عمّه امشب خواب در چشمِ من افکار نیست
حالتی دارم که آن را طاقت گفتار نیست
چون من بی کس یتیمی در تمام روزگار
بی انیس و مونس و بی یار و بی غم خوار نیست
روز در کنج خرابه درمیان آفتاب
سایهء بر سر مرا جز سایهء دیوار نیست
در تمام شب که مرد و زن بخواب راحتند
دیدهء جز دیدهء پروین و من بیدار نیست
شب بیاد گیسوی اکبر نخوابم تا بصبح
روز بی رویش مرا جز دیدهء خونبار نیست
من بحال احتضار و وقت مردن بر سرم
ای دریغا غیر سنگ کینهء اشرار نیست
گر روم اندرجنان همبازی اصغر شوم
سختی جان دادن از بهرم چنین دشوار نیست
جز که بینم روی باب و جان دهم اندر برش
دیگرم با هیچکس در ملک و امکان کار نیست
آتش این غم که نقد جان عالم را گداخت
(جودی) بیچاره را جز آه آتشبار نیست











