وجودت بود دلگرمی برایم
امام مجتبای خیمههایم
تو رفتی نالهی غربت کشیدم
برایت سالها زحمت کشیدم
مرا بیبالوپر کردی و رفتی
سفارشنامه آوردی و رفتی
حریف برگ گل، آهن نمیشد
زرهای اندازهی این تن نمیشد
نگاهت به عروس مضطرت بود
به جای خوود، عمامه سرت بود
به میدان آمدی، عالم به هم ریخت
همینکه «یا حسن» گفتی دلم ریخت
چه داغی ماند قاسم بر دل من
تورا بوسید سنگ تیز دشمن
خودم دیدم که با لبخند... نیزه!
تورا یک دفعه از جا کند نیزه
تنت بین غبار و خاک گم بود
به روی صورتت هم جای سم بود
میان دشت دعوا شد، جدل شد
تمام پیکرت موم عسل شد
برایت کاش اسپندی بریزم...
تو با عباس هم قدّی عزیزم






