روز تاسوعا چو شاهنشاه دین

روز تاسوعا چو شاهنشاه دین 
دید زینب را بود زار و غمین
 
بهر تسکین دل آن دل کباب 
سر به زانویش نهاد و شد بخواب
 
ناگهان گرد حرم شد از عدو 
بر فلک آواز طبل و های‌ و هو
 
تیرها پران چو برگردون شهاب 
تیغ‌ها عریان چو بر چرخ آفتاب
 
بس هیاهو ز آن صف اشرار شد 
شه ز خواب آخرین بیدار شد
 
پس به زینب کرد رو با چشم تر 
کاین زمان بودم بر جد و پدر
 
گفت جدم کای فروغ جان ما 
توبه فردا شب شوی مهمان ما
 
ای شفیع محشر ای شاه شهید 
ای قتیل خنجر شمر پلید
 
آن شبی کز مهر خیر المرسلین 
میهمانت خواند در خلد برین
 
رفتی اندر خانه‌ی خولی چرا 
تا دهد در مطبخ خود جا تو را
 
آن شب ای شه گر نرفتی سوی او 
او خود آمد در سراغت کو به کو
 
اول آمد با هزاران اشک و آه 
از برای دیدنت در قتلگاه
 
خواست بیند چهره‌ی سیمین تو 
ساربان را دید در بالین تو
 
چون در آن‌جا دید بی‌سر پیکرت 
شد روان در کوفه تا بیند سرت
 
رأس خونین تو را ای نور عین 
پر ز خاکستر بدید اندر تنور
 
آه از آن ساعت که زهرا با فغان 
بهر دیدار تو آمد از جنان
 
دید آن مظلومه دل‌باخته 
چارده جای سرت بشکافته
 
جودی افکندی تو آتش در جهان 
لب فرو بند آخر از این داستان 
3
0
موضوعشب عاشورا ، سخنان امام حسین ، سخنان حضرت زینب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
گریزقتلگاه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان | وداع با اهل حرم امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
شاعرعبدالجواد جودی خراسانی
قالبمثنوی
سبک پیشنهادیروضه
زبانفارسی
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت