ایهاالمظلوم
شعر و اشعار مناجات با امیرالمومنین و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمناجات با امیرالمومنین علی (علیه السلام)
ای شهریار عالم امکان که از ازل 
ز امر تو جان به قالب آدم دمیده اند 
 
آنان که دل به رشته‌ی مهر تو بسته‌اند 
پیوند دوستی ز دو عالم بریده‌اند 
 
شام ابد عجب اگر آیند هوشیار 
آنان که از سبوی تو ساغر کشیده‌اند 
 
گویند فرقه‌ای که خدایی تو خلق را 
خود گوی کز تو غیرخدایی چه دیده‌اند 
 
چشم خرد به هیچ صفت جز خدا ندید 
در جوهری که ذات تو را آفریده اند
 
ای دادخواه خلق کجایی که شامیان 
سر از قفا ز جسم حسینت بریده‌اند 
 
عریان به روی خاک ببین همچو آفتاب 
آنان که خود به سایه‌ی تو پروریده اند 
 
بر طایران بام حرم بین که یک‌به‌یک
از تیر کین چو بسمل در خون تپیده‌اند 
 
آن جسم‌های پاک که بودند جان ترا 
در خوابگاه خاک چه خوش آرمیده‌اند 
 
از قحط آب در عوض شیر کودکان 
زهر ستم ز ناوک پیکان مکیده‌اند 
 
از بار هجر ماه جبینان سرو قد 
هر یک ز بانوان چو هلالی خمیده‌اند 
 
مجروح گشته پای یتیمان به راه شام 
بس روی خارهای مغیلان دویده‌اند 
 
اطفال تو گرسنه به شام و کسی نگفت 
این نورسان به کشور ما نو رسیده‌اند 
 
دادند جودیا به تو بیتی اگر به بیت 
کن ادعای غبن که ارزان خریده‌اند
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمناجات با امیرالمومنین علی (علیه السلام)
ای که حاضر وقت موتی بر سر هر مرد و زن 
خواه اندر شرق باشد خواه در غربش وطن 
 
ای شفیع المذنبین در کربلا بگذر ببین 
نو خطان را خفته در خون نورسان را در رسن
 
سر برار ای بوتراب از خاک و بنگر بر تراب 
آنکه باشد تربتش دارالشفای مرد و زن 
 
از سنان دل شکاف او را نظر کن سینه چاک 
از خدنگ جانستان او را مشبک بین بدن
 
بهر انگشتر جدا کردند انگشتش ز کین 
ساربان ببرید دست نازنینش را ز تن 
 
بی کفن جسم حسینت ماند اندر آفتاب 
سر برآر از خاک اندر خاک بسپار این بدن 
 
نی غلط گفتم که در زیر سم مرکب نماند 
پیکری تا آیی و بر قامتش پوشی کفن
 
در کف جور خطاکاران امت در نگر 
اهل بیت خویش را همچون اسیران ختن 
 
نو عروس زار را بین بهر قاسم در فسوس 
بهر عباس جوان کلثوم را بین در محن 
 
بر قد اکبر نگر خونین کفن را وقت عیش 
آب پیکان بر لب اصغر نگر جای لبن
 
شد بتول از موی مویی شد علی از ناله نای 
جودیا این گفت و گو بگذار و بگذر زین سخن
رضا دین پرور
رضا دین پرورمناجات با امیرالمومنین علی (علیه السلام)
مدح امیرالمومنین علی (علیه السلام)
به دو سجده شکرخدا کنم
که مرا سپرده به دست تو
شده ام اسیر خُم از ازل
به هوای دام الست تو
 
زده ام ز می دوسه ساغری
که رسم به جام تو یا علی
زده ام جرس، من بوالهوس
که به یک نفس شده مست تو
 
نکنی ردم، من اگر بدم
به حرم زدم شب و نیمه شب
که نظر کنی فقط از کرم
به صدای قلب شکسته تو
 
جلواتِ حق، خلواتِ حق
صلواتِ حقِّ خدا علی
به حضور جلوه ی احمدم
ز نگاه باده پرست تو
 
همه جا حرم، همه جاعلی
دم و بازدم، دم یاعلی
دم میکده، بنشین دمی
چه دمی است وقت نشست تو
 
چه حلاوتی، چه ضیافتی
چه نیابتی، چه زیارتی
که نشسته ام وسط نجف
به هوای روضه و بست تو
 
شده ظرف خالی من طلا
شده عبد فاطمه این گدا
نشدم هنوز خسته من!
نشدی هنوز خسته تو!
 
علی ای که مست خدا شدی
به خدا که دست خدا شدی
حسن و حسین تو خالقِ
همه اند و زیرِ دو دست تو
 
سرِمست، ظهر ظهور می
سرِسجده رفته به زور می
به دعای مهدی فاطمه
شد امیر، نوکر پست تو
 
هله ای مسافرکربلا
نظری به نوکر بینوا
ببرم دوباره به نینوا
همه هست و نیست، هست تو
رضا قاسمی
رضا قاسمیمناجات با امیرالمومنین علی (علیه السلام)
مدح امیرالمومنین علی (علیه السلام)
حیدری هستم و این از وَجَناتم پیداست
عَلَوی بودن من از حَسَناتم پیداست
 
همه جا سینه سپر می کنم و می گویم …
شیعه ی حیدری ام , از صَلَواتم پیداست
 
مثل یک دفتر شعرم که پُرم از مَدحت
اسم تو در همه جای صفحاتم پیداست
 
نام تو روی لبم اصل عبادت باشد
دائم الذکر توام , از جملاتم پیداست
 
آنقَدَر خَم شده ام پیش ضریحت ذکرت …
مثل تسبیح , ستون فقراتم پیداست
 
از همان روز ولادت شده ام پابستت
قِدمت نوکری ام از سَنَواتم پیداست
 
من وَبالت شدم و وصله ی ناجور توام
لطف و آقایی تو , از زحماتم پیداست
 
گر قبولم نکنی … پیش خدا مردودم
بدیِ وضع من از این نُمَراتم پیداست
 
آخرش هم تو مرا در حَرمت خواهی برد
بین دستان شما , برگِ بَراتم پیداست
 
می چکم روی زمینِ حرمت , می بارم
دور صحنت به طوافم … قطراتم پیداست
 
در بهشتِ علوی ام , به بهشتم چه نیاز
از همین جا که من اَستم , درجاتم پیداست
 
آخَرُالاَمر , میایی به سرِ بالینم
و بِوالله , که این از سَکَراتم پیداست
حسن کردی
حسن کردیمدح امیرالمومنین علی (علیه السلام)
مناجات با امیرالمومنین علی (علیه السلام)
از ازل مهر تو در سینه درخشید علی
گوش ما مدح کسی غیر تو نشنید علی
 
از هر انگشت تو دریای کرم می ریزد
کوه از برق نگاه تو بهم می ریزد
 
در رکوع تو گدا اوج عطا را حس کرد
دست در دست علی دست خدا را حس کرد
 
هر چه در حق تو گفتند و نوشتند نشد
هیچ کس مثل علی عبد خداوند نشد
 
سائل غمزده فهمید کجا رو بزند
نجف امد که فقط پیش تو زانو بزند
 
با اشارات شما چرخ جهان چرخیده
صد و ده بار زمین دور سرت گردیده
 
صید مهر تو شدیم و به دلت افتادیم
شهروند ابد شهر علی ابادیم
 
ضربان دل شیعه به علی وابسته ست
علوی بودن ما تا به ابد پیوسته است
 
تا ابد عطر حریمت نرود از یادم
صد و ده بوسه به انگور ضریحت دادم
 
به اذانی که پدر داده به گوشم سوگند
نشوم لحظه ای از مهر عزیزت دل کند
 
ردّی از دشمن تو وقت خطر پیدا نیست
کار حیدر به خدا کار فلانی ها نیست
 
دست معمار ازل نام علی را که نوشت
نقطه ضعفی به بلندای وجودش نسرشت
 
پدر خاکی و ما خاک نشینان تواییم
میهمانان سر سفره ایمان تو اییم
ابراهیم لآلی
ابراهیم لآلیمدح امیرالمومنین علی (علیه السلام)
مناجات با امیرالمومنین علی (علیه السلام)
گدای شیر یزدانم فقیر شاه مردانم
نمک پروده ی سلطان عالم پیر سلمانم
 
گهی مانند جبریل است و گاهی همچو پیغمبر(صلوات الله)
از این گونه تجلّی های او عمریست حیرانم
 
خدا باید بخوانم یا که عبد خالقش خوانم
علی رب گشته یا رب مرتضی من که نمیدانم(علیه السلام)
 
عجب زیبا حدیثی را رسول الله(صلوات الله) فرموده:
که من هم بی ولای مرتضی(علیه السلام)بی دین و ایمانم
 
اگر کوه گهر را هم به من روزی خدا بخشد
نمی ارزد به آن لحظه که من در زیر ایوانم
 
نگو کفر است این مطلب بیا قدری تأمل کن
غلام حیدرم(علیه السلام)اما برابر با رسولانم
 
به هر سویی نظر کردم امیرالمومنین(علیه السلام)دیدم
و فهمیدم “تولوا…” را میان ختم قرآنم
 
خودم را در کنار حضرت معشوق میبینم
روایاتی از آن دلبر سحرها تا که میخوانم
 
به گوشم مانده آوایش که بابایم چنین میگفت:
بدون او خس و خارم ولی با او گلستانم
 
چه عذری آورم فرادی محشر نزد صدیقه(سلام الله)
اگر افتد ز لبهایم دمی ذکر علی جانم(علیه السلام)
صفایی جندقی
صفایی جندقیمناجات با امیرالمومنین علی (علیه السلام)
ای صبا سوی نجف از کربلا بردار گامی
از غزالان حرم با شیر یزدان بر پیامی
 
کاوش کیهان به جنگ آمیخت هر جا بود صلحی
کینه ی کیوان به ننگ آلود هر جا بود نامی
 
ساقی کوثر خدا را رستخیز نینوا بین
تشنه کامان حرم را دستگیری کن به جامی
 
بزم مقتل آب خون خوان لخت دل احسان تعدی
هیچ مهمان را از این خوشتر ندارند احترامی
 
آنچه بر مردان نسوان پیشه مردان به حق رفت
از تو اینک می کشند از ما به ناحق انتقامی
 
برد گردون نار قاسم، کاست گیتی آب اصغر
نه نشانی ماند از اکبر نه از عباس نامی
 
هر قدم غلطیده بر سر یا یتیمی یا اسیری
هر طرف افتاده در خون یا امیری یا امامی
 
یک طرف آماده زنجیر و زندان نیم کشتی
یک طرف افتاده در خون خسته جانی تشنه کامی
 
خشم یزدان گر بگیرد خون کمتر کشتگان را
دست استیفا نساید باد رحمت بر مشامی
 
روز رزم اندیش میدان، شب تهیت ساز ماتم
بار الها نگذرد بر کس چنین صبحی و شامی
 
ای سپهر ای ماه ای مهر ای زمین ای آخشیجان
وی دگرها آفرینش خواه پخته خواه خامی
 
آفتاب رستخیز نینوا گر بر تو تابد
نرم کردی موم سار ار خود به سختی چون رخامی
 
کیفر کردار آن کافر دلان راجویم از حق
فوج دریا موج کیوان اوج انجم انتظامی
 
آتش روی آب آهن سنگ سندان تاب خارا
قلب قاهر قهر بی پرهیز تیغ بی نیامی
 
بخت نصرت فر فیروزی رکابی خصم فرسا
رزم ستم پهنه خونریز رخش بی لگامی
 
حجت توحید بی شرک صفایی بس که محکم
زد به دامان تولای تو چنگ اعتصامی
محمد بن یوسف اهلی شیرازی
محمد بن یوسف اهلی شیرازیمناجات با امیرالمومنین علی (علیه السلام)
مدح امیرالمومنین علی (علیه السلام)
ما بی کسیم و معرکه خونخوار یا علی
ما را به لطف خویش نگهدار یا علی
 
از گنجهای لطف تو یا بوالحسن مدد
وز اژدهای قهر تو زنهار یا علی
 
عالم فرو برد چو گشاید بگاه قهر
سیمرغ ذوالفقار تو منقار یا علی
 
فریاد رس که سیل بلا در رهست و ما
در خواب غفلتیم و تو بیدار یا علی
 
تسبیح قدسیان فلک هر نفس بود
صد بار یا محمد و صد بار یا علی
 
خضر و مسیح تشنه لب جرعه تواند
مست تواند مردم هشیار یا علی
 
آندم که تافت نور الهی ز صبح غیب
روی تو بود مطلع انوار یا علی
 
بهر خدا که تشنه دیدار خویش را
سیراب کن به شربت دیدار یا علی
 
دیدار خود نمای به جنت که پیش ما
سهل است حور و کوثر و انهار یا علی
 
غیر از تو دل بهر که دهم بت پرستی است
زان توام ز غیر تو بیزار یا علی
 
منصور کشته کی زانا الحق شدی اگر
گفتی چو عاشقان بسردار یا علی
 
صد یوسف آورد بخریداریت ز شوق
جان عزیز بر سر بازار یا علی
 
تو مظهر عجایب حقی و میکنی
از هر عجب عجیب تر اظهار یا علی
 
آندم که بر افراشتی از بهر دین علم
کردی لوای کفر نگونسار یا علی
 
دشمن ز سرکشی نبرد کار خود ز پیش
او را به تیغ تست سرو کار یا علی
 
تا خصم روسیاه شود شرمسار خود
بردار تیغ آینه کردار یا علی
 
عالم به آب تیغ بشوی از غبار کفر
دین را مهل بر آینه زنگار یا علی
 
طوفان نوح تازه کن از آب ذوالفقار
در خصم بد اثر مهل آثار یا علی
 
آنرا که دل ببوی تو چون غنچه وا نشد
خون کن دلش چو نافه تاتار یا علی
 
بر باد قهر ده به یکی گرد دلدلت
طاق و رواق گنبد دوار یا علی
 
عالم سراسرست پر از غم ولی چه غم
ما را که هست لطف تو غمخوار یا علی
 
شهباز همتی برهان جان ما زدام
ما را مهل چو مرغ گرفتار یا علی
 
چشمی فکن بحال گدایان خود که ما
کم مایه ایم و لطف تو بسیار یا علی
 
داماد مصطفی و پسر عم او تویی
ای جانشین احمد مختار یا علی
 
اهلی کجا رود که غلام قدیم تست
او را کجاست جز تو خریدار یا علی
 
در دام محنت است بلطفش تو دست گیر
بازش ز چنگ غصه برون آر یا علی
محمد بن یوسف اهلی شیرازی
محمد بن یوسف اهلی شیرازیمصائب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
مناجات با امیرالمومنین علی (علیه السلام)
ای دل ز سوز گریه جگر را کباب کن
یاد از حسین تشنه بچشم پر آب کن
 
تن خاک کن بمهر حسین و بیاد ده
هر ذره خاک را شرف آفتاب کن
 
ای تشنه لب که چشمه کوثر طلب کنی
سرچشمه مهر حیدر عالیجناب کن
 
تاچند وصف دست و دل بحر و کان کنی
ای دل سخن ز دست و دل بوتراب کن
 
دلشاد ساز مومن و مشرک شکسته دل
آباد ساز کعبه و خیبر خراب کن
 
در ظلمتیم یا علی از پرده رخ نمای
اب حیات ما شو و کشف حجاب کن
 
شیر حقی و کار تو بر خواهش حق است
ای شیر حق بخواهش این خون شتاب کن
 
دست قا رکاب مه نو گرفته است
ای شهسوار معرکه پا در رکاب کن
 
خاک تهمتن از سم دلدل چو سرمه ساز
در چشم سلم و دیده افراسیاب کن
 
بشکن در فلک که بآل تو در ببست
خیبر گشاست دست تو این فتح باب کن
 
شیر فلک که قصد جگر گوشه تو کرد
بر آتش غضب جگر او کباب کن
 
آب از حسین چشمه خورشید بسته است
خاکش بچشم افکن و بحرش سراب کن
 
کیوان بدود سینه خود کن رخش خراب
مریخ هم بخون خودش کف خضاب کن
 
گیسوی زهره را ببرو در برش فکن
گو این پلاس گردن چنگ رباب کن
 
تیر فلک قلم شکنش زین خط خطا
بر مشتری بفتوی این خون عتاب کن
 
وین جامه سفید که بر مه درین عزاست
صد پاره چون کتان ببر ماهتاب کن
 
گرمی نمای باکره آتش از غضب
آتش چو تیز گشت تو میلی بآب کن
 
چشم هوا که تیره تر از ابر گریه است
کورش بمیل گرم زرمح شهاب کن
 
ابی که دور شد ز حسین از تبش بسوز
سرتاسرش در آبله غرق از حباب کن
 
خاکی که خورد خون حسین از سیه دلی
زان خون گرم چون مس سرخش مذاب کن
 
دیو سفید صبح کزین خون صبوح کرد
در کاسه سرش چو تهمتن شراب کن
 
منقار زاغ شب گر ازین خون شفق نماست
رویش سیه بخواری بیس الغراب کن
 
بی آن بهار جان چو برآرد شکوفه سر
پیر و سفید مو زغمش در شباب کن
 
نرگس که بی گل رخ او چشم کرد باز
بازشش بخوابگاه عدم مست خواب کن
 
بی روی اوست خنده گل سرد اگر کند
سرتا قدم ز گریه گرمش گلاب کن
 
در طوق لعنت است بدوزخ یزید سگ
در گردنش سلاسل آتش طناب کن
 
در محشرش جو دانه بآتش مده قرار
کارش همیشه سوختن و اضطراب کن
 
شمر لعین که خود ز سگان جهنم است
لب تشنه اش بدرد سفال کلاب کن
 
بر کفر خویش چون عمر سعد سکه زد
در خطبه اش بلعنت یزدان خطاب کن
 
ابن زیاد سگ که ز سگ کمترست هم
حشرش به خرس و خوک و بشرالدواب کن
 
وان سگ که تلخ کام حسن را بزهر کرد
نوش بهشت در دهنش زهر ناب کن
 
شاها، موافقان که جگر تشنه غمند
سیر از شراب خلد چه شیخ و چه شاب کن
 
همچو بنفشه ما گر ازین ماتمیم پیر
تشریف ما اشاره بخیر الثیاب کن
 
اهلی چو بنده تو بامید رحمتست
رحمی ببنده ای شه مالک رقاب کن
 
گر ناصواب زیست سگ نفس گمرهش
عفوش دلیل ره بطریق صواب کن
 
من چون سگ توام چه خورم خون چرخ را
ای شیر حق خلاص مرا زین عذاب کن
 
از خوان لطف خویش مرا یکنواله بخش
و آنرا برزق باقی عمرم حساب کن
 
وقت دعا طمع نکنم کای فلک مرا
سیر از نعیم خلد بنعم الثواب کن
 
مهر علی و آل علی خواهم از خدا
یارب همین دعای مرا مستجاب کن
فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجیمدح امیرالمومنین علی (علیه السلام)
مناجات با امیرالمومنین علی (علیه السلام)
در چمن پیش لبت وا نشد ار غنچه رواست
که ز سامان جمال تو چمن تنگ فضاست
 
می تواند به دلم شیوه استغنا داد
آنکه سر تا قدمت را به تغافل آراست
 
دلبران عذر ستم خود طلبند از عشاق
تو جفایی که کنی عذر مرا باید خواست
 
می توان چاره ناز تو به استغنا لیک
نگذارد به خودم دل، چه کند عشق بلاست
 
مایل جنگی و از طرز نگه معلوم است
تشنه خونی و از رنگ تغافل پیداست
 
رو ترش کردنت از ناز برد غصه ز دل
گره چین جبینت گره عقده گشاست
 
نه همین حسرت پیکان تو در دل گره است
در دل از جوهر شمشیر توام آبله هاست
 
گفته ای در حق من حرف رقیب است صواب
این صوابی است که در سرحد اقلیم خطاست
 
جرم اگر خواستن تست گنه کار بسی است
این قدر فرق میان هوس و عشق چراست؟
 
روزی از خوان غمم هیچ مکرر نرسد
که مرا مادر طالع همگی نادره زاست
 
پرده چشم گر از گریه گشاید شاید
که نگاه تو ز کار دل من پرده گشاست
 
منت نیش غمم بر دل و جان بسیارست
که به عشق تو مرا چهره داغی آراست
 
عرض حسن تو ز تکرار مطالع غرض است
مهر هر روز در اقلیم دگر جلوه نماست
نیر تبریزی
نیر تبریزیمناجات با امیرالمومنین علی (علیه السلام)
بگذار تا بماند چشمم به رهگذاران
پاداش آنکه نشناخت قدر وصال یاران
 
ای ابر نوبهاری باران نبار دیگر
طوفان چشمم امروز بگرفته جای یاران
 
یا رب مباد کس را حیران دو دیده چون من
چشمی به روی منظور چشمی به ناقه داران
 
ما بار ناقه بستیم دل ماند پیش دلدار
کارم به مشکل افتاد ای خیل همقطاران
 
ای ساربان خدا را آهسته ران که شاید
دیگر فتد به رویش چشم امیدواران
 
چشمی به روزگاری بودم به گلعذاری
رفتیم و ماند بر چشم حسرت به روزگاران
 
بو کان ستارۀ روز بار دگر بتابد
هر شب شمارم اختر چون چشم شب گذاران
 
درد دل ضعیفم ناگفته ماند با دوست
لختی عنان بدارید ای خیل رهسپاران
 
رفت از خزان هجران گلهای عیش بر باد
دریاب بوستان را ای شوکت بهاران
 
از پا فتادگانیم بگذر ز ما و نگذار
ما را در این بیابان ای میر شهسواران
 
رحمت به روزه داران از فضل بس عجیب نیست
ای ابرهین فروبار بر فرق میگساران
 
گو چشم روزگاران بر حال ما بگرید
گر لطف شه نگیرد دست گناهکاران
 
فرمانروای محشر مینو گسار کوثر
دادار بنده پرور سالار تاجداران
 
باد صبا به جانان بر کو که مانده نیرّ
دور از تو با دل زار اندوه غم هزاران
نیر تبریزی
نیر تبریزیمناجات با امیرالمومنین علی (علیه السلام)
مدح امیرالمومنین علی (علیه السلام)
نسزد چنین جمالی بحجاب ناز باشد
در دولتست بگذار همیشه باز باشد
 
اگرش ببینی ای دل گله های زلف او را
بر او مگوی ترسم که سخن دراز باشد
 
سر و عقل و جان و دینم همه پاک بردی و غم
نخورم که عاشق آن است که پاکباز باشد
 
نظری به روت دارم نظری سوی رقیبت
که وصول بر حقیقت ز ره مجاز باشد
 
بنمای طاق ابرو و بگو به گوش زاهد
تو که قبله را ندانی خوش از این نماز باشد
 
دل پر شکستگان را صنما به چشم دلکش
منما که طایر من نه حریف باز باشد
 
غم دل سرود زلفش همه موبه مو به شانه
عجبا کسی نجستیم ، که اهل راز باشد
 
به نیاز نذر کردم که اگر رسم بوصلت
همه از تو ناز و انکار و زمن نیاز باشد
 
صنما مگو که خوبان همه خون دل بریزند
بزه نبود ار یکی زین همه دلنواز باشد
 
هم اگر به شرع نهی است ز خون بی گناهان
تو بهانه چو نگارا که ترا جواز باشد
 
ز اسیر باز باشد که یکی بدر برد جان
ز نظر فتاده صیدی که اسیر ناز باشد
 
به شب ارشهان ببندد دربار خویش نیر
در دولت شه ماه همه شب فراز باشد
 
شه کشور ولایت مه منظر هدایت
که بر آن در بدایت همه را نیاز باشد
 
به منی و خیف مشعر که رخ امید از این در
نکنم بسوی دیگر همه گر حجاز باشد
نیر تبریزی
نیر تبریزیمدح امیرالمومنین علی (علیه السلام)
مناجات با امیرالمومنین علی (علیه السلام)
زغمت خون دلی نیست که در جامم نیست
دور غم شاد اگر دور فلک رامم نیست
 
در فراق لب شیرین تو ای چشمه نوش
به لبت تلخی زخمی نه که در کامم نیست
 
بی تو شامی اگر ای وصل به صبح آوردم
خون بدست آر که دیگر طمع شامم نیست
 
آن چنان برده ز سر هوش من آن دانه خال
که پیم رفته بدام و خبر از دامم نیست
 
ای که انکار من از ناله شبگیر کنی
به چه آرام دهم دل که دل آرامم نیست
 
کفر زلف تو که ایمان مرا غارت کرد
گرش از دست دهم بهره ز اسلامم نیست
 
نام من رفت به عشق تو در آفاق هنوز
من و سرگرمی سودا خبر از نامم نیست
 
دست در حلقه آن زلف مسلسل نزنید
طاقت سنگ و تماشای در و بامم نیست
 
خیز تا رخت بسر منزل عنقا فکنیم
بیش از این حالت دمسازی انعامم نیست
 
کافرم من اگر از کوی تو برتابم روی
گرچه بر خوان تو مهمانم و اکرامم نیست
 
نیّر ار ساقی حشرم ندهد جام مراد
وای بر من که چو زاهد رگ ابرامم نیست
 
علی آن کعبه مقصود کز آغاز وجود
جز بسوی حرم درگهش احرامم نیست
نیر تبریزی
نیر تبریزیمناجات با امیرالمومنین علی (علیه السلام)
به جان دوست که از درمران گدائی را
که جز درت نشناسد در سرائی را
 
کدام دل که در او جا کند نصیحت خلق
مگر خیال تو خالی گذاشت جائی را
 
بیا به صبر من و عشق خود مشاهده کن
حدیث مورچه و سنگ آسیائی را
 
خدا کند که گزندت زچشم بد نرسد
بدین صفت که دهی داد خود نمائی را
 
زحد گذشت تطاول عنان غمزه مست
نگاهدار که حدّیست دلربائی را
 
مرا که مفلس عورم کدام طالع و بخت
که سایه ای بسر افتد چو تو همائی را
 
دلا به لاوه پر و بال خویش خسته مکن
که چاره نیست کمندی چنین رسائی را
 
به بوسه ای زدهانش به جان رضا ندهد
بتان به هیج رساندند خون بهائی را
 
کجاست زاهد خودبین از این جمال بدیع
بگو بیا و ببین قدرت خدائی را
 
به خاکپاش نهادم سرو ندانستم
بتان ناز نه بینند پشت پائی را
 
غلام حضرت شاهم مرا حقیر مبین
چنانچه دیده کوته نظر سهائی را
 
شه سریر ولایت که بندگان درش
دهند خاتم جم کمترین گدائی را
 
گذشت شعر زشکر مگر ز منطق تو
برد به عاریه نیر سخن سرائی را