ای سر ز نوک نیزه بین غوغای خاص و عام را
چون صبح روز عید بین بازار شهر شام را
ای سر که بودی زینت دوش پیامبر روز و شب
چون شد که گردیدی نشان خشت لب هر بام را
ما دل شکسته نوحه گر در خنده اعدا سر به سر
گردیده عید تازهای امروز اهل شام را
ما دیده گریان سر به سر بر ناقه عریان سوار
نظاره گر بنگر به ما این قوم بد فرجام را
ای کعبه ما کوی تو محراب ما ابروی تو
هرجا رو سوی تو بندیم ما احرام را
اهل و عیالت را خسان بستند بر یک ریسمان
ای دست حق بازو گشا این بستگان دام را
ای سر که کوثر قطره باشد ز جام فیض تو
آوخ که از کین بر لبت ریزند درد جام را
امروز روز آخر دیدار باشد یا حسین
بگذار تا بینم رخت اتمام کن اکرام را
جودی مکن افغان دگر این قصه را کن مختصر
کز آه جان سوز از شرر افتاده خاص و عام را











