راوی نوشته است غروبی غریب بود

راوی نوشته است غروبی غریب بود
سرها به نیزه رفت...طلوعی عجیب بود
راوی نوشته است که آتش زبانه زد
در خیمه گاه گشت و فقط تازیانه زد
زنها و بچه ها که گناهی نداشتند...
جز بوته های خار پناهی نداشتند
هر کس دوید از طرفی بین خار و خس
خاکستری ز خیمه به جا مانده بود و بس
پیچیده بود در دل آن دشت آهشان
آتش شبیه شمر شد و بست راهشان
آتش شبیه دست،سوی گوشواره رفت
آنگاه سمت غارت یک گاهواره رفت...
راوی نوشته است که در شعله های تب
میسوختی و نام پدر داشتی به لب
افتاد تا بر آن تن گلگون نگاه تو
میگشت قتلگاه پدر قتلگاه تو
زینب اگر نبود زمین بی امام بود
یکباره کار عالم و آدم تمام بود
زنده بمان که هستی عالم به هست توست
ای دست بسته! حکم رهایی به دست توست
وقت است تا شروع شود کربلای تو
آتش زند به کاخ ستم خطبه های تو
راوی نوشته است که آن جسم چاک چاک
در آفتاب ماند دو روزی به روی خاک
ای کربلا ببین که میاید به سوی تو؟
صاحب عزا کنون شده مهمان کوی تو
تو سجده گاه عشقی و سجاد میرسد
گویا پی تفحص اجساد میرسد

89
0
موضوعشام غریبان و اسارت کاروان | مصیبت کربلا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان | امام سجاد (علیه السلام)
گریزمناجات ها و مصیبتهای حضرت زینب بعد از عاشورا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
شاعرمحمد مهدی سیار
قالبمثنوی
سبک پیشنهادیروضه
زبانفارسی

حاج میثم مطیعی
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت