کیست به یاری نگار آمدهست
شیر نری که به شکار آمدهست
آمده خون در رگ عزمش به جوش
جام بلای همه را کرده نوش
بر عمویش عرض ارادت کند
میرود این مرد، قیامت کند
نجمه فرستاده به میدان یلی
خَلقاً و خُلقاً حسن بن علی
لالهٔ خوشبوی پدر در چمن
جوشنی از جنس توکل به تن
شهد لبش جوهر آزادگی
شد جگرش مظهر مردانگی
حسرت این لب به دل بادههاست
حشر همان رزم حسنزادههاست
مست حسین است پیاله به دست
مرجع تقلید رساله به دست...
تاخت در آن معرکه مانند باد
رفت به میدان، جمل آمد به یاد
با رجزش از پدرش یاد کرد
کرببلا را حسنآباد کرد
تیغ به دست آمد و بیتاب کُشت
چهار پسر از یل اعراب کُشت
مرد خدا نیست حریفش خدنگ
بعد پسرها پدر آمد به جنگ
شیر حسن نعرهٔ حیدر کشید
ازرق شامی به هلاکت رسید
ظهر دهم شد در خیبر بلند
نجمه شد از غیرت او سربلند
رزم حسنزاده چه خوش پیش رفت
قصه به سر فصل غم خویش رفت
آه از آن لحظهٔ لبریز درد...
دشمنش او را به صفی دوره کرد
عرصهٔ میدان به حسن تنگ شد
قسمت او تیر نشد، سنگ شد
خورد نظر آن همه زیباییاش
ریخت به هم روی تماشاییاش
از سم مرکب چه جوابی گرفت
نعل از آن گل، چه گلابی گرفت
خورد لگدها تن بیجوشناش
نیزه دلش سوخت به حال تنش
پیش عمو نالهٔ ممتد کشید
ریز نشد پیکر او، قد کشید
گشت کشیده، عسل آمد حرم
ناز حسن، در بغل آمد حرم





