علی آمره

بی شمس جمال تو شبم سر شدنی نیست

بازگشت
بی شمس جمال تو شبم سر شدنی نیست
بی تابش لبخند تو غم در شدنی نیست
 
تا هست در این بیت حضوری که تو داری
آیینه این خانه مکدر شدنی نیست
 
بگذار بدانند که تا فاطمه ای هست...
سنگینی غم در دل حیدر شدنی نیست
 
حالا به کناری بزن این پوشیه ات را
کین جلوه گری از پس معجر شدنی نیست
 
نزدیک سه ماه است که می سوزی و چون شمع
سو سو زدنت فاطمه باور شدنی نیست
 
از سرخی هر باره پیراهنت ای یار
فهمیده ام این زخم تو بهتر شدنی نیست
 
شبها که به پهلوی خودت دست می آری
پیداست "خوشی" در دل بستر شدنی نیست
 
حس می کنم این بار تلاش تو برای
گیسوی گره خورده دختر شدنی نیست
 
بیهوده مکن سعی که با دست شکسته
برداشتن شانه میسر شدنی نیست
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت