ای آفتاب برج شرف کز ازل بود
در زیر سایه علمت چرخ آبنوس
شاها تویی که هر سحر از خاور آفتاب
ساید بر آستان تو سر بهر پای بوس
تو تشنه جان سپردی وزین داغ تا به حشر
ما را دلیست پر غم و جانیست پر فسوس
آه از دمی که اهل حریمت ز کین شدند
داخل به شام با دف و چنگ و رباب و کوس
آل رسول همچو اسیران زنگبار
نظارهگر فرنگی و نصرانی و مجوس
کرد آن نظاره به تندی به عابدین
کرد این اشاره بهر کنیزی به نو عروس
بود ایستاده حضرت سجاد پای تخت
مسند یزید را به روی تخت سندروس
داد از دمی که چوب گرفت آن لعین و زد
بر آن لبی که داد پیامبر هزار بوس
جودی رسید مرگ و به پایان رسید عمر
خوش آنکه رو کنی به سوی کربلا ز طوس











