فغان از شهر شام و شهریارش
امان از مردم بیاعتبارش
به برج و بار دروازه جمعی
که زینب کی رسد اندر حصارش
میان یک دگر مرد و زن شهر
که لیلا آید اکبر در کنارش
عروسان جلوهگر اندر لب بام
که تا بینند عروس و زلف یارش
یکی گفتا سر عباس آمد
ببین روی مه و خاک عذارش
یکی بگشود چشم از گوشه بام
که بیند عابد و چشم نزارش
سر شاهنشاه لب تشنه در طشت
که چوب آمد به لعل آبدارش
بشد یک باره خود از دست زینب
همی زان چوب کین صبر و قرارش
به پا برخاست گفتا ای ستمگر
بود ظالم همیشه ظلم کارش
چه تاثیر است اندر نظم جودی
مگر روح القدس گردیده یارش











