بنشین دمی ای نخل امیدم که یکی سرو
چون قد تو در گلشن ایجاد نرسته
غافل مشو از من تو که از کجروی چرخ
یک باره ز هم رشته عمرم بگسسته
نومید ز جان آمده آن روز که دیدم
در مسند و جای پدرم غیر نشسته
بگشود به رویم فلک آن روز در غم
کز خانه کشیدند تو را بازوی بسته
دردا که جوان مردم و از دهر ندیدم
غیر از دل خون گشته و بازوی شکسته
از من تو مشو دور که نزدیک بر آن است
پرواز کند طایر روح از تن خسته
با اینهمه غم در غم آنم که ز مرگم
بر روی حسین گرد یتیمی بنشسته
جودی تو چه بر صفحه نگاری که بگیرند
چون دستهی گل خلق ز هم دست بدسته









