عبدالجواد جودی خراسانی

عمّه امشب خواب در چشمِ من افکار نیست

بازگشت
عمّه امشب خواب در چشمِ من افکار نیست
حالتی دارم که آن را طاقت گفتار نیست
 
چون من بی کس یتیمی در تمام روزگار
بی انیس و مونس و بی یار و بی غم خوار نیست
 
روز در کنج خرابه درمیان آفتاب
سایهء بر سر مرا جز سایهء دیوار نیست
 
در تمام شب که مرد و زن بخواب راحتند
دیدهء جز دیدهء پروین و من بیدار نیست
 
شب بیاد گیسوی اکبر نخوابم تا بصبح
روز بی رویش مرا جز دیدهء خونبار نیست
 
من بحال احتضار و وقت مردن بر سرم
ای دریغا غیر سنگ کینهء اشرار نیست
 
گر روم اندرجنان همبازی اصغر شوم
سختی جان دادن از بهرم چنین دشوار نیست
 
جز که بینم روی باب و جان دهم اندر برش
دیگرم با هیچکس در ملک و امکان کار نیست
 
آتش این غم که نقد جان عالم را گداخت
(جودی) بیچاره را جز آه آتشبار نیست
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت