حرفی بزن بگو چه شده بی صدا شدی
خیره به چشم من شدی محو خدا شدی؟
با این لباس رزم که پوشیده ای به تن
گویا که در جنگ جمل مجتبی شدی
اینگونه که تو بی سپر و خُود رفته ای
نام آور حماسه ی دشت بلا شدی
قدری رجز بخوان که بداند عدوی تو
فارغ ز مکتب رجز مرتضی شدی
ای زاده ی شاهد آن کوچه های غم
با رفتنت زایر خیر النسا شدی
ای وای من دسته گل سینه ی حسن
بر روی خاک شاخه گل زیر پا شدی
سرباز نوجوان نفسم رفت چودیدمت
قامت کشیده تر ز علمدار ما شدی
وقتی صدای خرد شدن آمد گمان برم
بی استخوان ترین بدن کربلا شدی





