حسن لطفی
صفحه خواندن شعر

سنگ‌ها بر سرِ تو مرثیه‌خوانی کردند

بازگشت
سنگ‌ها بر سرِ تو مرثیه‌خوانی کردند
نیزه‌ها زار زدند، اشک‌فشانی کردند
 
فصلِ خندیدنِ تو بود، نه گُل چیدنِ باد
چهره‌ات را چقدر زود، خزانی کردند
 
نجمه در خیمه رویِ دامنِ زینب اُفتاد
عمه را اینهمه زخمِ تو کمانی کردند
 
پا مکش روی زمین، جان به لبم آورده، 
آنچه با روی تو نامردمِ جانی کردند
 
تا که دیدند یتیم حسنی، خندیدند
دوره کردند و چه بد سنگ، پرانی کردند
 
هرچه کردند حریفت نشدند و آخر...
تشنگی و نظر و نیزه، تبانی کردند
 
خوب پیداست از این وضعِ بهم ریخته‌ات
اسب‌ها رد شده و سینه، تکانی کردند
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت