صغیر اصفهانی (ره)

به دشت ماریه قاسم به راه شاه حجاز

بازگشت

به دشت ماریه قاسم به راه شاه حجاز
چو خواست این که کند جان ز روی شوق نیاز

به گریه گفت که ای جان عم مدار روا
به راه عشق من از همرهان بمانم باز

بر آن سرم که دهد گر به یمن لطف تو دست
کنم به راه تو سر بی دریغ پا انداز

عمو شهادت من دیر گشت و نزدیک است
کند ز حسرت آن مرغ روح من پرواز

شهش گرفت چو جان عزیز در بر و گفت
که بیش از این دلم از آتش غمت مگداز

ز سوز داغ عزیزان کباب گشته دلم
کباب تر تو اش سوز داغ خویش مساز

پس آن غمین پی انجام کار خط پدر
به دست عمّ حزین داد و گریه کرد آغاز

شه از مشاهده آن رقم چو ابر بهار
بریخت از مژه اشک و بناله شد دمساز

ببست پس به حرم عقد ماه را با مهر
دلی ز کج روی آسمان شعبده باز

نگاه حسرت داماد بُد به روی عروس
که شد بلند ز میدان صدای غرش کوس

اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت