محمد حسن بیات لو
صفحه خواندن شعر

وقتی که از حال عمویش با خبر شد

بازگشت
وقتی که از حال عمویش با خبر شد
آتش وجودش راگرفت وشعله ور شد
 
ازدستهای عمه دست خود کشید و
فریاد زد: عمه دگر وقت سفر شد
 
آمد میان گودی گودال و با دست
جان عموی نیمه جانش را سپر شد
 
تیزی تیغ حرمله بر او اثر کرد
دستش برید وطفلکی بی بال وپرشد
 
بادست آویزان شده بر پوست میگفت:
حالا زمان دیدن روی پدر شد
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت