ایهاالمظلوم
شعر و اشعار ایها المظلوم مرجع اشعار و مداحی مناسبت ورود و استقبال از محرم به تفکیک گریز اشعار و همراه با صوت سبک مختلف و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
محمدعلی مجاهدی
محمدعلی مجاهدیشب عاشورا ، سخنان امام حسین ، سخنان حضرت زینب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
فردا که بر فراز نِی افتد گذارمان
حیرت‌‏فزای طور شود جلوه‌‏زارمان
 
فردا که کهکشان تجلّی‌ست، نیزه‏‌ها
گَردش کند زمین و زمان بر مدارمان
 
فردا که روزِ سرخِ عروج من و شماست
بر روی نیزه‌‏هاست قرار و مدارمان
 
فردا که سرفرازی ما را رقم زنند
خورشید و ماه می‏‌شود اخترشمارمان
 
فردا که روز عرضۀ عشق و شهادت است
حیرت کنند، عالم و آدم ز کارمان
 
فردا که از تبار تبر زخم مانْد و داغ
غیرت، شقایقی بُوَد از لاله‏‌زارمان
 
فرداست روز وعدۀ دیدار و دیدنی‌ست
بر نیزه‏‌ها، تجلّی پروردگارمان
 
منظومۀ بلند شهادت، سرودنی‌ست
فردا که عشق، خیمه زند در کنارمان...
 
در ما عیان جمال خدا جلوه می‏‌کند
چشمی کجاست تا شود آیینه‌دارمان؟
 
رنگِ پریده‌‏ای‌ست به چشم سپهر، مِهر
وقتی سپیده می‏‌دمد از شام تارمان...
 
ما هر چه داشتیم، به پای تو ریختیم
ای عشق! ای تمامی دار و ندارمان!
 
چشم امید ماست به فردای دوردست
بر تکسوار مانده به جا از تبارمان
وحید قاسمی
وحید قاسمیشب عاشورا ، سخنان امام حسین ، سخنان حضرت زینب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
عکس امشب که خوش احوال تو را می بینم
عصر فردا ته گودال تو را می بینم
 
آمدم تا که دلی سیر کنارت باشم
شانه بر مو بزنی, آینه دارت باشم
 
چقدَر پیر شدی!؟ از حسنم پیر تری!
از من خسته به والله! زمین گیر تری!
 
مادرم بود که آگاه ز تقدیرم کرد
من اگر پیر شدم, پیری تو پیرم کرد
 
عصر فردا به دل مضطر من رحمی کن
ته گودال به چشم تر من رحمی کن
 
من ببینم که تو بی پیرهَنی می میرم
تکیه بر نیزه ی غربت بزنی, می میرم
 
آه از سینه ی پر خون بکِشی می میرم
از دهان نیزه ای بیرون بکشی, می میرم
 
سر گودال من از هول و ولا خواهم مرد
زود تر از تو در این کرب و بلا خواهم مرد
 
پنجه ی کینه به مویت برسد من چه کنم!؟
نیزه ای زیر گلویت برسد من چه کنم!
 
بوسه ی فاطمه بر حنجر تو می بینم
خنجری کُند به پشت سر تو می بینم
 
بین گودال و حرم, عطر فروشم فردا
تن عریان تو را با چه بپوشم فردا!؟
 
چادرم هست, ولی همسفرم شک دارم!
تا دم عصر بماند به سرم, شک دارم!
 
مُردم از غم, بروم فکر اسیری باشم
قبل از آن, فکر مهیّای حصیری باشم
 
گفته بودم که بمانی محن می بینم
تن عریان تو بی غسل و کفن می بینم
 
می روم گریه غربت سر سجاده کنم
مادرم پیروهنی دوخته آماده کنم
 
آخر فصل بهاریم اباعبدالله
راه برگشت نداریم اباعبدالله
مهدی خطاط
مهدی خطاطشب عاشورا ، سخنان امام حسین ، سخنان حضرت زینب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
در آن میان چو خطبهٔ حضرت، تمام شد
وقت جوابِ هم‌سفران بر امام شد
 
پاسخ‌دهنده اوّل آنان «زُهیر» بود
کاندر حضورِ سبط نبی در قیام شد
 
کای زادهٔ رسول! «سَمِعْنا مَقالکَ»
مطلب عیان بَرِ همه از خاص و عام شد
 
دنیا اگر همیشگی و مرگ آخرش
ما عزممان همین و نه جز این قیام شد
 
و‌آن‌‌گه «بُریر» دادِ سخن داد آن‌چنان
ظاهر، خلوصِ نیّت او از کلام شد
 
منّت به ما نهاده خدا با وجود تو
ما را ز لطف، شهد شهادت به جام شد
 
فخر است قطعه‌قطعه شدن پیش روی تو
طوبی بر آن بدن که چنینش ختام شد!
 
پس بهر دل‌نوازیِ فرزند فاطمه
گاهِ سخن ز «نافع» شیرین‌کلام شد
 
گفتا کنون که گشته گهِ امتحان ما
با رهبریت، محنت ما بی‌دوام شد
 
ما دوستیم با تو و با دوستان تو
دشمن به آن‌که دشمنی‌ات را مرام شد
 
ما را ببر به هر طرفی خود ز شرق و غرب
حبل ولایت تو، ز ما «لَا انْفِصام» شد...
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیشب عاشورا ، سخنان امام حسین ، سخنان حضرت زینب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
در شب قتل چو بیتابی طفلان را دید
زینب غمزده را شاه شهیدان طلبید
 
گفت: ای خواهر غمدیده ی بی یاور من
یک زمانی بنشین در برم ای خواهر من
 
خالی از اشک کن این دیده ی چون دریا را
تا بگویم به تو من واقعه ی فردا را
 
مگرت نیست به خاطر که چو حی ذوالمن
زد ندا گفت زنان را که فدا؟ گفتی من
 
عهد با حق چو ببستیم تو با ما بودی
خود زروز ازل اندر سر سودا بودی
 
تو مهین دختر زهرائی و اولاد رسول
پرورش یافته جسم تو در آغوش بتول
 
فلک عصمت و عفت را یکتا قمری
صدف بحر شرافت را یکتا گهری
 
باغ جنت گلی از گلشن کوی تو بود
پرتو مهر فلک پرتو روی تو بود
 
اندر این دشت چو از کینه ی این قوم شریر
من شوم کشته تو را نیز نمایند اسیر
 
این مپندار سویت کس به شقاوت نگرد
که تواند به تو با چشم حقارت نگرد
 
سوی خورشید اگر دیده صد مسکین است
او بلند از نظر مردم کوته بین است
 
حال باید که تو اندر سر پیمان باشی
در غم و رنج رضا از دل و از جان باشی
 
باش آگه که اجل دست و گریبان من است
این شب آخر عمر من و یاران من است
 
آخر عمر من و اول بی یاری توست
شب قتل من و ایام گرفتاری توست
 
این مبادا که تو فردا ز هیاهوی خسان
دست بر سینه زنی برکشی از دل افغان
 
غرق خون گر نگری اکبر مه سیما را
باید از گریه تو خاموش کنی لیلا را
 
حلق اصغر شود از تیر جفا چون سیراب
مگذاری که برآید ز جگر بانگ رباب
 
جسم داماد چو فردا شود آغشته به خون
نگذاری که عروسش رود از حجله برون
 
دست عباس جوانم چو بیفتد از تن
خواهرش را نگذاری که نماید شیون
 
سر اطفال تو از تن چو نمایند جدا
در اشک تو مبادا شود از دیده رها
 
اندر آن دم که مرا بنگری آغشته به خون
نخراشی رخ و از خیمه نیائی بیرون
 
غرض ای غمزده فردا چو در این دشت بلا
به سنان شد سر هفتاد و دو خورشید لقا
 
جمع در دور خود اطفال پریشانم کن
گریه بر حال خود ای خواهر نالانم کن
 
چون پس از من به غم و رنج گرفتار شوی
وارد شام تو با عابد بیمار شوی
 
«جودی» ار شرح دهی باقی این ماتم را
سوزد از آتش غم جان همه عالم را
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیشب عاشورا ، سخنان امام حسین ، سخنان حضرت زینب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
روز تاسوعا چو شاهنشاه دین 
دید زینب را بود زار و غمین
 
بهر تسکین دل آن دل کباب 
سر به زانویش نهاد و شد بخواب
 
ناگهان گرد حرم شد از عدو 
بر فلک آواز طبل و های‌ و هو
 
تیرها پران چو برگردون شهاب 
تیغ‌ها عریان چو بر چرخ آفتاب
 
بس هیاهو ز آن صف اشرار شد 
شه ز خواب آخرین بیدار شد
 
پس به زینب کرد رو با چشم تر 
کاین زمان بودم بر جد و پدر
 
گفت جدم کای فروغ جان ما 
توبه فردا شب شوی مهمان ما
 
ای شفیع محشر ای شاه شهید 
ای قتیل خنجر شمر پلید
 
آن شبی کز مهر خیر المرسلین 
میهمانت خواند در خلد برین
 
رفتی اندر خانه‌ی خولی چرا 
تا دهد در مطبخ خود جا تو را
 
آن شب ای شه گر نرفتی سوی او 
او خود آمد در سراغت کو به کو
 
اول آمد با هزاران اشک و آه 
از برای دیدنت در قتلگاه
 
خواست بیند چهره‌ی سیمین تو 
ساربان را دید در بالین تو
 
چون در آن‌جا دید بی‌سر پیکرت 
شد روان در کوفه تا بیند سرت
 
رأس خونین تو را ای نور عین 
پر ز خاکستر بدید اندر تنور
 
آه از آن ساعت که زهرا با فغان 
بهر دیدار تو آمد از جنان
 
دید آن مظلومه دل‌باخته 
چارده جای سرت بشکافته
 
جودی افکندی تو آتش در جهان 
لب فرو بند آخر از این داستان 
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیشب عاشورا ، سخنان امام حسین ، سخنان حضرت زینب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
چون شب جان‌سوز عاشورا رسید
عاشقان را «لیله‌الاسرا» رسید 
 
سربه‌سر، سرمست از صهبای عشق
جملگی مستغرق دریای عشق
 
از پی شهد شهادت، تن‌به‌تن
سربه‌سر در ذوق، چون طفل از لبن
 
دسته‌دسته چون گل اندر آن چمن
داشتند اصحاب با خود، انجمن
 
هر یکی بر لوح معراج خیال
بهر خود، نقش خوشی می‌زد به فال
 
آن یکی می‌گفت: من پیش از همه
سر دهم بهر عزیز فاطمه
 
آن یکی می‌گفت: ترک سر کنم
جان، فدای اکبر و اصغر کنم
 
آن یکی می‌گفت با صد شور و شین:
جان دهم بهر علم‌دار حسین
 
آن یکی می‌گفت: رخ، گل‌گون کنم
جان، فدای قاسم محزون کنم
 
جانب دیگر جوانان حسین
میوه‌های گلشن جان حسین
 
بهر ایثار شه گلگون کفن 
داشت سنگینی سر ایشان به تن
 
جمله شه را طالب فیض حضور
نی به فکر جنّت و حور و قصور
 
جسم و جانشان بر خدنگ تیز پر 
ز آهن و آهن‌ربا مشتاق‌تر
 
بهر استقبال شمشیر و سنان
از بدن بودی روان‌هاشان، روان
 
در کناری خسرو مُلک حجاز
بود با معبود در راز و نیاز
 
کای خدای من بر سر عهد آمدم 
با هزاران جد و با جهد آمدم 
 
غیر تو اندر وجودم هیچ نیست 
جز تو از بود و نبودم هیچ نیست
 
آنچه دارم نیست از من، ای خدا!
تا بگویم آن تو را بادا فدا
 
آنچه خود دادی مرا، ای چاره‌ساز!
من همان آورده‌ام بهر نیاز
 
این من و این وعده و این وعده گاه 
این منو این خیمه و این قتلگاه
 
این من و این زخم‌های بی‌حساب
وین تن عریان، میان آفتاب
 
این تن صد چاک و این سمّ ستور
این سر بُبریده، این کنج تنور
سعید-تاج‌-محمدی
سعید-تاج‌-محمدیشب عاشورا ، سخنان امام حسین ، سخنان حضرت زینب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
یک لحظه خلوت کرده‌ای مشغول قرآنی
یک لحظه مشغول سخن در جمع یارانی
گاهی بفکر کندن خار بیابانی
گاهی هم از دلشوره‌ی زینب پریشانی
 
امشب شب سختی‌ست؛ امشب در دلت غوغاست
 
گاهی می‌آید نغمه‌ی لبیک یارانت
گاهی می‌آید گریه‌ی زن‌ها و طفلانت
گاهی صدای اصغرت کرده پریشانت
امشب غم عالم نشسته در دل و جانت
 
امشب شب سختی‌ست آری امشب عاشوراست
 
بر شانه‌ی بابا رقیه می‌گذارد سر
خوابد علی اصغر در آغوش علی اکبر
خوابیده‌اند آرام اهل بیت پیغمبر
زیرا که بیدارست چشم ساقی لشگر
 
تا کی چنین آرامشی در کربلا برپاست؟ 
 
فردا به پا خواهد شد اینجا محشر کبرا
فردا شود صحرا زخون عاشقان دریا
فردا حسین است و خودش، تنهاترین تنها
بی لشگر و بی اکبر و بی یار و بی سقا
 
فردا صدای العطش تا عالم بالاست
 
یک دم به‌روی خاک افتد دست سقایش
یک دم حسین است و جوان ارباً اربایش
فکر حرم لرزه می‌اندازد به اعضایش
ای کاش برخیزد فقط عباس از جایش
 
آری حسین است این عزیز حضرت زهراست 
 
نازل شده گویا دوباره سوره‌ی زلزال
برگشته دیگر ذوالجناح از دشت خونین یال
افتاده جسم چاک چاکی در دل گودال
سر می‌بُرند و یک زن اینجا می‌رود از حال
 
از سینه‌اش برخیز ملعون! مادرش اینجاست
 
بالای تل از هوش رفته، خواهر افتاده
آتش به مو و معجر یک دختر افتاده
دیدند یک انگشت بی انگشتر افتاده
زیر سم اسبان دشمن پیکر افتاده
 
یک پیرزن می‌گفت سر هم در تنور ماست
 
پایان نیابد ظهر فردا ماجرا باقی‌ست 
آتش به جان خیمه‌ی آل عبا باقی‌ست 
هم رفتن سرها به روی نیزه ها باقی‌ست 
هم کوچه و بازار... هم شام بلا باقی‌ست 
 
زین پس شروع کربلای زینب کبری‌ست... 
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگارشب عاشورا ، سخنان امام حسین ، سخنان حضرت زینب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
امشب سپاه حق و باطل صف کشیدند
یک دسته حق، یک دسته باطل برگزیدند
 
در انتظار صبح فردا می‌خروشند
یک دسته جان، یک دسته جانان می‌فروشند
 
یک دسته راه نار را در پیش دارند
یک دسته عشق یار را با خویش دارند
 
امشب حسینیون نمی‌گنجند در پوست
فردا بُوَد معراجشان از دوست تا دوست 
 
امشب بلا جویان عاشق در نمازند
فردا به نوک نیزه سرها سرفرازند
 
امشب دهد آل علی را پاس، عباس
فردا کنند اهل حرم عباس، عباس
 
امشب عدو دارد هراس از خشم عباس
فردا به میدان خون رود از چشم عباس
 
امشب شود از شرمِ سقا آب، دریا
فردا شود از اشک او سیراب، دریا
 
امشب شود وقف ولایت هستِ عباس
فردا جدا گردد ز پیکر دست عباس
 
امشب به جای آب، سقا اشک دارد
فردا نه دست و نه عَلَم نه مشک دارد
 
امشب شب است و نغمه‌ی قرآن اکبر
فردا عطش بازی کند با جان اکبر
 
امشب علی دور پدر گردد هماره
فردا بُوَد زخمش به پیکر بی شماره
 
امشب فلک بازی کند با جان لیلا 
فردا شود نقش زمین قرآن لیلا
 
 امشب علی اصغر کند شب زنده داری
فردا شود خونش ز حلق تشنه جاری
 
امشب سکینه چون کبوتر می‌زند بال
فردا زیارت‌نامه می‌خواند به گودال
 
امشب شب است و زینب و اشک شبانه
فردا بگیرد اجر خود از تازیانه
 
امشب چو گل زینب گریبان را دریده
فردا شود زوارِ رگ‌های بریده
 
امشب سرشک از چشم پیغمبر روان است
فردا سر فرزند زهرا بر سنان است
 
امشب حسین است و شب و چشم ترِ او
فردا زند فواره خون از حنجر او
 
ای کاش امشب آسمان از ره بماند
مه جای نور از دیده با ما خون فشاند
 
ای کاش خورشید از افق بیرون نیاید
تا جانب گودال، شمر دون نیاید
 
ای کاش عمر آسمان پایان پذیرد
تا خیمه‌های فاطمه آتش نگیرد
 
ای اسب‌ها! خون جای اشک از دیده بارید
فردا مبادا روی قرآن پا گذارید
 
ای سنگ دشمن! نشکنی آیینه‌اش را
ای نیزه! نشکافی به مقتل سینه‌اش را
 
ای اشک! امشب مونس چشم ترش باش
ای فاطمه! فردا تو بالای سرش باش
 
ای جان عالم! بال زن از تن برون شو
ای چشم "میثم"! گریه کن دریای خون شو
یغما جندقی
یغما جندقیشب عاشورا ، سخنان امام حسین ، سخنان حضرت زینب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
ای دل به عزا راست کن آهنگ فغان را
کامشب شب قتل است
 
ای دیده فرو ریز به رخ اشک روان را
کامشب شب قتل است
 
تار نفست بگسلد ای سینه خروشی
تا چند خموشی
 
قانون نوائی بده ای نطق زبان را
کامشب شب قتل است
 
ای دیده بخت ار چه ندیدم کم و بسیار
خود چشم تو بیدار
 
شرمی کن و از سر بنه این خواب گران است
کامشب شب قتل است
 
ای مرغ فغان بر چمن قدس گذر کن
وز مهر خبر کن
 
جبریل امین طایر قدسی طیران را
کامشب شب قتل است
 
فارغ نبود بخت جوان و خرد پیر
از ناله شبگیر
 
یعنی که عزا فرض بود پیر و جوان را
کامشب شب قتل است
 
از شرم رخ صاحب ششمیر دو پیکر
در قلب دو لشکر
 
جنگ است به خون ریزی خود تیغ و سنان را
کامشب شب قتل است
 
در مندل ترکش ز غم اصغر بی شیر
شد چله نشین تیر
 
هم پیچ و خم غصه چو زه کرد کمان را
کامشب شب قتل است
 
از نصرت اعدا و شکست غم دین هم
شد پشت فلک خم
 
دل تنگ تر از چشم زره کرده یلان را
کامشب شب قتل است
 
اجرام فلک را که به اعدا سر یاری است
بس ذلت و خواری است
 
بر ماه رسد پرده دری دست کتان را
کامشب شب قتل است
 
از سنبل حوران ارم بضعه خاتم
چون مجلس ماتم
 
پوشیده سیه ساحت فردوس جنان را
کامشب شب قتل است
 
تا عربده شوخی و مستی شودش کم
مشاطه ماتم
 
از نیل عزا سرمه دهد چشم بتان را
کامشب شب قتل است
 
چون نیست سنگین دلی چرخه دولاب
در چشم فلک آب
 
یا ساقی کوثر مددی تشنه لبان را
کامشب شب قتل است
 
یغما به دعا ختم کن این قصه دراز است
چون وقت نیاز است
 
توفیق دهد ختم عزا سینه زنان را
کامشب شب قتل است
یغما جندقی
یغما جندقیشب عاشورا ، سخنان امام حسین ، سخنان حضرت زینب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
***آشوب بهم برزده ذرات جهان را
کامشب شب قتل است
 
هنگامه حشر است زمین را و زمان را
کامشب شب قتل است
 
با آنکه در این منظره کآن طارم علوی است
و از رنج نشان نیست
 
***آورده ببین دیده کیوان یرقان را
کامشب شب قتل است
 
برجیس که آمد ز ازل قاضی مطلق
زین فتوی ناحق
 
***بیم است که تبدیل کند نام و نشان را
کامشب شب قتل است
 
در پهنه میدان فلک فارس بهرام
چون ترک عدوکام
 
***بر فرق زند پنجه نیروی و توان را
کامشب شب قتل است
 
رسم است به هنگام سحر خنده خورشید
از شرم نخندید
 
***یا ظلمتش از قیر برآکنده دهان را
کامشب شب قتل است
 
ناهید که در بزم شهود آمده با چنگ
بربط زده بر سنگ
 
***و از پرده دل ره زده آهنگ فغان را
کامشب شب قتل است
 
تیر آنکه به طومار نهد دفتر کیهان
ز آن دست پریشان
 
***کز بهت تمیزی نکند سود و زیان را
کامشب شب قتل است
 
مه را که جهان گر همه پرماتم و شور است
او را شب سور است
 
***بر کرده به تن کسوت ماتم زدگان را
کامشب شب قتل است
 
زیر و زبر چرخ و زمین و آنچه در او هست
یکباره شد از دست
 
***امکان تمکن چه مکین را چه مکان را
کامشب شب قتل است
 
در سینه و چشم آتش آه اشک جگرگون
چه عالی و چه دون
 
***از ماهی و مه در گذرد پیر و جوان را
کامشب شب قتل است
 
ترسم که ز اشراق تو تا روز قیامت
خورشید امامت
 
***غارب شود ای صبح نگهدار عنان را
کامشب شب قتل است
 
گفتم به فلک منطقه برج دو پیکر
هست از پی زیور
 
***گفتا نه پی نظم عزا بسته میان را
کامشب شب قتل است
 
اجرام فلک را که به اعدا سر یاری است
بس ذلت وخواری است
 
***بر ماه رسد پرده دری دست کتان را
کامشب شب قتل است
 
شاید که نگردد شب امید فلک روز
ای آه فلک سوز
 
***بر خیز که آتش زنم این تخت روان را
کامشب شب قتل است
 
ای دیده بخت ار چه ندیدم کم و بسیار
خود چشم تو بیدار
 
***شرمی کن و از سر بنه این خواب گران است
کامشب شب قتل است
 
تن خانه اندوه چه ویران و چه آباد
چه بنده چه آزاد
 
***دل جایگه درد چه پیدا چه نهان را
کامشب شب قتل است
 
پوشیده و پیداست در این صبح سیه روز
بس شام غم افروز
 
***ای مرغ سحر خیز فروبند زبان را
کامشب شب قتل است
 
ای جسم گران جان من ای جان سبکبار
زی پهنه پیکار
 
***در تاز و مهیای فدا شو تن و جان را
کامشب شب قتل است
 
در معرکه راندن نتوانی به جدل خون
ز اشک جگرگون
 
***سیل سیه انگیز کران تا به کران را
کامشب شب قتل است
 
کار دو جهان بود اگر افزود و اگر کاست
از دولت و دین راست
 
***آوخ که خلل خاست هم این را و هم آن را
کامشب شب قتل است
 
سردار بست اسلحه بالای خمیده
وین آه کشیده
 
***مردانه به چالش بکش این تیغ و سنان را
کامشب شب قتل است
حاج ملا احمد بن محمد مهدی فاضل نراقی (صفایی)
حاج ملا احمد بن محمد مهدی فاضل نراقی (صفایی)شب عاشورا ، سخنان امام حسین ، سخنان حضرت زینب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
چون نهفت از خجلت سلطان دین
چهره ی زرد آفتاب اندر زمین
 
بی تحاشا خسرو روز از سریر
خویشتن افکند در دریای قیر
 
خور چو نور دین احمد شد نهان
همچو کیش اهرمن شب شد عیان
 
بیضه اسپید بیضا رخ نهفت
شب چو زاغی بر سر آن بیضه خفت
 
آمد از پرده برون دیوانه وش
پای تا سر عور بانوی حبش
 
جامه نیلی کرد زال روزگار
مو گشود از غم عروس زنگبار
 
گرد آورد آن شهنشاه سترگ
جمله ی اصحاب از خورد و بزرگ
 
از برادر وز برادر زادگان
هم ز فرزندان و یاران جملگان
 
گفت با ایشان که ای آزادگان
ای همه از طینت ما زادگان
 
ای همه از خاک علیین پاک
ای همه در خاک مهر تابناک
 
بیعت خود از شما برداشتم
من شما را با شما بگذاشتم
 
این شب تار است و دشت بیکران
راهها پیدا به اطراف جهان
 
دشمنان در خواب ظلمت پرده دار
راههای روشن اندر هر کنار
 
هر یکی از گوشه ای بیرون روید
فارغ از توفان این عمان شوید
 
با من اینان را سر کار است و بس
چونکه من هستم نجویند هیچکس
 
بهر من این آسیا در گردش است
بهر من این سیل اندر جنبش است
 
زود بگریزید از این سیل مهول
تا نه بگرفته ست عالم عرض و طول
 
زود از این سرگشته صرصر وارهید
رخت از این خونخواریم بیرون کشید
 
چونکه جانبازان میدان وفا
این شنیدند از شه ملک صفا
 
جمله یکبار آمدند اندر خروش
لجه ی دریای عشق آمد بجوش
 
جمله گفتند ای خلیفه کردگار
ای جمال حق ز رویت آشکار
 
ای تورا رخ مظهر نور جمال
گردش چشم تو آثار جلال
 
ای پناه خلق یعسوب عرب
ای اسیر کرب کشف هر کرب
 
ما همه جسمیم و جان ما تویی
ما همه لفظیم و آن معنی تویی
 
جسم بیجان چیست مرداری عفن
زود زود از خانه اش بیرون فکن
 
جسم خوش باشد فدای جان شود
از برای جان خود قربان شود
 
جسم اگر قربان شود در راه جان
عیسی آسا می رود تا آسمان
 
نور او از نور مه افزون شود
مه چه باشد من ندانم چون شود
 
ورنه چون گردد جدا از نور جان
ماند اندر خاک ظلمانی نهان
 
جان اگر گفتم تورا معذور دار
عنکبوتی می کند بازش شکار
 
عنبکوتی گردد عنقا می تند
وز لعاب خویش دامی افکند
 
عنکبوتم تار و من این لفظها
ای تو آن سیمرغ قاف اجتبا
 
جان جانی و تو هم جانان تویی
بلکه جان جان و جان جان تویی
 
تا قیامت گر بگویم جان جان
راستی هستی تو بالاتر از آن
 
جسم و جان ما فدای جان تو
هرچه باشد جز یکی قربان تو
 
گفت آن یک گر جهان بودی مدام
بودمی من زنده تا روز قیام
 
کشته گشتن در رهت خوشتر بدی
زان حیات جاودان سرمدی
 
وان دگر گفتا اگر بودی هزار
کشتن و پس زنده گشتن زار زار
 
می خریدم در رهت ای شاه جان
نیست جز یک کشتن و باغ جنان
 
گفت آن دیگر ز جان محبوب تر
یا از این پوسیده پیکر خوبتر
 
گر مرا بودی همی کردم نثار
نزد سم اسب تو ای شهریار
 
چارمین گفتا که من گردم جدا
از تو و بنشینم اندر راهها
 
چشم اندر رهگذار کاروان
تا خبر گیرم ز تو از این و آن
 
بر سر من آن زمان صد خاک باد
گوش من کر سینه ی من چاک باد
 
زین نمط هریک سخن پرداختند
عرش و کرسی را به رقص انداختند
 
چون شنید این آن شه لاهوت خو
گفتشان فالان یا قوم انظروا
 
انظروا ما بین ذین الا صبعین
وابصروا ما لا رأی قلب و عین
 
من نمی دانم چه دیدند از میان
آنچه هرگز درنیاید در بیان
 
آنکه ایشان را ز خود بیخود نمود
آنکه باید آمد و خود را ربود
 
بار جسم و جان ز خود انداختند
رخش همت سوی گردون تاختند
 
جسم ناسوتی همه انوار شد
ماهی از هامون به دریا یار شد
 
بال افشاندند و از خود ریختند
قسط هر عنصر به آن آمیختند
 
دام دونان سوی دونان باز شد
پیش از انجامشان آغاز شد
 
پای کوبان آن یکی افشاند دست
دست افشان آن یکی از جای جست
 
تا ثریا این کله انداختی
قد به گردون آن یکی افراختی
 
چشمهاشان جمله بر راه سحر
تا برآرد کی ز خاور مهر سر
 
گوشهاشان جمله بر بانگ خروس
تا کی آید از پیش آوای کوس
 
تیغها بر کف کفنهاشان به دوش
سینه ها در جوش و دلها در خروش
 
چون دمیدن صبحدم آغاز کرد
روزگار آهنگ ماتم ساز کرد
 
لیلی شب بند پیراهن گسیخت
عقد زیور سربسر بر خاک ریخت
 
معجر کحلی فکند از سر بخاک
تا به دامن هم گریبان کرد چاک
ملا فتح‌الله وفایی شوشتری
ملا فتح‌الله وفایی شوشتریشب عاشورا ، سخنان امام حسین ، سخنان حضرت زینب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
گر از این واقعه اشکت ز بصر می گذرد
قدر این قطره ز دریای گهر می گذرد
 
می دهد آهت از این غم به شبستان لحد
نور شمعی که زخورشید و قمر می گذرد
 
آه از آن شب که حسین گفت به یاران فردا
هر که دارد سر تسلیم ز سر می گذرد
 
«چون صدف مُهر خموشی بگذارید به لب»
از شما ورنه در فیض خبر می گذرد
 
از دلیران ظفر پیشه در این دشت وصال
تیر باران بلا همچو مطر می گذرد
 
تاج زیبای شفاعت نهد ای قوم به سر
از شما هر که چو من از سر و زر می گذرد
 
این مکانیست که از حلق علی اصغر من
از کماندار قضا تیر قدر می گذرد
 
«جگر شیر نداری سفر عشق مکن»
«سبزه ی تیغ در این ره ز کمر می گذرد»
 
«دل دشمن به تهی برگی من می سوزد»
«برق از این مزرعه با دیده ی تر می گذرد»
 
زینب از حرف جگر سوز برادر می گفت
«چاردیوار مرا آب ز سر می گذرد»
 
اُف به دنیا که دل آزرده از او بادل خون
قرّة العین نبی تشنه جگر می گذرد
 
هر شهیدی دم تسلیم به آن شه می گفت
جان نثار تو چه با فتح و ظفر می گذرد
 
سرِ خود دید چو بر دامن آن شه حُرّ گفت
«رشته چون بی گره افتد زگهر می گذرد»
 
آخرین گفته ی نور دل لیلا این بود
«پای بر عرش نهد هر که زسر می گذرد»
 
مستمع باش «وفایی» که پی ذکر حسین
«سخن صائب پاکیزه گهر می گذرد»
صفایی جندقی
صفایی جندقیشب عاشورا ، سخنان امام حسین ، سخنان حضرت زینب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
فردا به زمین افتد از سر همه افسرها
افسر چه بود کز تن ریزد به زمین سرها
 
از جیب قضا دستی پیدا شده بگشاید
بر روی بنی احمد از فتنه بسی درها
 
مرغان حرم را چرخ گسترد چنان دامی
کاندر قفسش ریزند شاهین و هما پرها
 
از برج جفا نجمی امشب به نحوست رست
کز شومی آن فردا غارب شود اخترها
 
زین شام سیه کوکب یک جمره کین سرزد
کز حدتش اژدرسا سوزد همه آذرها
 
از دور فلک برخاست در بزم غم آن ساقی
کز خون گلو انباشت تا لب همه ساغرها
 
بی پرده و بی پروا بی پرسش و بی پرهیز
خون پسران ریزند در دامن مادرها
 
ز آن غایله خواهد خاست شوری که جهان آشوب
ز آن حادثه آید راست در ماریه محشرها
 
در خون خطا خسبند از پا همه نوخطان
بر خاک بلا غلطند از سر همه پیکرها
 
فردا شه مظلومان در حیرت و در ماتم
از وحشت فرزندان وز حسرت یاورها
 
مایل به خیامش دل بریاد زن و فرزند
در رفتن خود عاجل از داغ برادرها
 
گاهی به حریمش رای گه سوی حرامی روی
دل بسته موقوفین تن جانب لشکرها
 
تا سر ز قدم خندان از شادی جانبازی
تا لب ز درون پر خون از خواری خواهر ها
 
خاطر ز طرب خالی تن از تعبش مملو
دل مضطرب از تشویش درماندن دخترها
 
بربند صفایی لب، دم درکش و خامش زی
صد قرن نیاری راند این راز به دفترها
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیشب عاشورا ، سخنان امام حسین ، سخنان حضرت زینب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
شام عاشورا چو آن موج بلا
موج زن شد در زمین کربلا
 
آل بوسفیان «کذاب اشر»
عازم جنگ «ملیک مقتدر»
 
عترت طه به صد شوق و شعف
بهر جانبازی گرفته جان به کف
 
کفر و ایمان گشت یک جا روبرو
حق و باطل هر دو با هم جنگجو
 
اندر آن شب چون روز رستخیز
یک زنی دیدند زار و اشکریز
 
وه چه زن غم داده بنیادش به باد
بلکه غم او را غلام خانه‌زاد
 
غصه‌اش افزون و صبرش کم شده
در جوانی همچو پیران خم شده
 
خود یکی اشکش ز بی‌تابی هزار
دیده‌اش چون ابر نیسان قطره بار
 
اندر آن شب همچو بخت خود ز آه
کرده روز هر دو عالم را سیاه
 
شعله افشانی به شمع آموخته
یک جهان جان را به آهی سوخته
 
تیر آهش در کمان قد بره
گریه‌اش اندر گلو بسته گره
 
تر نموده ز آب چشمان خاک را
رفتی از مژگان خس و خاشاک را
 
خاره و خاری که در آن بادیه
بود در خاک زمین ماریه
 
جملگی را آن زن ژولیده مو
می‌نمودی اندر آن شب رفت و رو
 
کرد از وی حق‌شناسی این سئوال
کیستی تو ای زن افسرده حال؟
 
اندر این شب آه و افغانت ز چیست؟
جسجویت اندر اینجا بهر چیست
 
گفت: من خاتون اقلیم غمم
مالک الملک دیار ماتمم
 
نام من زهراست اندر خافقین
مادرم بر خسرو بی‌کس حسین
 
چون که فردا اوفتد از صدر زین
جسم مجروح حسینم بر زمین
 
ترسم اندر خاک چون شد مسکنش
گردد افزونتر جراحات تنش
 
می‌کنم در این دیار هولناک
این زمین را از خس و خاشاک پاک
 
زین حکایت بازشدن خون در دلم
گشت مشکل‌تر عزیزان مشکلم
 
بد ز روز آن شب محنت اثر
گوئیا خاتون محشر باخبر
 
کز سر زین زینت عرش اله
کرد جا اندر زمین کربلا
 
روسیاهی پیرهن برد از تنش
آن دگر عمامه آن یک جوشنش
 
خواهرش زینب دوان با اشک و آه
بی‌تامل کرد رو در قتلگاه
 
کرد چندی اندر آن هول هراس
در بر شمر ستمگر التماس
 
چون ز شمر سنگدل شد ناامید
نزد بن سعد لعین دون دوید
 
چون کسی بر بی‌کسی آرد پناه
دست‌ها بر سر بدان حال تباه
 
گفت ای شیطان پرست بی‌ادب
غیرتت کو آخر ای ننگ عرب
 
کرده‌ای جا ظالم بزیر چتر زر
یک زمان کن بر حسین من نظر
 
می‌کنند از تن سر او را جدا
پیش چشم من بخواری از قفا
 
نیست یارای نوشتن خامه را
مختصر کن (صامت) این هنگامه را
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیشب عاشورا ، سخنان امام حسین ، سخنان حضرت زینب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
برادرا دلم به رفتنت قرار ندارد
مرو که خواهر تو تاب انتظار ندارد
 
به درد بی‌کسی‌ام مبتلا مکن به فدایت
که خواهر تو کسی را در این دیدار ندارد
 
تو منع می‌کنی از گریه‌ام ولی نتوانم
دل شکسته‌ام از گریه اختیار ندارد
 
دلم ز وعده برگشتنت قرار نگیرد
چرا که گردش ایام اعتبار ندارد
 
به خیمه منتظر تو نشسته عابد بیمار
میان بستر تب غیر گریه کار ندارد
 
گرفتم آن که پس از تو رضا شود به اسیری
توان اینکه به اشتر شود سوار ندارد
 
سکینه را بنشان در کنار خویش زمانی
که تاب دوری باب بزرگوار ندارد
 
بده تسلی لیلی برای خاطر اکبر
که داغ دار و غریب است و غمگسار ندارد
 
مبر به جانب میدان علی اصغر خود را
که طفل طاقت پیکان آب دار ندارد
 
اگر به شام بود یا به کوفه یا مدینه
به هیچ وجه دل پر ز خون قرار ندارد
 
بکن سفارش طفلت رقیه بر پسر سعد
که تاب سیلی شمر ستم شعار ندارد
 
مرا اسیر یزید کردی و رفتی
مرو که  دادرسی زینب فکار ندارد
 
شها شفاعت (صامت) نما بروز قیامت
که جز تو چشم به ابناء روزگارندارد
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما