ز فرط شوق، شد آن خسته، مرتعش بدنش
شرار عشق خدا، شعله زد به جان و تنش
به قتلگاه بدل کرد حجله را آری
چنین بود روش ان را که عاشقیست فنّش
ببین چه جامه ی عیشی به بر نمود که شد
همان لباس ز بیداد آسمان کفنش
میان معرکه آن سرو بوستان حسن
شکفته بهر رجز گشت، غنچهی دهنش
به روی خاک فتاد ازرق و چهار پسر
ز ضرب دست مخالفکشِ عدوفکنش
چو تیغ حیدر صفدر، همی درید از هم
صفوف لشگر خونخوار، تیغ صف شکنش
ولی دریغ! که آخر ز زین فتاد و عدو
ز کینه خواست بُرد سر ز نازنین بدنش
حسین کرد به بالین او گذار و بدید
به زیر تیغ بُوَد یادگاری حسنش
نمود حمله بر آن قوم و جنگ در پیوست
بلند نالهی قاسم شد و بُد این سخنش:
بس است جنگ، عمو! نرم گشت اعضایم
شکست زیر سُم اسب، استخوانهایم

ز فرط شوق، شد آن خسته، مرتعش بدنش
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت




