لحظهلحظه زچه مادر نَفَسَت میگیرد؟!
نَفَس من! زچه آخر نَفَسَت میگیرد؟!
درد پهلو چه کند با تو که شب تا به سحر
از همین درد به بستر نفست میگیرد؟!
از فشار در و دیوار چه دیدی که هنوز
دائم از ضربت آن در، نفست میگیرد؟!
به همان ناله که در پشت درِ خانه زدی
از غم غنچهی پرپر نفست میگیرد
چه نفسگیر شود حال و هوای نفست
وقتی از غُربت حیدر نفست میگیرد
دست بر کار مزن! من که نمُردم مادر
باچنین حال، تو یکسر نفست میگیرد
از غم این که نمانی، جگرم خون شده است
از چه این سان برِ دختر نفست میگیرد
تا نفس هست «وفایی» تو بگو یازهرا
نرسد سود چو دیگر نفست میگیرد









