آن روز از تمامی دیوار های شهر
با سنگ می رسید جواب سلام ها
در مدخل ورودی آن سرزمین درد
از بین رفته بود دگر احترام ها
وای از محلّه های یهودی نشین شهر
وای از صدای هلهله و ازدحام ها
یک کاروان به ناقه ی عریان گذر نمود
آهسته از میان نگاه امام ها
بر نیزه های گمشده در لابه لای دود
هجده سر بریده نشسته بدون خوود
در سرزمین شام خزان بهار بود
از گریه جاده ها همگی شوره زار بود
ناموس اهل بیت به صحرای بی کسی
بر ناقه ی بدون عماری سوار بود
در بین ناقه های یتیمان هاشمی
هجده عدد ستاره ی دنباله دار بود
آن روز نیزه دار سر حضرت حسین
تنها به فکر جایزه و کسب و کار بود
در جمع کاروان, کف پاهای دختری
زخمی تکّه سنگ, وَ یا این که خار بود
صف های چند بد صفتِ تازیانه دار
دور و بر کجاوه ی زینب قطار بود
گویا که بود لعل لب و مغز استخوان
آماده ی معانقه با چوب خیزران











