تو کـه می تــوانی بمانی بمان
عزیزم تو خیــلی جـوانی بمان
تو هم مثل من نیمه جـانی بمان
زمــین گـیر من اســمانی بمان
اگر می شـود می توانی بـمان
تو نـیلوفرانه تـریـن یاس شـهر
وجود تو کانون احـساس شهر
دعا گوی هر قـدر نشناس شهر
نکش دست ازدست دستاس شهر
نباشـی چـه ابی چه نانـی بمان
چه شد با علی همسفر ماندنت
چه شـد ماجرای سـپر ماندنـت
چه شد پـای حـرف پـدر ماندنـت
پس از غـصه ی پشـت در ماندنت
نـدارد علــی هـمزبانی بمــان
برای علی بی تو بـد می شود
بدون تو غم بی عـدد می شود
نرو که غــرورم لــگــد می شود
و این سـقف سـنگ لحد می شود
تو باید غــمم را بدانــی بمــان
چرا اشــک را ابـرو می کــنی
چرا چــادرت را رفـو می کـــنی
چرا اسـتخوان در گـلو می کــنی
چرا مـــرگ را آرزو می کـــــنی
چه کم دارد این زنــدگانی بمان









