محمد جواد پرچمی

مارو با غصّه‌ی ایام می‌برن

بازگشت
مارو با غصّه‌ی ایام می‌برن
سوره‌ی‌ فجر و توی شام می‌برن
ای برادر بیا ناموس داری کن
خواهرت رو ملاء عام می‌برن
 
غم و غصّه‌هام بی‌اندازه شده
خدایا داغ دلم تازه شده
جلوی چشمای زینب سرتو
آویزون به روی دروازه شده
 
اینهمه ازدحام و چکار کنم؟
خستگیِ پاهام و چکارکنم؟
برا تازیانه‌ها سپر بشم...
سنگای پشت بام و چکار کنم؟
 
دخترت رو روی پام می‌نشونم
خودم و تو کوچه‌ها می‌کشونم
سر پیری به چه روزی افتادم
موهام و با آستینم می‌پوشونم
 
دور من یه قافله کبودیه
خصلت مردمشون حسودیه
یه نفر بیاد به دادم برسه
کوچه‌های شام پر از یهودیه
 
همه‌ش از کینه‌‌ی مولا آب می‌خورد
خواهرت طعنه‌ی بی‌حساب می‌خورد
حق بده اگه خودم رو می‌زدم
خیزران می‌زد و هی شراب میخورد
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت