مختاری حاج محمدرضا محمدزاده حاج کاظم اکبری حاج ابالفضل بختیاری حاج محمدرضا آغاسی حاج حنیف طاهری حاج وحید نادری حاج حسین رضائیان حاج امیر عباسی حاج محمد بیابانی حاج سید علی رضوی حاج سید مهدی هوشی السادات نزارالقطری حاج اسلام میرزایی حاج حسین سازور حاج محسن عرب خالقی حاج صابر خراسانی سید رسول نریمانی محمد جعفری ارسلان کرمانشاهی جبار بذری حاج اکبر مولایی حاج امیر برومند حاج محمدرضا بذری حاج حیدر خمسه حاج حسن حسین خانی حاج حسین عباسی مقدم حاج غلامحسین علیزاده حاج حسین عینی فرد حاج مهدی رعنایی حاج مصطفی روحانی حاج روح الله بهمنی حاج امیر کرمانشاهی حاج میرزای محمدی حاج وحید گلستانی حاج سید امیر حسینی علی فانی حاج سید علی مومنی حاج امین مقدم حاج محمد کمیل حاج محمد حسین حدادیان حاج سعید پاشازاده حاج مقداد پیرحیاتی حاج محمد سهرابی حاج محمد فصولی کربلایی حاج فرهاد محمدی حاج ابوذر بیوکافی حاج سید محمد جوادی حاج سید محمد عاملی حاج وحید یوسفی حاج محمد یزدخواستی حاج مجتبی رمضانی کویتی پور حاج محسن صائمی حاج حسین رستمی مرحوم استاد محمدعلی کریم خانی حاج حسین باشی حاج مهدی وثیق حاج شیخ محمد ناصری سید علی حسینی حاج محمد امانی مرحوم محمدعلی چمنی حاج رضا قنبری حاج عبدالله شیران مرحوم استاد سلیم موذن زاده حاج علی اصغر ارغوان مرحوم حاج فیروز زیرک کار سید حسین قاضی سید مهدی حسینی استاد محسن فرهمند حاج احمد عثنی عشران حاج محمد احمدیان حاج صادق آهنگران حاج اکبر نوربهمنی سیدرضا میرجعفری سیدرضا تحویلدار ایمان کیوانی حاج محمدحسین عطائیان حاج حسن شالبافان حاج محمدصادق عبادی حاج علی عرب حاج علیرضا قزوه حاج آرش پیله وری حاج مهدی تقی خانی حاج یزدان ناصری حاج امیرحسن محمودی حاج حمید دادوندی حاج احمد نیکبختیان حاج امیرحسن سالاروند حاج هاشم سالار حسینی حاج ابراهیم رحیمی حاج محمد صمیمی حاج حمیدرضا قناعتیان حاج محسن عراقی حاج محسن طاهری حاج حسین ستوده حاج مهدی دقیقی حاج حسین رجبیه حاج رحیم ابراهیمی حاج حسین فخری حاج صادق حمزه حاج حسین هوشیار حاج حسین جعفری استاد رائفی پور حاج داوود احمدی نژاد مرحوم مرشد حسین پنجه پور حاج سید محمد حسینی حاج هادی گروسی حاج محمدرضا مختاریان حاج حسن کاشانی حاج وحید جلیلوند حاج حیدر منفرد حاج علی مهدوی نژاد حاج مرتضی امیری اسفندقه حاج حسین خلجی حاج وحید قاسمی حاج سید محمود علوی حاج سعید قانع حاج سید جعفر طباطبائی حاج حسین محمدی فام حاج هادی جان فدا حاج علی علیان حاج صادق کریمی حاج محسن توکلیان حاج محمد قربانخوانی حاج حسن رضا عبداللهی حاج مرشد میرزا مرحوم مرشد میرزا حاج مهدی اقدم نژاد شهید حسین معز غلامی حاج حسین رحمانی حاج علی اکبر سلحشور حاج محمد گرمابدری حاج محمد جواد احمدی حاج احمد اثنی عشران حاج جواد ابوالقاسمی حاج محمد مهدی اسماعیلی حاج محسن حسن زاده حاج اکبر بازوبند آیت الله سید محمدحسن طهرانی مجید رضانژاد محمدجواد توحیدی حاج یدالله محمدی مرحوم سید مهدی احمدی اصفهانی حاج محمود گرجی حاج رضا علی رضایی حاج جواد باقری حاج سید ابراهیم طاهریان حاج مسعود پیرایش حاج محمدرضا نوشه ور حاج حسن بیاتانی حاج علی اکبر زادفرج حاج علی جباری حاج علی کرمی حاج سعید خرازی حاج هادی ملک پور حاج حسن عطایی حاج محمد کریمی حاج محمد رستمی حاج جواد حیدری