ای هند دمی تو باش خاموش
بر حرف کنیزکان مده گوش
در بزم یزید دیده بگشا
بنگر که قیامت است برپا
امروز نه روز نامرادی است
هنگام سرور و عیش و شادی است
بربند لب و نما نظاره
بر چنگ و دف و نی و نقاره
بنگر به یزید کاندر ایوان
بر تخت نشسته شاد و خندان
هر طایفه بین که دستهدسته
بر کرسی زر همه نشسته
هرکس که بخواهد آب نوشد
اندر عوضش شراب نوشد
ای هند دمی نما نگاهی
بنگر به اساس پادشاهی
بگشا نظر ای بلند اختر
یک لحظه بپای تخت بنگر
تا آنچه ندیدهای ببینی
از باغ طرب گلی بچینی
استاده میان خلق حیران
بین جمع زنانه مو پریشان
ناگاه نگاه هند نالان
افتاد به جانب اسیران
دید آن که ستاده عدهای زن
در مجمع عام گرم شیون
از جسم همه برون شده روح
از آبله پای جمله مجروح
بازوی همه ز پشتبسته
اعضای همه بههم شکسته
هر لحظه چو آن علیل بیمار
بنشست ز ضعف با دل زار
گفتند به او گروه خونریز
منشین به بر امیر برخیز
ناگاه نگاه هند نا شاد
بر طشت زر و سر شه افتاد
پیرامون طشت زر سری چند
در خرمن ماه اختری چند
در دست یزید شوم ابتر
شمشیر بدید پر ز جوهر
با تیغ جفا به سرفرازی
میکرد به رأس شاه بازی
زین جور و جفای آن بداختر
ناگاه به گردش آمد آن سر
لعل لب او چو غنچه بشکفت
با او به زبان حال میگفت
کای ظالم زشت شوم کافر
من با تو چه کردم ای ستمگر
گاهی طلبی تو در حضورم
گاهی فکنی تو در تنورم
گه بر سر نی خلایق شام
سنگم بزنند از در و بام
داده به لبی که فاطمه شیر
آزرده کنی ز ضرب شمشیر
گیرم نه عزیز کردگارم
بر زعم شما گناهکارم
این میوه قلب من چه کرده
این بسته در رسن چه کرده
این جمع زنان مو پریشان
کاندربر تو ستاد نالان
نور دل و دیدهی رسولند
پرورده دامن بتولند
زینب که برابرت ستاده
دل در ره عشق من نهاده
خاتون خیام عصمت است این
بانوی سرای عفت است این
آن سر چو فزود در تکلم
افتاد یزید در توهم
شد روز به پیش چشم او شب
میخواست خموش سازد آن لب
پیچید به خویش و لب بیفشرد
دستش سوی چوب خیزران برد
برداشت ز قهر چوب و آنگاه
آورد فرود بر لب شاه
زینب چو در آن میان آشوب
بشنید صدای ضربت چوب
از آتش غم به شور و غوغا
بر جست ز جا سپندآسا
گفتا به یزید کای ستمگر
زد بوسه بر این لبان پیامبر
این نور دو چشم شاه بطحاست
این نوگل بوستان زهراست
این سر که فروغ عالمین است
لب تشنه کربلا حسین است
بشنید چو هند نام زینب
در شام چو دید شام زینب
بیپرده ز پرده سر برون کرد
بر سر زد و خویش را نگون کرد
افتاد به خاک پای زینب
در ناله شد از برای زینب
گفتا به فدایت این چه حال است
این واقعه خواب یا خیال است
ای اختر آسمان عصمت
وی گوهر دودمان عصمت
ایکاش بدم ز دیده نومید
تا دیده ترا چنین نمیدید
چون دید یزید ماجرا را
افکند به دوش او عبا را
کی هند مرا ز کار بیجا
کردی تو میان خلق رسوا
گفتا به جواب ای ستمگر
رسوای خدایی و پیمبر
زینب که خدای را عزیز است
مریم بر مادرش کنیز است
آورده ای از چه ای ستم گر
در مجلس عام دخت حیدر
با این عمل ای سیاه اعمال
خواهی که نکو بود ترا حال
جودی چو به صفحه این رقم زد
بر لوح شراره از قلم زد











