ایهاالمظلوم
شعر و اشعار خروج امام حسین از مدینه به مکه و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
قاسم نعمتی
قاسم نعمتیخروج از مدینه به سوی مکه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
جدایی از مدینه باورم شد
حرم غمخانه ی صاحب حرم شد
 
همه حجاج زهرا بار بستند
به این رفتن دل عالم شکستند
 
به ناقه مادری‌ و شیر خواری
شود آماده ی اُشْتُر سواری
 
تمام مشک ها پُر آب باشد
کمی آرام ، اصغر خواب باشد
 
کناری نجمه مست روی قاسم
زند شانه سر گیسوی قاسم
 
تماشا می کند با قلب شیدا
قد و بالای اکبر ، اُمِّ لیلا
 
ولی یک سو همه تصویر این شب
شده وقت پریشانی زینب
 
سر او بر سر دوش حسین است
پناه او در آغوش حسین است
 
شده ذکر لبش با چشم گریان
عزیزم بی تو می میرم حسین جان
 
تمام آرزوهایم تو هستی
منم مجنون و لیلایم تو هستی
 
همه شب روی سجاده نشینم
الهی ای حسین داغت نبینم
 
تمامی امانت های مادر
میان بسته پیچیدم برادر
 
(( جواب سید الشهدا ))
 
دلم را آب کردی گریه کم کن
مرا بی تاب کردی گریه کم کن
 
شده وقت سفر ای نور دیده
نشین بالای محمل ای رشیده
 
محارم دور محمل بی قرارت
ابوفاضل بود چشم انتظارت
 
یل ام البنین زانو گرفته
علی اکبر به پای ناقه رفته
 
به روی معجر تو حرز بستم
خودم تا آخرش پای تو هستم
 
همه رفتند اما غرق احساس
پیامی آمد از مادر به عباس
 
زمان حرف‌های آخرین شد
وصیت خوانی ام البنین شد
 
صدا زد می روی ای نور عینم
ولی جان تو و جانِ حسینم
 
برو اما بدان شیر نبردی
مبادا بی حسینم باز گردی
 
بیا تا خوب من رویت ببوسم
بلندی های ابرویت ببوسم
 
به خلوت بوسه هایم درس دارد
حیا کردم ، حسین مادر ندارد
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگارخروج از مدینه به سوی مکه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
مدینه! امامت کجا می‌رود؟ 
سفر کرده سوی خدا می‌رود 
دلِ شب، غریبانه تنها حسین 
نهان از همه چشم‌ها می‌رود 
مدینه! چـه آرامی و ساکـتی 
امـام غریبت کجا می‌رود؟ 
مدینه! زعباس و اکبر بپرس 
اگر می‌رود، شب چرا می‌رود؟ 
مدیـنه! تماشا کن ایـن قافـله 
چه عاشق سوی کربلا می‌رود 
 
اگر جان بـه بزم بـلا می‌برد 
علی‌اصغرش را کجا می‌برد؟ 
 
فضا محو تاب و تب زینب است 
گمانم که وقت نمـاز شب است 
همه هـاشمیات، مشغـول ذکر 
بیابان پر از نغمۀ «یا رب» است 
«طرِمّاح»! محمل به سرعت مران 
که بانوی این کاروان زینب است 
همه کودکـان را هم امشب مـدام 
غریبانـه ذکر خدا بـر لب است 
حسین است چون ماه و اطراف او 
فروزنـده هفتـاد و دو کوکب است 
 
بیابـان! بـزن نـاله‌ای دلـنشین 
که دخت علی گشته محمل‌نشین 
 
عجب کاروانی، خـدا یـارشان 
اجل آیـد از ره بـه دیدارشان 
متـاعِ همه گشته خونِ گلـو 
خداونـدِ عالم خریـدارشان 
شود حجّشان با شهادت شروع 
اسارت بُوَد آخرِ کـارشان 
گواهی دهم در کنـار فرات 
بوَد آبشان خون رخسارشان 
چو اینان عزیـزان پیغمبرند 
مبادا کنی ای فلک خوارشان
 
قضا را چه امری مقدر شده؟ 
کـه سقّا پـریشانِ اصغر شده 
 
در این کاروان کودکی شیرخوار 
بـه دامـان مادر کشد انتـظار 
که روزی در آغوش گرم پدر 
کند تشنه لب، جان خود را نثار 
بپاشد پدر خون او را به عرش 
کند هدیـه بـر ذات پروردگار 
در آغوش خون خدا پر زند 
بـه دامان زهرا بگیرد قرار 
به بابا بگوید که با دست خویش 
سپر کن به تیر و به خاکش سپار 
 
بـه سقا بگویید آبش دهـد 
ز خون دو بازو، گلابش دهد 
 
به زینب بگویید: با سوز و آه 
بوَد کعبه‌ات گودی قتـلگاه 
بـه اکبر بـگویید: بـابا کنـد 
چگونه به زخم جبینت نگاه؟ 
بـه زهرا بگویید: از کعب نی 
شود پیکر دخترانـت سیـاه 
به قاسم بگویید: خون سرت 
خضابِ رُخَت می‌شود بی‌گناه 
به طفلان بگویید: در زیر خاک 
بیاریـد از تـرس دشمن پناه 
 
به "میثم" بگویید اشک روان 
فرستد بـه دنبال این کاروان 
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگارخروج از مدینه به سوی مکه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
ای ساربان! آهسته ران، کز دیده دریا می رود
از شهر زهرا نیمه شب ، فرزند زهرا می رود
 
منزل به منزل کاروان ، گردیده در صحرا روان
با ناله و آه و فغان ، تنهای تنها می رود
 
ریحانه ی «خیر البشر» ، کرده سوی جانان سفر
یا آن که موسایی دگر ، در طور سینا می رود
 
قلب سکینه مشتعل، اشکش به رخ، خونش به دل
با دیده ی دریایی اش ، دنبال سقّا می رود
 
اصغر ز دامان رباب ، پر می زند بر دوش باب
با شوق پیکان بلا ، همراه بابا می رود
 
لیلا! جوانت را ببین ، با رفتن آن نازنین
گویی محمد بر زمین ، از عرش اعلا می رود
 
ریحانه ی باغ حسن ، پوشیده بر قامت کفن
تا شوید از خون پیرهن ، با شور و غوغا می رود
 
آید ز صحرا زمزمه، خون ریزد از چشم همه
سقّای آل فاطمه ، عطشان به دریا می رود
 
ای آسمان! اختر فشان، بنگر برای بذل جان
ماه بنی هاشم روان ، با ماه لیلا می رود
 
زینب شده محمل نشین ، با ناله های آتشین
منزل به منزل کو به کو ، صحرا به صحرا می رود
 
مرغ دل «میثم» روان، گردیده با این کاروان
داده ز کف تاب و توان ، همراه مولا می رود
حاج ملا احمد بن محمد مهدی فاضل نراقی (صفایی)
حاج ملا احمد بن محمد مهدی فاضل نراقی (صفایی)خروج از مدینه به سوی مکه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
ای مدینه نوبت غم آمدت
تا قیامت سوگ ماتم بایدت
 
هان و هان ای خاک یثرب خونگری
خونگری ابر بهار افزون گری
 
هرچه سنگی در برت بر سینه زن
هرچه خاری جمله را بر دل شکن
 
بعد از این در کشت زاران نوبهار
زعفران میکار جای سبزه زار
 
خشک افکن در تو هرجا چشمه سار
یا بجای آب زانها خون برآر
 
ای مهاجر وقت هجرت آمدت
نصرت ای انصار اکنون بایدت
 
سر برآرید از نقاب خاک گور
افکنید اندر جهان افغان و شور
 
سر برهنه پا برهنه با خروش
جانها بر کف کفنهاتان به دوش
 
رو نهید اندر دیار کربلا
پا گذارید اندر آن دشت بلا
 
مانده اینجا بی کس و تنها حسین
این احد این بدر کبری این حنین
 
یا رسول الله برآور سر ز خاک
نی فرود آ از فراز صقع پاک
 
بین حسین اینک وداعت می کند
رو به اقلیم شهادت می کند
 
توشه بردارید از دیدارها
خوان دعا در گوش گوهر بارها
 
بین بهاران را خزان آید ز پی
گلستانی را رسید ایام دی
 
بلبلان رفتند از گلزارها
جای گلها سر کشیده خارها
 
رسته کوپا جای نسرین یاسمن
جای بلبل در نوا زاغ و زغن
 
ای حسن ای مجتبی ای مرتجی
می رود بنگر حسین آیا کجا
 
ای برادر از برادر بازپرس
هم ز انجامش هم از آغاز پرس
 
سر برآر ای زهره ی زهرا دمی
پر ز شور و فتنه بنگر عالمی
 
بنگر اشترها قطار اندر قطار
دختورانت بین به محملها سوار
 
بنگر آن شهزادگان بحر جوش
تیغها بر کف سپرهاشان به دوش
 
رخش عزتشان همه در زیر ران
در رکاب آن شه خوبان روان
 
جملگی رفتند سوی پیشوا
یک نگاهی سوی ایشان از قفا
 
جامه کحلی کن تو ای کعبه به بر
غرق اشک دیده کن حجر و حجر
 
بعد از این ای چاه زمزم خشک باش
هم تو ای میزاب رحمت خون بپاش
 
رخت بیرون کش ز بطحا ای حلیم
ای مقام اینجا مشو زین پس مقیم
 
بیصفا ماندی از این پس ای صفا
بی امام ای مشعر و خیف و منا
 
زادگان پاکت ای ام القری
می روند آخر نمی پرسی کجا
 
ای بود انصافت ای گردون دون
شام و ری آباد و بطحا سرنگون
 
این بود انصاف تو ای روزگار
شام و ری شاداب و یثرب سوگوار
 
این بود انصاف ای دهر دغا
شامیان در عیش و مکی در عزا
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیخروج از مدینه به سوی مکه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
سری بهر تماشا از لحد بر گیر یا جدا
که از کویت روم با ناله شبگیر یا جدا
 
طلب کردند قوم کوفیان ما را به مهمانی
ولی دایم فلک دارد سر تدبیر یا جدا
 
بدین زودی نمی‌رفتم ز کویت لیک ترسیدم
که در امر الهی اوفتد تاخیر یا جدا
 
جفاهایی که دارد زاده مرجانه در خاطر
نموده پیش پیش اندر دلم تاثیر یا جدا
 
یقین دارم که اندر این سفر بایست گردیدن
علی اکبر من طعمه شمشیر یا جدا
 
یقین دانم ز قحط آب طفل شیر خوار من
علی اصغر شود سیراب ز آب تیر یا جدا
 
یقین دارم که از قطع دو دست حضرت عباس
ز جان خود کنندم قوم کوفی سیر یا جدا
 
یقین دارم که باید زینب و کلثوم را بستن
پس از من آن دو تن را در غل و زنجیر یا جدا
 
سرم گر برسنان خواهدشدن یا گوشه مطبخ
به هر صورت نمی‌پیچم سر از تقصیر یا جدا
 
به بزم شراب خواهد زد یزید بی‌حیا بر لب
مرا چوب جفا بی‌جرم و بی‌تقصیر یا جدا
 
به محشر کن شفاعت از سلک مداح خود (صامت)
که سرافکنده از شرم گنه بر زیر یا جد
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیخروج از مدینه به سوی مکه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
از مدینه چون شه لب‌تشنه با افغان و زاری
شد به راه کربلا عازم به عزم جان‌نثاری
 
دست زد بر دامنش صغری غم‌پرور که بابا
این دل من چون کند بعد از تو اندر سوگواری؟
 
کردی از حرف خدایی نی همین پرخون دل مرا
صبر و طاقت از دل غمدیده من شد فراری
 
خوش تسلی می‌دهی بر من تو از پایان دوری
آه اگر جانم نمودی بی‌تو یک دم پایداری
 
جان بابا در مدینه بی‌کسم مگذار و مگذر
رحم کن بر من که درد بی‌کسی دردیست کاری
 
اعتباری داشتم از سایه لطف تو بر سر
می‌کشد کارم به خواری آخر از بی‌اعتباری
 
آنچنان پندار کز اطفال تو هستم
پس مرا همره ببر بابا پی خدمتگذاری
 
شاه دین گفت ای علیله دختر شیرین‌‌زبانم
خون دل کردی مرا ازین گفتگو از دیده جاری
 
تو به چشم من چو نوری و به چشم باب خود جان
جان من پایان نداد این سفر جز غمگساری
 
تو نداری طاقت لب‌تشنگی چون ما که هر دم
بر کشی از قلب سوزان ناله بی‌اختیاری
 
تاب چندان بر دلت نبود که بینی خیل عدوان
تیغ بر کف بهر قتلم رو کنند از هر کناری
 
صبر نتوانی نمود از غارت قوم ستمگر
هر طرف شو می‌درد گوشی برای گوشواری
 
کو چنان صبری که اندر قتلگه از بعد قتلم
بنگری در هر طرف غلطیده در خون گلعذاری
 
چون سکینه ترسم از سیلی شود روی تو نیلی
تو علیلی و نداری طاقت اینگونه خواری
 
عمه‌ها و خواهرانت بس بود بهر اسیری
خوار و سرگردان به هر جا چون اسیران تتاری
 
(صامتا) تا می‌توانی گریه کن در این مصیبت
تا نمایی مزرع امید خود را آبیاری
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیخروج از مدینه به سوی مکه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
هلال ذی الحجه باز طلوع کرد از سپهر
به سطح غبرا فزود فروغ از مهر چهر
 
نشان اضداد داد ره وفا رسم مهر
چو عهد نوشیروان چو عصر بوذرجمهور
 
***بشارت عدل یافت ز مقدم وی جهان
 
به بذل انعام عام مهیمن ذوالنعم
به امت مصطفی که هست خیرالامم
 
قدیم عزوجل گشود باب کرم
به دعوت خلق داد صلای عام از حرم
 
***بخوان احسان او جهان شده میهمان
 
چو حب محبوب ساخت حبیب را فانیش
کند نخست امتحان به سخت پیمانیش
 
طلب کند جان و مال برای قربانیش
اگر به تن چیره گشت غم گرانجانیش
 
***ز دوری بزم قرب به غم شود توامان
 
به نار خلت چو کرد خلیل را ارجمند
به حکم برداً سلام شد عاقبت سربلند
 
سپس بذبح پسر گرفت تیغ و کمند
به حلق فرزند تیغ گذاشت بی‌چون و چند
 
***بداد از ظهور فدا برایش عیان
 
ذبیح را گر که بود نثار جان فرض عین
و یا ز ایثار سر به گردنش بود دین
 
به حکم میراث شد فدا نصیب حسین
ادا کند تا که دین شهنشه مشرقین
 
***به جانب کعبه گشت ز ملک یثرب روان
 
در آن مقام شریف به امر رب جلیل
نمود ادراک قرب ز خدمتش جبرئیل
 
ز بیعتش خلق را به سوی حق شد دلیل
ذبیح آل عبا سلیل نسل جلیل
 
***برای حج وداع ببست احرام جان
 
چه شد بوی کار تنگ ز دشمنان دغل
به عمره حج را نمود امام عادل به دل
 
کفن شد احرام وی ز سرنوشت ازل
به کربلا کرد جا محل شده زان محل
 
***عروج کرد آن جناب به دوره لامکان
 
چو گشت میقات گاه برای او کربلا
برید پیوند مهر ز الفت ماسوا
 
به عهد روز الست ز روی صدق و صفا
به شوق قربان نمود خلیل سان در منا
 
***چو اصغری شیر خوار چو اکبری نوجوان
 
عطش گر آن شاه را از کف عنان میر بود
ویا زمین و زمان شد به چشمش چه دود
 
ز دادن جان و سر به شوق خود می‌فزود
به زیر شمشیر شمر نمود حق را سجود
 
***که خالص آمد برون ز بوته امتحان
 
ز زین چو اندر زمین عزیز ذوالمن فتاد
قلم ز طغیان ظلم به دست دشمن فتاد
 
علاج زخم تنش به سم توسن فتاد
تن وی از سر جدا سر وی از تن فتاد
 
***تنش به روی زمین سرش بنوک سنان
 
سری که بودش مدام به سروران سروری
نمود خولی به نی ز خصلت کافری
 
به خاک مطبخ نهاد رخ مه خاوری
نمود سر ذات ز جهل خاکستری
 
***عجب گرفت احترام ز میهمان میزبان
 
عزیز زهرا حسین تجمل و جاه داشت
ز مکه چون بست بار جلال دلخواه داشت
 
جنیبت خاص در جلو به همراه داشت
چو حضرتش احتراز ز ما سوی‌الله داشت
 
***ز جملگی شست دست به راه حق رایگان
 
چگونه انصاف بود ایا سپهر دو رنگ
که بر حریم حسین چنان شود کار تنگ
 
که عاقبت کوفیان گذشته از نام و ننگ
به عترت مصطفی(ص) چو بنگان فرنگ
 
***پی تصدیق دهند به کوفه خرما و نان
 
چنان شدند عترتش به کوفه بی‌احترام
که سر برهنه شدند روان به بازار شام
 
نظاره‌گر مرد و زن به هر طرف خاص و عام
گهی به ویرانه جا گهی به زندان مقام
 
***چو طایر بسته پر چو مرغ بی‌آشیان
 
به چشم زینب جهان سیاه شد همچو شب
دمی که دید آشنا به طشت زد از غضب
 
ز قهر چوب یزید به راس شاه عرب
نهاد مهر سکوت ز غم چون (صامت) به لب
 
***که طاقتش طاق شد ز شرح این داستان
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیخروج از مدینه به سوی مکه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
چو از شهر یثرب شه تاجدار
برون آمد و ناشده رهسپار
 
ز فرخ سروشان چرخ برین
گروهی چمیدند سوی زمین
 
به دست ایزدی دشنه ها استوار
به پرنده اسبان مینو سوار
 
درفش خدایی برافراشته
به فرمان شه دیده بگماشته
 
رسیدند چون نزد شاه حجاز
به پوزش ببردند لختی نماز
 
بگفتند کای یافته برسپهر
زسم سمندت به سر تاج مهر
 
پی یاری ات زآسمان آمدیم
به فرخنده موکب چمان آمدیم
 
نبی را به پیکار چندی درا
پرستار بودیم و یاری گرا
 
کنون گر پذیری تو را یاوریم
همه زانچه فرمان دهی نگذریم
 
به پاسخ به ایشان بفرمود شاه
که ما را بود کربلا وعده گاه
 
شما از زمین سوی گردون روید
همه بر به جای خود اندر شوید
 
به سربر مرا سایه ی زینهار
بس از بخشش پاک پروردگار
 
سروشان به فرمان آن تاجور
به گردون پریدند بار دگر
 
چو آنان برفتند ازگرد شاه
گروهی بیامد زجنی سپاه
 
به دست اندرون جمله راتیغ تیز
مراینان چون آنان بگفتند نیز
 
که ما جنیان دوستدار توایم
به هر کارخدمتگزار توایم
 
بدین گونه فرمود فرخنده شاه
بدان نامداران جنی سپاه
 
که یاری نخواهم من از هیچ کس
مرایار جان آفرین است و بس
 
به فرمان من جمله تن دردهید
ازیدر سوی جان خود رخ نهید
 
دهم روز ماه محرم که من
کنم رزم با دشمن خویشتن
 
گرایید یکسر به دشت بلا
به نزد من آیید درکربلا
 
شنیدند چون جنیان این سخن
برفتند زی بنگه خویشتن
 
چو جنی سپه گشت زانجا روان
بپیمود زی مکه ره کاروان

 

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیخروج از مدینه به سوی مکه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
بدش یادگار آن خداوند دین
یکی باره ازسید المرسلین
 
جهان تنگ درپیش یک گام او
براق شهادت زحق نام او
 
یکی گوی زر قرص خور در دمش
یکی نعل سیمین هلال ازسمش
 
فتاده زیک سم آن تیز تک
مه نو گه دو به بام فلک
 
شدی آن همایون تک رهنمون
به یک جنبش ازهر دوگیتی برون
 
نمودی سوار ار برای شنا
رکاب ار به پهلوی او آشنا
 
به کیهان ندیدیش بی شک و ریب
مگر دربیابان و میدان غیب
 
همین بس که آن باره ی سرفراز
بدی اسب پیغمبر بی نیاز
 
ندیده گه تک ستاره خوی اش
ندیده است چشمی غبار پی اش
 
برآمد شهنشاه گردون براق
بدان باره چون مصطفی بربراق
 
نه شه گر عنانش نگه داشتی
قدم زانسوی چرخ بگذاشتی
 
زشوق سواری چنان ذوالجناح
برون آمدش ازجوارح جناح
 
چو بنشست بر پشت آن شاه دین
رسید این ندا زآسمان بر زمین
 
که زین تو ای باره عرش خدای
بود راکبت ایزد رهنمای
 
سمندی چنان را سواری چنین
سزا باشد اربر نشیند به زین
 
ازین به نیامد به کیهان سوار
مگر احمد و صاحب ذوالفقار
 
توگفتی چو آن شه به زین برنشست
که یزدان به عرش برین برنشست
 
سرودشان دویدندش ازچپ و راست
زنه پرده ی چرخ فریاد خاست
 
روان آن شهنشاه را بنده وار
قضا و قدر از یمین و یسار
 
نشستند زان پس یلان دلیر
براسبان آهو تک خود چو شیر
 
یکی کاروان شد ز یثرب روان
خداوند دین میر آن کاروان
 
همه دشت بانگ روارو گرفت
زماه علم چرخ پرتو گرفت
 
بهین معنی صورت کاف و نون
چو جان ازتن یثرب آمد برون
 
چه جانی که جز پاک ذات خدای
فدایش همه اهل هردوسرای
 
همه نوریان پیکری تابناک
درآن پیکر آن پاک تن جان پاک
 
چنین جان زپیکر چو بیرون شود
همه آفرینش دگرگون شود
 
چه آید ازآن تن که جانیش نیست
تو بیجان تنی هیچ دیدی که زیست؟
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیخروج از مدینه به سوی مکه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
چو روز دگر بر هیون سپهر
درخشنده هودج بیاراست مهر
 
خداوند دین داور حق پرست
زخلوتگه آمد به جای نشست
 
به بر خواند فرخنده عباس را
سپهدار دین زبده ی ناس را
 
بدو گفت:کای از پدر یادگار
شتربان بخواه و هیونان بیار
 
حرم را عماری به اشتر ببند
که زی مکه باید شد ای ارجمند
 
یل گیتی افروز با آفرین
سپهدار نام آور شاه دین
 
خداوند دین را ستایش نمود
وزان پس فرستاده ای راسرود
 
که آرد ز هامون شتربان گله
گزیند ازآن پس هیون یله
 
به فرمان سالار فرخ نژاد
فرستاده ای شد به هامون چو باد
 
همه ساربانان به بر خواند و گفت
سخن ها کز اسپهبد شه شنفت
 
شتربان چوآگه شد ازسرگذشت
به شهر اندر آورد اشتر ز دشت
 
کشیدن اشتران رابه زرین مهار
به هر یک بزد هودجی شاهوار
 
ز رویین درا چون درآمد خروش
سپهبد رسید آن خروشش به گوش
 
زجا جست مانند پرآن تذرو
بیفراشت بالا چو یا زنده سرو
 
به اهل حرم گفت میر جوان
که وقت رحیل است ای بانوان
 
برآمد زگفتار سالار نیو
زاهل حریم شهنشه غریو
 
به پا خاست خاتون مریم کنیز
همه بانوانش به همراه نیز
 
خروشان و جوشان رده دررده
همه دل پریشان و ماتمزده
 
خرامید ازپرده زینب برون
چو مهر ازپس پرده ی نیلگون
 
جدا شد یکی زان میان با شتاب
چنان ذره از پرتو آفتاب
 
برفت و به عباس داد این خبر
که آمد مهین دخت خیرالبشر
 
شنید این چو اسپهبد ارجمند
بیفراخت بالا چو سرو بلند
 
کشید ازمیان دشنه ی سر درو
درآن انجمن گشت او پیشرو
 
بزد نعره چون ضغیم پرزخشم
که ای اهل یثرب بپوشید چشم
 
که چون مه برون شد زبرج سرای
بهین دخت پیغمبر پاکرای
 
جوانان هاشم نژاد گزین
برآهیخته ازمیان تیغ کین
 
زده حلقه یکسر درآن انجمن
پس و پشت عباس شمشیر زن
 
زگلبرگ رخ بر زمین لاله پاش
برآمد به گردون غو درو باش
 
ندا آمد از کردگار جلیل
به شاگرد شیر خدا جبرییل
 
که بردار فوجی زخیل ملک
چمان شو به سوی زمین ازفلک
 
چو رفتید یک سو به شیب ازفراز
غلامانه بر دخت شاه حجاز
 
به پوزش درود و نیاز آورید
به پاس شکوهش نماز آورید
 
ملایک رده بر رده صف به صف
همه اندر آن بزم بهر شرف
 
پر و بال سازید فرش تراب
که تا بگذرد دختر بوتراب
 
زگردنده گردون سروشان همه
چو رعد بهاران خروشان همه
 
چمیدند سوی زمین پرفشان
بدانسان که دادار فرمودشان
 
همه گستراندند پرهای خویش
که خاتون براو بر نهد پای خویش
 
سخن کوته آمد برون دخت شاه
به کوی ازحرم همچو یک چرخ ماه
 
به هودج درون شد چو رخشنده مهر
ابر هودج نیلفام سپهر
 
دگر بانوان شه راستین
ابر ناقه گشتند محمل نشین
 
چو گشتند آن پرده گی ها سوار
به برخواست شه باره ی راهوار
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیخروج از مدینه به سوی مکه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
درآن تیره شب سروباغ رسول
روان شد به بدرود قبر بتول
 
بدان تربت ازدیده بگشاد رود
به مادر فرستاد لختی درود
 
که ای مام نیک اختر مهربان
مرا پرورانده به روز و شبان
 
منم ناز پروده ی نوش تو
که پیوسته بودم درآغوش تو
 
منم آنکه چون پاک زاده ی مرا
به دامان خود شیر دادی مرا
 
بدان ای سر بانوان بهشت
که آواره گی شد مرا سرنوشت
 
من اینک برفتم تو بدرود باش
دژم ازغم نازنین رود باش
 
به پایان رسانید چون شه پیام
بدو آمد از قبر زهرا سلام
 
از آن پاک تربت صدایی شنفت
همانا بدو بانوی خلد گفت
 
که ای بر شکفته گل باغ من
فزودی زنو داغ برداغ من
 
به مینو که غم را درآن نیست بار
نمودی روان مرا سوگوار
 
دریغا نیم زنده در روزگار
که با کاروانت شوم رهسپار
 
بنالم جرس وار در قافله
هیون را بپویم ز پی مرحله
 
به هر منزل از دیده ی اشکبار
بشویم ز مشکینه مویت غبار
 
زبد پاس درهر مکانت کنم
پرستاری کودکانت کنم
 
نمانم که دراین ره هولناک
فتند ازشتر کودکانت به خاک
 
درین ره تو را ای پسندیده پور
یکی مویه پرداز باشد ضرور
 
که چون کشته گردی به آوردگاه
زشمشیر بیداد کوفی سپاه
 
بنالد به مرگت همی زار زار
بگرید به سوگت چو ابر بهار
 
ببندد دو روشن جهان بین تو
کشد ناوک ازجسم خونین تو
 
کفن درتن چاک چاکت کند
چو جان جای درجسم خاکت کند
 
ازآن پس که بدرود مادر نمود
شه آهنگ قبر برادر نمود
 
بسی مویه ها کرد و پوزش نمود
چنان چون سزاوار آن شاه بود
 
چو ازکشور شب سوی مرز روز
بسیج سفر کرد گیتی فروز
 
به کاخ ولایت امام زمان
شد ازقبر فرخ برادر چمان
 
غلامان و یاران خود را سرود
که زی بار بستن گرایید زود
 
بسی اشتر راهور آورید
بسی هودج زرنگار آورید
 
که ناگه زدرگاه شه مویه خاست
نوانگشت از آن کوی برچرخ راست
 
که ناگه رسیدند زار و نوان
برشاه دین هاشمی بانوان
 
همه مویه ساز و همه موی کن
همه دست غم برسر و سینه زن
 
شه آن بانوان را چو آنگونه دید
همان آه و فغان ایشان شنید
 
بفرمود کای داغدیده زنان
مباشید اینگونه برسر زنان
 
شکیب اندرین کار پیش آورید
همه رو به مشکوی خویش آورید
 
به زنهار یزدان بمانید و بس
که زنهار او به نه زنهار کس
 
چولختی تسلی زغم دادشان
سوی پرده ی خود فرستاد شان
 
رسول خدا را زاهل حرم
زنی بود در پرده بس محترم
 
به دوده گزین و به دانش تمام
کزو بود خوشنود خیرالانام
 
کجا ام سلمه ورا نام بود
ازو شاه دین شاد و پدرام بود
 
چو بشنید شه دارد آهنگ راه
سوی او خرامید با اشک و آه
 
به شه گفت:کای پاک فرزند من
امید دل آرزمند من
 
تو از مادر و جد خود یادگار
به نزد منی اندرین روزگار
 
به گیتی دراز پنج آل عبا (ع)
تو ماندستی ازخسرو دین به جا
 
مسوزان دل من به نار فراق
زیثرب مکن عزم مرز عراق
 
شنیدم ز پیغمبر دادگر
درآندم که می داد ما را خبر
 
که نوشد حسین آب تیغ بلا
زبد خواه دین تشنه درکربلا
 
درین روزم آن ساعت آمد به یاد
که آن ساعت اندر جهان خود مباد
 
یکی بشنو ازمادرپیر پند
ز یثرب زمین بار هجرت مبند
 
زقتل خود ای شاه آخر زمان
به گردون مبر دود ازاین دودمان
 
شهش گفت: کای مادر محترم
رسول خدا را گزین تر حرم
 
همی دانم آن مرز را کاندر آن
شوم کشته ازکین بد گوهران
 
به یزدان که چرخ و زمین آفرید
شهی چون رسول امین آفرید
 
که دانم ز مردان دین چند تن
شود بی سر ازتیغ کین بهر من
 
وگر خواهی اینک نمایم تو را
حجاب از نظر برگشایم تو را
 
پس آنگه به انگشت معجز نمای
اشارت نمود آن شه پاک رای
 
فراز زمین ها همه گشت پست
به فرمان آن داور حقپرست
 
سپس وادی کربلا شد بلند
بدیدش عیان بانوی مستمند
 
زمینی به چشم آمدش پر بلا
به خاک اندرش خون اهل ولا
 
زهر دشت دشتش غم انگیزتر
زهر خاک خاکش بلا خیز تر
 
زجعد چمن چهرگان مشکبوی
زخون صنوبر قدان سرخ روی
 
بسی گلرخان خفته درخاک اوی
که هریک به ازجان تن پاک اوی
 
زمینی زخون چون گلستان شده
زبانگ عزا بلبستان شده
 
نمود آن شهنشاه فرخنده نام
بدو تربت خویش و یاران تمام
 
همان جای خرگاه عز و جلال
همان جایگاه عزیزان و آل
 
برآمد سپس دست شه زآستین
کفی خاک برداشت ازآن زمین
 
زهی قدرت شاه فرمانروا
به یثرب خود و دست درنینوا
 
شهنشه به بانو چو آن خاک داد
به خاک از مژه اشک خونین گشاد
 
بگفتش چو آن تربت ای شهریار
زجد تو دارم کفی یادگار
 
به رازی بدو گفت دارای دین
که ای بانوی بانوان گزین
 
نگه دار درشیشه این خاک را
ببو دایم این تربت پاک را
 
روان از همایون تن من برون
چو آید هم این خاک گردد چو خون
 
نگهداشت بانو مرآن خاک را
کز آن آبرو بود افلاک را
 
چه خاکی به از پاک جان ملک
ستایشگرش ازشما تا سمک 

 

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیخروج از مدینه به سوی مکه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
دگر شب که هنگام بدرود مهر
سیه پوش گردید نیلی سپهر
 
درآن تیره شب سروباغ رسول
روان شد به بدرود قبر بتول
 
بدان تربت ازدیده بگشاد رود
به مادر فرستاد لختی درود
 
که ای مام نیک اختر مهربان
مرا پرورانده به روز و شبان
 
منم ناز پروده ی نوش تو
که پیوسته بودم درآغوش تو
 
منم آنکه چون پاک زاده ی مرا
به دامان خود شیر دادی مرا
 
بدان ای سر بانوان بهشت
که آواره گی شد مرا سرنوشت
 
من اینک برفتم تو بدرود باش
دژم ازغم نازنین رود باش
 
به پایان رسانید چون شه پیام
بدو آمد از قبر زهرا سلام
 
از آن پاک تربت صدایی شنفت
همانا بدو بانوی خلد گفت
 
که ای بر شکفته گل باغ من
فزودی زنو داغ برداغ من
 
به مینو که غم را درآن نیست بار
نمودی روان مرا سوگوار
 
دریغا نیم زنده در روزگار
که با کاروانت شوم رهسپار
 
بنالم جرس وار در قافله
هیون را بپویم ز پی مرحله
 
به هر منزل از دیده ی اشکبار
بشویم ز مشکینه مویت غبار
 
زبد پاس درهر مکانت کنم
پرستاری کودکانت کنم
 
نمانم که دراین ره هولناک
فتند ازشتر کودکانت به خاک
 
درین ره تو را ای پسندیده پور
یکی مویه پرداز باشد ضرور
 
که چون کشته گردی به آوردگاه
زشمشیر بیداد کوفی سپاه
 
بنالد به مرگت همی زار زار
بگرید به سوگت چو ابر بهار
 
ببندد دو روشن جهان بین تو
کشد ناوک ازجسم خونین تو
 
کفن درتن چاک چاکت کند
چو جان جای درجسم خاکت کند
 
ازآن پس که بدرود مادر نمود
شه آهنگ قبر برادر نمود
 
بسی مویه ها کرد و پوزش نمود
چنان چون سزاوار آن شاه بود
 
چو ازکشور شب سوی مرز روز
بسیج سفر کرد گیتی فروز
 
به کاخ ولایت امام زمان
شد ازقبر فرخ برادر چمان
 
غلامان و یاران خود را سرود
که زی بار بستن گرایید زود
 
بسی اشتر راهور آورید
بسی هودج زرنگار آورید
 
که ناگه زدرگاه شه مویه خاست
نوانگشت از آن کوی برچرخ راست

 

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیخروج از مدینه به سوی مکه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
شنیدم چو سبط رسول مجید
به ایوان برفت از سرای ولید
 
بدانست که آن قوم شیطان پرست
به آسانی از وی ندارند دست
 
به خود گفت آن به کزین سرزمین
روم تا بیاسایم از اهل کین
 
به غربت فزون گرچه دشواری است
بسی مرگ بهتر ازاین خواری است
 
پس آنگه شبی با دل دردناک
روان شد سوی تربت جد پاک
 
به پوزش درآن بارگاه بلند
خم آورد بالا و شد ارجمند
 
زتربت یکی نورشد آشکار
که خورشید ازشرم آن گشت تار
 
همه آفرینش پر ازنور شد
تو گفتی جهان وادی طور شد
 
شهنشه درآن نور مستور شد
ازآن جلوه نور علی نورشد
 
خود از تاب آن جلوه از هوش رفت
تو گفتی ز اندام او توش رفت
 
همان بیهشی در وی آمد پدید
که در طور بر پور عمران رسید
 
ولیکن نه این نور با آن یکی است
بگویم که این هردو را فرق چیست؟
 
بد آن نوری ازدوستان علی (ع)
که شد بر کلیم خدا منجلی
 
بد آن جلوه ی روی جان آفرین
که شد محو آن پور ضرغام دین
 
چو آن نور فرزند زهرا بدید
ازآن بارگه سوی مشکو چمید
 
اگر چه به دل راز بسیار داشت
نگفت ایچ و با وقت دیگر گذاشت
 
بلی محو معشوق گاه وصال
به گفتار دیگر ندارد مجال
 
دگر شب به بدرود خیرالبشر (ع)
به سوی حرم رفت آن تاجور
 
دو تاکرد بالا زبهر نماز
همی سود رخ بردر بی نیاز
 
به درگاه یزدان برافراشت دست
که ای آفریننده ی هرچه هست
 
قدم جز به حکم تو ننهاده ام
زبان جز به امر تو نگشاده ام
 
نه ره در درونم کسی جز تو یافت
نه جز سوز تو در دل و دیده تافت
 
خدایا به این تربت تابناک
به آن شه که خفت اندرین جای پاک
 
گزین بهر من آنچه اندر جهان
تو زان راضی و مصطفی (ص) شادمان
 
چنین تا سحرگاه زاری نمود
که بر تربت پاک خوابش ربود
 
درآن خواب خوش گشت برشهریار
درخشنده چهر رسول آشکار
 
سروشان خروشان به گردش ورا
رده بر رده بسته پر در پرا
 
بیامد به بالین آن شه فراز
جهاندار پیغمبر سر افراز
 
چو جان درکشیدش درآغوش تنگ
زدش بوسه برلعل یاقوت رنگ
 
بگفت ای دو چشم ازتوام روشنا
حسین ای مرا نو گل گلشنا
 
بهین میوه ی شاخ بار آورم
جگر گوشه ی نازنین دخترم
 
بسا زود کز تیغ دشمن سرت
شود دور از نازنین پیکرت
 
گروهی زکین سر برندت زتن
که دانند خود را زیاران من
 
بودشان زمن با چنین زشتکار
امید شفاعت به روز شمار
 
کناد این ستمگر گروه پلید
خداشان به روز جزا نا امید
 
به زودی ازین خاکدان خراب
سوی باب و مام و برادر شتاب
 
که مشتاق فرخنده روی تواند
شب و روز درآرزوی تواند
 
به مینو تورا هست یک پایگاه
که آنرا شهادت بود راست راه
 
بدان پایگاهت نباشد رهی
مگر تشنه لب جان به جانان دهی
 
به فرخ نیا برد آن شه نماز
درپوزش و لابه بنمود باز
 
که ای تاجور جد فرخنده فر
مرا زین جهان سوی فردوس بر
 
مرانیست حاجت به دنیا درون
همان به که آیم زدامش برون
 
سرودش پیمبر که ای پاک جان
کنون بایدت زیستن درجهان
 
که نوشی زجام شهادت رحیق
به مینو سپس با من آیی رفیق
 
کنون زی عراق از مدینه بچم
ببر نیز همراه اهل حرم
 
که خواهد همی داور بی نظیر
تورا کشته و اهلبیت ات اسیر
 
چو این گفته شد شه برآمد زخواب
غریوان سوی خانه شد با شتاب
 
چو بنشست لختی همی خواند پیش
همی پرده گی ها و خویشان خویش
 
به ایشان بگفت آنچه درخواب دید
وزین ره بسی کرد گفت و شنید
 
شنیدند چون بانوان حجاز
مر آن راز پنهان ز دانای راز
 
نوا گشت ازایشان بدانگونه راست
که از پرده ی چرخ فریاد خاست
 
پر آوای ماتم شد آن بارگاه
خروش از زمین شد به خرگاه ماه
 
شهنشاه گفتا ز شیون چه سود
بسیج سفر کرده بایست زود

 

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیخروج از مدینه به سوی مکه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
بنال ای مدینه بزار ای حرم
خروشان شو ای مرز بطحا زغم
 
سرازپاک تربت برآر ای رسول
زپر نور مرقد برآی ای بتول
 
به بدرود فرزند فرخ فرا
ببارید خون از دو چشم ترا
 
بنال ای حسن شدزمان فراق
که دارد برادرت عزم عراق
 
زهجرشهنشاه آزادگان
بنالید ای هاشمی آزاده گان
 
کنید ازنی دل ره ناله باز
که دیدار او را نبینید باز
 
همی شاه خواهد زیثرب شدن
پس از این شدن نیست باز آمدن
 
چمان سوی بنگاه ویران او
رسند از پس او اسیران او
 
نه عباس همراه و نی اکبرش
نه عون سرافراز و نی جعفرش
 
نه قاسم نه عبدالله و اصغرا
نه یاران و خویشان فرخ فرا
 
بیاید زنی چند ماتمزده
یکی مرد همراهشان غمزده
 
پدر کشته زنجیر کین دیده ای
ستیز از یزید لعین دیده ای
 
بزن دست غم برسر ای جبرئیل
که سبط نبی راست وقت رحیل
 
چو نی بند بگشا زفریاد خویش
به بدرود فرزند استاد خویش
 
تو نیز ای سرافیل شور نشور
بدم درجهان افکن از نفخ صور
 
وداع حرم کرد میر حرم
درین بزم تو نای ماتم بدم
 
ایا زایران دیار نجف
غلامان شاه سریر شرف
 
ندارم چو خود ره بدان بارگاه
که بوسم همی تربت پاک شاه
 
شما چون بدان آستان رو نهید
زجان بوسه برخاک پاکش دهید
 
رسانید بعد از درود و سلام
زکهتر غلامی به شاهی پیام
 
که ای آنکه هستی خدا راتودست
خداوند دین شاه یزدان پرست
 
غنودن به تربت درون تا به چند
برآور سر از بارگاه بلند
 
که فرزند تو جسته پیوند تو
به جان و به دل آرزومند تو
 
چمان با دل دردناک آیدت
به پوزش سوی خاک پاک آیدت
 
یکی از جنان سوی دنیاگرای
به زین بهشتی تکاور برآی
 
پذیره شو از مهر فرزند را
همان نور چشم و جگر بند را
 
وراباش یک چندگه میزبان
پدر را پسر به بود میهمان
 
بروگشت خواهد به کین چون سپهر
نگهدار یک چند گاهش به مهر
 
بسا زود بروی بمویی همی
به خون از غمش رخ بشویی همی
 
بسا زود بینی همایون سرش
به دست سنان تا سنان اندرش
 
بسا زودکش سربه خاکسترا
ببینی به بنگاه خولی درا
 
بسا زود در بزم پور زیاد
بدان سر ستم ها ببینی زیاد
 
بسا زود کز چوب دست یزید
ببینی بدان سرچه خواهد رسید
 
تو خود دانی ای دست پروردگار
که افتاده کلک و زبانم زکار
 
غم اندر تن من توانی نهشت
که یارم سرود و توانم نوشت
 
مدد کن مگر با زبانی دگر
کنم قصه ی هجرت شاه سر
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگارخروج از مدینه به سوی مکه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
ای اشک‌هـا ببارید از چشم‌هـا چـو باران
کـز بـاغ وحـی، بـا هـم رفتند گلعـذاران
خون از دو دیده جاری‌ست هنگام سوگواری‌ست
چشم مدینـه گرید چون چشم سوگواران
دیشب عزیز زهرا بگذاشت سر به صحرا
خورشید وحی گردید پنهان به کوهساران
خالــی شـده مدینـه از لاله‌های توحیـد
پُـرگشتـه کـوه و صحـرا از نالـۀ هزاران
ای دوستان برآریـد آهـی ز سـوز سینـه
این بیت را بخوانیـد همـراه آن سـواران
 
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
 
دیشب تو خواب بودی وقت سحر، مدینه!
یک عمـر شـد نصیبت خون جگر، مدینه!
دیدی چگونه از تـو هجده ستاره گم شد؟
دیدی که قرص ماهت رفت از نظر، مدینه؟
روزت سیـاه باشـد چشمـت بـه راه باشد
تــا از مسافــرانت آیــد خبـر، مدینــه!
دستی سوی سماء کن عبـاس را دعا کن
ترسم شود در این ره بی‌دست و سر، مدینه!
آه از جگــر بــرآرم خــون از بصر ببـارم
ایـن بیـت را بخـوانم بـار دگـر، مدینــه!
 
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
 
بگــذار همـره یــار اشکـم بــود روانـه
بگــذار از درونــم آتـش کشــد زبانــه
امشب سرشک سرخ است جاری زچشم زینب
فـردا تنش کبـود اسـت از ضـرب تازیانه
امشب نگاه عباس بر صورت حسین است
فردا شود دوچشمش بـر تیر کیـن نشانه
امشب نهاده بلبل صورت بـه دامن گل
فـردا زننـد او را آتــش بــر آشیــانه
سوزم درون سینه آهم به بـام گردون
خون دلم به دیده اشک غمم به شانه
 
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
 
آهـت ز سینـه خیـزد بـر آسمان، مدینه!
پشت سـر مسافـر قـرآن بخـوان مدینه!
آبــی بریـز از اشـک پشـت سـر مسافر
دنبـال ایـن سـواران برگـو اذان مـدینه!
سوغات دخت زهرا از کوه و دشت و صحرا
یک پیرهن بـود از هجـده جوان، مدینه!
بعد از حسن گـرفتی بر چهره گرد غربت
بعد از حسین، دیگـر تنهـا بمان مـدینه!
با سوز دل سحر کن فریاد و ناله سرکن
با من بنال تا صبح با من بخوان مدینه!
 
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
 
خورشید روی احمد در کاروان عیان است
یا قرص ماه لیـلا در بین کـاروان است؟
ای چشم‌هـا بگرییـد ای اشک‌ها ببارید
از چشم ناقه‌ها هم سیلاب خون روان است
ای کودکـان مبــادا از دشمنـان بترسید
در این سفر شما را عباس، پاسبان است
هرجا که تشنـه گشتید عباس را بخوانید
عبـاس از ولادت سقـای تشنـگان است
شـرح وداع خوانـدم خون جگـر فشاندم
گویی مرا هماره این بیت بـر زبان است
 
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگارخروج از مدینه به سوی مکه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
مدینه حسینت کجا می‌رود؟
اگر می‌رود شب چرا می‌رود؟
غریب وطن نیمه‌شب از وطن
غریبانه پیش خدا می‌رود
دلِ شب خدا را صدا می‌زند
چرا ساکت و بی‌صدا می‌رود؟
اجل پیش رو، مادرش فاطمه
به دنبال او از قفا می‌رود
 
به تعجیل رو در کجا می‌برد؟
مگـر سـر بـرای خدا می‌برد؟
 
صدای جرس آه جان بر لب است
جگرسوز چون ناله زینب است
«طرماح» یک لحظه محمل مران!
خدا را که وقت نماز شب است
نفس‌ها همه نالۀ یا حسین
دعاها همه سوز و تاب و تب است
به هر منزلی مرگ چشم انتظار
به هر محملی نغمۀ «یارب» است
 
شما هم چو مرغ شب ای ناقه‌ها
بنـالیـد بـا زینـب ای ناقـه‌ها
 
شب است و بیابان پر از ولوله
مدینه دعا کن به این قافله
همانا به شوق وصال خدا
گرفتند از دیگران فاصله
خدا رحم آرد به حال رباب
که بر کف گرفته کمان حرمله
پدر را ببرّند لب تشنه سر
پسر را ببندند در سلسله
 
شرار جگر شمع محمل شده
نـوای جـرس آتش دل شده
 
مدینه دعا کن برای حسین
که خالی بوَد در تو جای حسین
مدینه مدینه دگر نشنوی
دل شب صدای دعای حسین
مدینه به اهل مدینه بگو
که فرداست روز عزای حسین
خدایت دهد صبر ام‌البنین
که عباس گردد فدای حسین
 
دلش یاد رخسار پیغمبر است
نگاهش به روی علی‌اکبر است
 
مدینه دعا کن که این انجمن
بیایند بار دگر در وطن
از آن بیم دارم که دخت علی
ز شش یوسف آرد یکی پیرهن
از آن بیم دارم که رأس حسین
لب تشنه گردد جدا از بدن
از آن بیم دارم که پرپر شود
چو گل پیکر قاسم‌بن‌حسن
 
الهــی بــه دنبــال ایــن کاروان
بوَد روز و شب اشک «میثم» روان
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما