ایهاالمظلوم
مدح-امام-هادی-علیه-السلام
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
محمود ژولیده
محمود ژولیدهولادت امام هادی (علیه السلام)
مدح امام هادی (علیه السلام)
سلام بر قدمت یا مجیر یا هادی
فدای قامتت ای بی نظیر یا هادی
 
تو نوری و قد و بالای تو سراجِ منیر
سلام بر تو سراجُ المنیر یا هادی
 
زدی قدم چه مطهر درونِ خانه ی وحی
که آمدی تو میان حریر یا هادی
 
شکفت غنچه لبت با زیارتِ پدرت
به علمِ باطن و ما فِی الضمیر یا هادی
 
بجز ولایت تو نیست در جهان خبری
خبر تویی ز خدای خبیر یا هادی
 
جمالِ بی مثلِ تو مثالِ روی خداست
تویی تو صاحب مُلک و سریر یا هادی
 
 
علیِ چارمِ احمد! تویی امامِ هدی
درودِ ما بتو یَابنَ الامیر یا هادی
 
چو جده اَت ثمرِ جانِ مصطفی هستی
چو جدِ خویش نبی را وزیر یا هادی
 
شمیمِ رایحه ی جامعه کبیره، ز توست
تویی مُنادیِ شَانُ الکبیر یا هادی
 
علی است بابِ علومِ خدا، تو بابِ غدیر
امیدِ ما بتو بابُ الغدیر یا هادی
 
تویی که با هنرت در زیارت آوردی...
نَوَد دلیل برای غدیر یا هادی
 
اگر به آل محمد مدیحه ای باشد
تویی مولفِ آن بی نظیر یا هادی
 
قسم به معنیِ تفسیرِ روشنِ قرآن
تویی کلام خدا را سفیر یا هادی
 
مرادِ آیه ی قرآن به سوره ی کوثر!
تویی به فاطمه خیرِ کثیر یا هادی
 
شبیهِ یوسفِ آل علی، امام حسن
چقدر دلبری و دلپذیر یا هادی
 
به شاهراه هدایت، تویی حسینِ دگر
شدی مربیِ ما هر مسیر یا هادی
 
به ما تمامیِ رفتارهاری تو الگو
مرامِ توست به دلها امیر یا هادی
 
به احترامِ جوادالائمه بابایت
هماره با ادب و سربزیر یا هادی
 
پِیِ زخارفِ دنیا کمر نِمیبستی
که بود روحِ تو از غیر - سیر یا هادی
 
تو امتدادِ خدای غَنیِ بِالذاتی
و ما همه به سرایت فقیر یا هادی
 
به سجده گاهِ عبادت، ز شام تا به سحر
به بارگاهِ خدا مُستجیر یا هادی
 
اگر تو جلوه کنی بر دلِ محبانت
شوند خیلِ محبان بصیر یا هادی
 
سلامتِ دل و دینِ همه بدستِ شماست
نظر نما، نظری چشمگیر یا هادی
 
بلا بدور کن از هر دیارِ زهرایی
تویی به امتِ قرآن امیر یا هادی
 
به هیچ اهلِ دلی، فرق در ولایت نیست
تویی امامِ کبیر و صغیر یا هادی
 
دریغ هیچ نکردی ز یاریِ مظلوم
به دین مدافع و حق را نصیر یا هادی
 
چه نقشه ها که به تدبیر بَرمَلا کردی
در آن زمان و مکانِ خطیر یا هادی
 
به قعرِ برکه ی شیران بخاک می اُفتد
به احترامِ تو درّنده شیر یا هادی
 
برای خانه نشینیِ تو چه ها کردند
شدی ز کینه چو عمه اسیر یا هادی
 
نه تو اسیرِ سپاهِ ستمگران، بلکه
بدستِ تو متوکل اسیر یا هادی
 
 
به ابتکارِ تو این بس، که در دلِ تبعید
شدی معلمِ نسلِ غدیر یا هادی
 
جهادِ حصر، جهادِ بزرگمردان است
تویی بزرگ و عدویت حقیر یا هادی
 
به ما هم اذنِ جهادی بده که جان بازیم
چنان امامِ شجاع و دلیر یا هادی
 
به کربلا ، متوکل نَه هتکِ حرمت کرد
که زد به قلبِ تو بارانِ تیر یا هادی
 
سپاهِ منتقمان را بخوان، محرم شد
ظهور صاحبمان گشته دیر یا هادی
 
هنوز لشگرِ یارانِ باوفا داری
بخوان دعای فرج، یا مجیر یا هادی
بردیا محمدی
بردیا محمدیشهادت امام هادی (علیه السلام)
مدح امام هادی (علیه السلام)
کوچِ شب‌های تار نزدیک است
طِی شود دِی، بهار نزدیک است
فصلِ وصلِ نگار نزدیک است
دستبوسیِ یار نزدیک است
 
نوکری را تو یادمان دادی
السَّلامُ عَلَیکَ یا هـــادی
 
تن ما فرش زیر پای تو شد
بال ما طالب هوای تو شد
دل ما ساکن سرای تو شد
عاشق سُرَّ مَن رَآیِ تو شد
 
به ضریحت قسم، گرفتاریم
از تو یک سامرا طلب داریم
 
سایه‌ی عرش کبریا هستی
سرپناه فرشته‌ها هستی
آینه‌دارِ شاهِ ما هستی
ای حسینی که سامرا هستی!
 
این شباهت به کربلا، عشق است
کُنج شش‌گوشه‌ی تو را عشق است
 
غصه را تا عدم بِکِش گاهی
دور غم‌ها قلم بکش گاهی
پیش چشمم حرم بکش گاهی
دست روی دلَم بکش گاهی
 
شیر نَفْسَم کنار تو رام است
با وجودت همیشه آرام است
 
ریشه‌ی اِنَّما تویی قطعاً
شاخه‌ی رَبَّنا تویی قطعاً
میوه‌ی هر دعا تویی قطعاً
"مَن اَتاکُمْ نَجا" تویی قطعاً
 
نُطق تو شرح داده واقعه را
"جامعه" رُشد داده جامعه را
 
زلف در دست باد داری تو
کشته‌مُرده زیاد داری تو
در کَرَم اجتهاد داری تو
جود را از جواد داری تو
 
با تو نرخِ کرم چه بالا رفت
دست و دلبازی‌ات به بابا رفت!
 
ماه بودی، مُحاق را دیدی
خانه‌ای بی چراغ را دیدی
رفته‌رفته فراق را دیدی
غربتِ در عراق را دیدی
 
اُف به هر ناکِسی که پیرت کرد
وسط پادگان اسیرت کرد
 
کاش از غم دلت کباب نبود
سهم تو داغ بی حساب نبود
حق تو این همه عذاب نبود
جای تو مجلس شراب نبود
 
بشکند کاش دست آن نامرد
بی حیا مِی به تو تعارف کرد
 
وسط هُرم غم، جهانت سوخت
گُر گرفتی، دل جوانت سوخت
تا خودِ مغز استخوانت سوخت
گرچه از سوز زهر جانت سوخت
 
دست‌ِکم پیکر تو عریان نیست
اهل بیت تو بی نگهبان نیست
 
شمر تیغی به پیکرت نکشید
آن همه داد بر سرت نکشید
خنجرش را به حنجرت نکشید
زیور از گوش دخترت نکشید
 
هیچ‌کس روی سینه‌ات ننشست
حرمت خانواده‌ات نشکست
مجید تال
مجید تالمدح امام هادی (علیه السلام)
شهادت امام هادی (علیه السلام)
رد پایش همه‌جا قبله‌نما می‌سازد
خطی از جامعه‌اش جامعه را می‌سازد
خادم خانه‌اش از خاک، طلا می‌سازد
کرمش نیز به شدت به گدا می‌سازد
 
بی سبب نیست اگر عادتش احسان شده است
نوه‌ی ارشد آقای خراسان شده است
 
بر سرم سایه‌ی ایوان طلایی دارم
گوشه‌ی صحن عجب حال و هوایی دارم
از سر سفره‌ی او نان و نوایی دارم
سامرایی‌ام و عادت به گدایی دارم
 
سامرا، کرب و بلایی به نظر می‌آید
این دو شش‌گوشه به دنیا چقدر می‌آید
 
شیعیان تا به ابد بر سر پیمان هستند
تو اگر امر کنی، گوش به فرمان هستند
صف به صف ک، لشکرت از مردم ایران هستند
که به فرماندهی شاه خراسان هستند
 
سخت، سیلی زده بر بی ادبان با، ادبش
هر که "لبیک علیَ النقی" آید به لبش
 
ﻧﺎﻟﻪ‌ﻫﺎ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ کﻨﻢ کﺎﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻏﻤت ﺁﻭﺍﺭﻩ کﻨﻢ کﺎﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﮔﺮﯾﻪ بر داغ تو ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ کﻨﻢ کﺎﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﭘﯿﺮﻫﻦ ﺩﺭ ﻏﻢ تو ﭘﺎﺭﻩ کﻨﻢ کﺎﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ
 
ﺳﺎﻝ‌ﻫﺎ ﻫﻢ‌ﻧﻔﺲ ﺣ ﺮﻩ‌ﯼ ﺻﺒﺮت بودی
سخت زندانی و ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ‌ﯼ ﻗﺒﺮت بودی
 
متوکل، متوکل شده گویا به یزید
سامرا شام شده، تیره شده صبح سپید
باز هم پای حرامی به در خانه رسید
پسر فاطمه را در وسط کوچه کشید
 
فاطمی بود، علی بود، ولی یار نداشت
شکر، دشمن به زن و بچه‌ی او کار نداشت
رضا دین پرور
رضا دین پرورمدح امام هادی (علیه السلام)
ولادت امام هادی (علیه السلام)
هم گریه ای و آب وضوی مکرّری
هم کوثری و جام و سبوی معطری
باید ترا بجویمت ای عشق اهل بیت
در امتداد پیچش گیسوی دلبری
بر خاک، سجده می کنم و مست میشوم
وقتی که باز میشود از آسمان دری
بسکه خراب باده شدم بین میکده
پایم نمی کشد بروم جای دیگری
 
دلداده و اسیرم و باب الجوادی ام
اهل همین محله و مهمان هادی ام
 
ابن الرضای دوم و عشق رضا رسید
دردانه ی سمانه و نور سما رسید
نامش علی و کنیه ی او هم ابوالحسن
نطقش؛ پیمبری که به وحی خدا رسید
خال لبش اشاره به توحید کعبه داشت
قدّ قصیده اش به قد ربّنا رسید
تقسیم شد محبت او بین کائنات
یک ذره از ولایت او هم به ما رسید
 
عالم فقیر و سائل دست کریم اوست
ایران گدای خانه ی عبدالعظیمِ اوست
 
روح بلند او به جنان پر کشیده بود
میلش به عرش و وادی دلبر کشیده بود
رفت از مدینه، سمت نجف، قبل سامرا
بسکه لبش، شراب علی سر کشیده بود
در قلب عرش، عشق خدا را برای خلق
از برکه ی غدیری حیدر کشیده بود
در “فُلکِ جَاری” از “لُجَجِ الغَامِرَه” که گفت،
حیدر به روی دست پیمبر کشیده بود
 
یعنی یقین کنید که دست خدا علی است
اصلاً کلید معرفت الله، یاعلی است
 
قربان لطف هادی و قربان سامرا
دیوانه ی نجف شده مهمان سامرا
من ریزه خوار لقمه ی سلطان مشهدم
پُر برکت است سفره ام از نان سامرا
جانم به درد و تاول پاهای زائران
در پیچ و تابِ کوچه خیابان سامرا
این اربعین اگر که شدی زائر حرم
یک شب بخواب گوشه ی ایوان سامرا
 
عمریست سامرا، حرمِ جانِ خسته هاست
آنجا که خانه ی پدری من و شماست
 
این کوره ی محبت مان گرم شد دمش
جانم به عشق! با همه ی حالِ درهمش
من را فقط یکی ببرد خیمه ی حسین
خیلی زمان نمانده بیاید محرمش
قسمت نشد به سر بزنم زیر قبّه اش
دعوت کنید گریه کنم زیر پرچمش
فکری برای این دلِ بیتاب من کنید
شش گوشه ی حسین مرا کُشته با غمش
 
نوکر، اگر حرم نرود خوار میشود
نوکر، بدون گریه گرفتار میشود
محسن ناصحی
محسن ناصحیمدح امام هادی (علیه السلام)
شهادت امام هادی (علیه السلام)
با شما عاقبت شیعه به عزّت ختم است
آخر و عاقبت ما به سیادت ختم است
 
از ازل چشم جهان سمت شما بوده و هست
مقصد عالم امکان به امامت ختم است
 
همه نورید ، همه هادی أمّت هستید
پس سرانجام بشر هم به هدایت ختم است
 
ما گرفتار گناهیم ولی اهل رجا
جاده ی جامعه ی ما به شفاعت ختم است
 
از گناهان کبیره است دل جامعه پُر
کار این جامعه اما به زیارت ختم است
 
« مَن أتاکُم » ، چه نجاتی است سر راه بشر !
با تو پایان حوائج به سعادت ختم است
 
چیست در حکمت « فَالرّاغبُ عَنکم مارق »؟!
راه ، جز راه تو باشد به هلاکت ختم است
 
ولی آنکس که در این سِیر ، « لَکُم لاحِق » شد
راه او – گرچه گنهکار – به جنّت ختم است
 
تو دعا کن که من از معصیت آزاد شوم
که دعای تو یقیناً به اجابت ختم است
 
یا علیِ بنِ محمّد ! چه غریبی ! اصلاً
قسمت هرکه علی گشته به غربت ختم است
 
تو چه مقتول و چه مسموم ، جهان می داند
که سرانجامِ امامت به شهادت ختم است
موسی علیمرادی
موسی علیمرادیمدح امام هادی (علیه السلام)
ولادت امام هادی (علیه السلام)
تا کتاب آفرینش باز شد               
عاشقی بال و پر پرواز شد
تا که قدری آب و خاک آدم شود       
 با دمِ هو یا علی اعجاز شد
عشق سهم هر کسی آنجا نبود   
 حکمت این موهبت چون راز شد
تا دل ما بسته  شد بر زلف عشق   
 درب‌های رحمت حق باز شد
ابتدای راه بود و اشتیاق               
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
 
با علی شد بر بشر نعمت تمام
عشق یعنی روی حیدر، والسلام
 
اندک اندک جمع مستان می رسند        
 در غدیر خم به جانان می رسند
العطش گویان پی ساقی عشق               
 پای این خُم، می پرستان میرسند
تا در آن برکه به  قربانش روند             
حاجیان از عید قربان می رسند 
از فلک شمس و قمر ها تا کنند           
 جشن حیدر را چراغان می رسند
کاش ما را هم علی مهمان کند           
 با کسانی که به ایشان میرسند 
 
هر که خواهد  تا غدیر خم رود
یک علی باید  هدایتگر شود
 
 
یک  علی که هادی این شادی است
یک علی که  هم نقی هم هادی است
 یک علی که جامعه دارد به لب 
لطف او عادات مادر زادی است
مهبط الوحیی که از انفاس او 
درمیان سینه ها آبادی است
کاش ما را هم اسیر او کنند
بند عشقش برتر از آزادی است
بانگاهش ما غدیری میشویم 
 بی گمان او هادی این وادی است 
 
السلام ای مظهر کهف الورا 
معدن رحمت امام سامرا 
 
آمدی و  شعله ثاقب  رسید 
عشق بر  دلها ز شش جانب رسید
بخت برگشته به دلها روی کرد
تیر مژگانت که بر حاجب رسید
چرخش چرخ و فلک را محوری
محفل پروانه را صاحب رسید
لافتی الا علی آمد  مگر 
که علی بن ابیطالب رسید
دیده واکردی صدا زد هاتفی
آیه های سجده ی واجب رسید
 
عطر و بویت  را بهاران گفته اند
مور کویت را سلیمان گفته اند
 
چشمهایت موضع پیغمبری
ابروانت ذوالفقار حیدری 
لشگر مژگانت ارکان البلاد
بانگاهت فاتح هر  کشوری
مظهر حیی که با یک گوشه چشم 
شیر را از پرده در می آوری
دعوت الحسناست خال روی تو 
عاشقان را اینچنین حج می بری 
 
با تو هر ویرنه ای آبادی است 
هرچه داریم از امام هادی است 
 
 
سامرایت ملجأ درماندگان
سفره ات از بی کران تا بی کران 
بارگاهت جنت روی زمین 
فرش های مرقدت هفت آسمان 
برنمی گردد گدایت نا امید 
هیچکس از تو ندارد این گمان 
دست‌های ما به سویت شد بلند 
دستگیری کن امام مهربان 
ای که ماندی دور از کرببلا 
لطف کن مارا به شش گوشه رسان 
 
ازتو میخواهیم امام سامرا
اربعین پای پیاده کربلا 
 
غصه غربت گلویت را فشرد
برگ عمرت  در خزان غم فسرد
نیمه ی شب بود و مویت شد سپید
بد دهانی زد به عمرت دستبرد
غربت ونیمه شب و بزم شراب
گرچه نتوان غصه هایت را شمرد
لب گشودی  مجلس غم شد به پا 
 خیزرانی برلبت اما نخورد 
خواهرت در بزم نامحرم نرفت
دخترت در گوشه ویران نمرد
 
غصه تو تعارف یک جام بود
داغ زینب کربلا تا شام بود
محمد جواد پرچمی
محمد جواد پرچمیمدح امام هادی (علیه السلام)
ولادت امام هادی (علیه السلام)
هرکه را آسمانی‌اش کردند
در نگاه تو فانی‌اش کردند
هر که عطر و بوی تو داشت
غرقِ در مهربانی‌اش کردند
در بهشت خدا محبّ تو را
لایق حکمرانی‌اش کردند
و سپس عاشق ولایت را
تا ابد جاودانی‌اش کردند
از سبوی تو هرکسی مِی زد
مست آئینه‌خوانی‌اش کردند
هر نبی را جدا جدا اوّل
پای درس تو فانی‌اش کردند
هرکسی را لیاقتی دادند
خرج دلبر، جوانی‌اش کردند
 
با نگاهت دوباره زنده شدیم
تو نظر کرده‌ای که بنده شدیم
 
عشق، سرمست دلربایی توست
عاشقِ جلوه‌ی خدایی توست
ریزه خوار قدیمی‌ات حاتم
شغل حاتم فقط گدایی توست
از نگاه تو کفر می‌لرزد
این همان ارث مرتضایی توست
از دم تو مسیح جان گیرد
لیک عیسی خودش فدایی توست
کربلایی، مدینه‌ای، حاجی‌ست
هر محبّی که سامرایی توست
 
مست جام توایم یا هادی
ما غلام توأیم یا هادی
 
دست خالی منم، کریم تویی
روح رحمان و یا رحیم تویی
فخر دارم به آسمان و زمین
چون امیر من از قدیم تویی
پیش دریای علم جاویدت
همه جاهل، فقط علیم تویی
عرش حق اعتبار دارد چون
ساکن کوی آن حریم تویی
بهر ایران بس است، استادِ
شاه عبدالعظیم تویی
تو کلیمُ اللَه از تبار علی
گفت موسی فقط کلیم تویی
کی شود شیعه‌ی شما گمراه؟
راه ایمانِ مستقیم تویی
 
با تو من تا خدا سفر کردم
با تو از لامکان گذر کردم
 
جامعه یک حدیث ناب تو بود
جامعه بهترین خطاب تو بود
هر سلامش معارفی کامل
این قدیمی‌ترین شراب تو بود
هست قرآن، کتاب ختم رسل
به خدا جامعه کتاب تو بود
جامعه کٌنهِ معرفت‌سازی‌ست
این زیارت در احتساب تو بود
پشت چشمان تو بُوَد خورشید
پس طلوع از پسِ نقاب تو بود
سحری من خدا خدا کردم
لحنِ لبیک حق، جواب تو بود
جامعه، نافله و عاشورا
از وصایای مستجاب تو بود
 
هادیِ فاطمه دعایم کن
متّقی در ره خدایم کن
 
هرکه در این سرا ولایت داشت
از ولای شما روایت داشت
هرکسی در مسیر ایمانش
به خدا از شما هدایت داشت
مورد لطف حضرت زهراست
دلت از هرکسی رضایت داشت
تا خدا رفت و رستگارش کرد
هرکه را چشم تو عنایت داشت
در مسیر عبورتان آقا
مَلَکی پَر به زیر پایت داشت
بهر بخشیدنِ تمام بشر
خاک پای شما کفایت داشت
دست خالی نرفته هرکس که
سفری سوی سامرایت داشت
 
طالب عزّت و سرورم من
با شما انعکاس نورم من
 
می‌رسد بوی حضرت هادی
عطر گیسوی حضرت هادی
قبله‌ی عاشقان و سرمستان
خَم ابروی حضرت هادی
شیر هم صید می‌شود بینِ
پیچشِ موی حضرت هادی
ماه شرمنده می‌شود نزدِ
رخ مَه‌روی حضرت هادی
در گلستانِ یار، شد مهدی
گلِ خوشبوی حضرت هادی
فخر دارد به باغ‌های بهشت
تربت کوی حضرت هادی
 
هرکه را فیض طاعتش دادند
می ناب شهادتش دادند
 
حرف تو حرف ناب ایمان است
همه‌اش آیه‌های قرآن است
آن ولایت که گفته‌ای آقا
مرکز ثقل آن در ایران است
انقلابِ ولاییِ ایران
همه از التفات جانان است
لقب شیعه‌ی حقیقی ِ تو
به خدا لایق شهیدان است
گشته بیدار امّت اسلام
این همان وعده‌ی امامان است
دشمنی با گناه و استکبار
پَر پرواز هر مسلمان است
هرکه تهدید می‌کند ما را
بی گمان در مسیر شیطان است
 
کاش می‌شد شهیدتان باشم
تا ابد رو سفیدتان باشم
 
گردش روزگار دست شماست
در خزان هم بهار دست شماست
من گرفتار سامرا هستم
اذن دیدار یار دست شماست
آبرو دارم از محبّت تو
هادیا، اعتبار دست شماست
ضرب شصتی نشان دشمن ده
یا علی ذوالفقار دست شماست
ای چهارم علی ز آل علی
کوثر خوشگوار دست شماست
بی‌قرارم تو التیامم ده
در دو عالم قرار دست شماست
شکر حق سائل شما هستم
روزیِ بی شمار دست شماست
 
من نمک گیر سفره‌ات هستم
از سبوی ولای تو مستم
میرزا محمد تقی قمی (محیط)
میرزا محمد تقی قمی (محیط)مدح امام هادی (علیه السلام)
سر رفت و دل هوی تو بیرون زسر نکرد
ترک طلب نگفت و خیال دگر نکرد
 
چشمم سپید شد به ره انتظار و باز
از گرد رهگذار تو قطع نظر نکرد
 
به گذشت عمر و سروقد من دمی زمهر
بر جویبار دیده ی گریان گذر نکرد
 
شمع وجود بی مه رویش نداد نور
نخل حیات بی قد سروش ثَمر نکرد
 
در سنگ خاره ناله ی من رخنه کرد لیک
سختی نگر که در دل جانان اثر نکرد
 
بد عهدی زمانه نظر کن که آسمان
گردش دمی به خواهش اهل هنر نکرد
 
دل در جهان مبند که این تندخو حریف
با هیچ کس شبی به محبت سحر نکرد
 
معمار روزگار کدامین بنا نهاد
کز تندباد حادثه زیر و زبر نکرد
 
دنیا متاع مختصری غم فزا بود
خرم کسی که میل بدین مختصر نکرد
 
فرخنده بخت آن که در این عاریت سرا
جز کسب نیک نامی، کار دگر نکرد
 
دل با ولای حجّت یزدان دَهُم امام
از کید نه سپهر مخالف حذر نکرد
 
سلطان دین علی نقی آن که آسمان
سر پیش آستانش، از شرم بر نکرد
 
ترک مراد خاطر او را قضا نگفت
اندیشه ی خلاف رضایش قدر نکرد
 
خورشید آسمان ولایت که ذره ای
بی مهر او به عالم امکان گذر نکرد
 
انوار فیض عامش بر ذره نتافت
کان ذرّه جلوه ها بر شمس و قمر نکرد
 
طبع «محیط» غیرت دریا است نظم او
هر کس شنید فرق زعقد گهر نکرد
حسن کردی
حسن کردیمدح امام هادی (علیه السلام)
دهمین نور کبریا هادی
روشنای مسیرها هادی
مقصد بال های خسته ی ما
حرم امن سامرا هادی
ما کجا و اسیر گمراهی
تا دلیل است و رهنما هادی
ما کویریم و هر کلام شما
شوق دریا دهد به ما هادی
کعبه دنبال طوف سامره ات
قبله مایل به توست یا هادی
عشق را دیده ایم دور ضریح
مست شش گوشه ی شما هادی
السلام علیک یا مولا
السلام علیک یا هادی
غم دنیا زمان دیدارت
می رود از سر گدا هادی
 
ما گدایان کوی سامره ایم
زائر مست بوی سامره ایم
 
زنده ام همچنان ز رحمت تو
مدح خوان شکوه عترت تو
من همان التماسِ هر روزِ
مهربانی بی نهایت تو
دستهای گدایی ام لبریز
از خیال خوش سخاوت تو
دست بخشنده تو قسمت ما
آرزو های ماست قسمت تو
دهمین آفتاب بی تکرار
منم و حسرت زیارت تو
راه من ای صراط زهرایی
مستقیم است از عنایت تو
نور از ریشه های باورمان
می ترواد به لطف همت تو
وعده وعده پر است سفره ی ما
صبح و ظهر و شب از کرامت تو
راه ها ختم می شود به خدا
فقط از کوچه ی هدایت تو
 
راه تاریک و من خطر نکنم
من که بی هادی ام سفر نکنم
 
می چکد نور حق ز دامانت
پدر و مادرم به قربانت
ابتدای تو نور علی نور و
نیست حرفی ز روز پایانت
گوش جان می دهد شبیه همه
شیر در پرده هم به فرمانت
به بلندای آسمان پر زد
هر که شد خاک بوس ایوانت
چشمه چشمه غدیر می جوشد
از کلام همیشه جوشانت
میزبان همیشه ی دلها
سائلت میشود غزل خوانت
دشمن و دوست را نوازش کرد
عطر مست نسیم احسانت
خوب شد زخم شَکِّ قلبم با
“جامعه” آیه های ایمانت
 
کرمتان شبیه باران است
عادَتُکم همیشه احسان است
میرزا محمد رفیع (رفیع‌الدین) (واعظ قزوینی)
میرزا محمد رفیع (رفیع‌الدین) (واعظ قزوینی)مدح امام هادی (علیه السلام)
چو گل مشو همه تن لب، برای خندیدن
که تندباد فنا میرسد بگل چیدن
 
چو می‌کشند گلاب روانت از گل تن
دگر بس است بساط شکفتگی چیدن
 
اجل به قصد تو تیغ دو دم کشیده ز صبح
همان چو شعله شمعی تو گرم رقصیدن
 
کنون که صرصر پیری بنخل عمر وزید
بخود چو برگ خزان است جای لرزیدن
 
برین بساط مشو پهن همچو گل خندان
که هست وقت بساط نشاط برچیدن
 
بوقت خنده نه بیجاست اشک ریزی چشم
کند بحال تو بیباک گریه خندیدن
 
مباد ریختن آبرو بود، هش دار
بوقت خنده سرشکت بچهره غلتیدن!
 
چو گل بشادی ایام رو مده بسیار
که صد شکست رسد غنچه را ز خندیدن
 
چو خنده هرزه درایی دهان دریده که دید؟
نه شرط عقل بود، زو کناره نگزیدن!
 
بزور جهل درد بر تنت لباس وقار
مده چو غنچه گریبان بدست خندیدن
 
ز خنده لازم گل شد ز بس پریشانی
گلاب گشت و جدا زو نگشت پاشیدن
 
ز باد تفرقه خواهی که در امان باشی
مده چو غنچه تصویر ره بخندیدن
 
درین چمن گل شادی است غم، کند ز آن رو
ز خار دست تو خون گریه وقت گل چیدن
 
شوی بالفت عیش از خدای بیگانه
که می حرام شد از یار عیش گردیدن
 
شنیدم از لب پیر شکوفه این گفتار
که: غیر عقده دل نیست فیض خندیدن
 
ز خرمی شده پامال خلق سبزه و گل
بروی دست بود جای نی ز نالیدن
 
بود ز همدمی جاهلان بی تمکین
که جام را نرسد لب بهم ز خندیدن
 
ز فیض صحبت گفتار اهل علم و خرد
همیشه کار قلم گریه است و نالیدن
 
بود اگر بنظر فیض گریه چشم ترا
تمام گریه شادی است اشک باریدن
 
ز چشمه در اشک آب گر خورد چشمت
دگر نمیدودش دیده از پی دیدن
 
ز جوی گریه خورد آب نخلهای دعا
ز اشک شمع بود شعله گرم بالیدن
 
بناله نامه کند پاک از گنه سالک
که آب زنگ ز دل میبرد بنالیدن
 
بسوز و ساز شود باطن تو معنی خیز
تنور را بود این نان دهی ز تابیدن
 
بغم بساز گرت پایداری است هوس
که مست را اثر بیغمی است غلتیدن
 
شود غمی سبب راحت از غمی دیگر
رهد ز بارکشی اسب وقت لنگیدن
 
بکش ازین دو سه دینار دامن و، واشو
بسان غنچه برین خرده چند پیچیدن؟!
 
بخود مچین همه گر شاه چین و ما چینی
که چیده اند بساط تو بهر بر چیدن
 
ز ملک و مال چه ماند بکس، بجز غم و رنج؟!
ز دجله در کف دولاب چیست؟ نالیدن!
 
شکفتگی است غلط، باز غنچه شو ای گل
که تنگنای جهان نیست جای بالیدن!
 
مگر ز بندگی بنده گزیده حق
که هست خاک درش نور دیده دیدن
 
امام هر دو جهان:«حضرت علی نقی »
که ذکر نام خوشش چیست؟ شهد خاییدن!
 
باین امید که شاید بنام او باشد
جدا نمیشود از زر بسکه چسبیدن
 
یگانه گوهر دریای علم و جود و شرف
که هست پله قدرش فزون ز سنجیدن
 
در محیط شرف کز عزیزی اش بر سر
همیشه نه صدف چرخ راست لرزیدن
 
بنور مهر کند سایه کوه قدرش اگر
عجب که مهر تواند بچرخ گردیدن
 
ز نور بخشی خاک درش عجب نبود
که دیده ها بهم افتند بر سر چیدن
 
پی نزول غبار درش نباشد دور
روان کنند گر از خانه چشمها دیدن
 
ز پاس حرمت گرد حریم او چه عجب
که رنگ کس نتواند بچهره گردیدن؟!
 
بحشر صندل دردسر حساب شود
بر آستانه آن شاه جبهه ساییدن
 
دو لب ز ارض و سما داده اند گیتی را
برای درگه آن قبله گاه بوسیدن
 
ز بسکه در گهش از رحمت است تنگ فضا
گنه بخود نتواند ز بیم لرزیدن
 
ز ازدحام ملایک در آستانه او
چه سان رساند گنه خویش را ببخشیدن؟!
 
زرشک طاعت پاکان در آن خجسته حریم
عجب بتو به رسد جرمها ز کاهیدن
 
فلک به پنجه خورشید پیش رفعت اوست
همیشه در پی گردن ز شرم خاریدن
 
ز بار نسبت قدرش عجب نمیدانم
که آورد فرس چرخ را بلنگیدن
 
بجود او چو بود نسبتش، از آن دارد
همیشه ز آتش این شوق چشمه جوشیدن
 
چو درفشان شود آن بحر بی کنار، زند
محیط مهر خموشی به لب ز نالیدن
 
جواب مسأله اش از سئوال ز آن پیش است
که سائلش نکشد منتی ز پرسیدن
 
چو ماهتاب مدام آب فیض طاعت او
بروی سبزه شب بود گرم غلتیدن
 
سپهر راست پی جستجوی سایه او
چو ذره این همه در آفتاب گردیدن
 
برای دیدن اوج سپهر رفعت اوست
خور از خطوط شعاعی بچشم مالیدن
 
ز قابلیت ادراک فیض آن درگاه
نمیرسد به فلک جز ز دور گردیدن
 
شها تو مهر سپهر جلال و، من خاکم
ز مهر دور نباشد بخاک تابیدن!
 
ز زشتی عمل از بس ندیدنی است رخم
مگر بروی تو بخشش تواندم دیدن
 
غنی ز جنت و ایمن ز دوزخم سازد
مرا به مهر تو در حشر زنده گردیدن
 
امیدم آنکه نپیچد بنامه ام پرسش
مرا ز شرم بخود بس چو نامه پیچیدن!
 
شهنشها چه خسم من که تا مرا باشد
بگرد بحر ثنای تو حد گردیدن!
 
اگر چه نیست ثنای تو حد من، لیکن
من و در آرزوی آن بخویش پیچیدن
 
مرا که دست تمناست از گهر کوتاه
خوشم ز فکر و خیالش برشته تابیدن
 
مگر شود بشکر خایی مدایح تو
مرا تدارک ایام ژاژ خاییدن
 
چو نیست طالع گرد تو گشتنم، باری
من و بگرد خیالت همیشه گردیدن
 
بود بمدح تو غلتانی در سخنم
مرا شگون بخاک در تو غلتیدن
 
نداشت لایق شأن تو مدحتی واعظ
مگر ز روی خجالت سکوت ورزیدن
 
شود برشته دانش مگر در سخنش
بآب مدح تو شایسته پسندیدن
 
بپوش خلقت نورش ز خاک درگه خویش
که هست کار تو پیوسته عیب پوشیدن
 
زلال نور و ضیا تا ز چشمه مه و مهر
درین چمن شب و روز است گرم گردیدن
 
زلال حکم روان ترا بود یارب
همیشه در چمن روزگار غلتیدن
جویای تبریزی (میرزا دارا)
جویای تبریزی (میرزا دارا)مدح امام هادی (علیه السلام)
زجوش سبزه و گل کرده ابر فصل بهار
بساط مخمل گلدوز پهن در گلزار
 
هوای باغ جلوریز می برد دل را
شود با باد چو بوی گل پیاده سوار
 
به چنگ نغمه سرایان ز فیض آب و هوا
چو بال طوطی گردیده سبز موسیقار
 
قدم زند چو تماشایی به صحن چمن
کند چو باد بهاری به روی گل رفتار
 
ز بسکه بهره ور از مایهٔ رطوبت شد
نمود موج هوا عقد گوهر شهوار
 
درخت خشک ز موج نسیم شد سرسبز
چنانکه از نفس عیسوی تن بیمار
 
ز فیض باد بهاری شکفته مرغان را
چو گل به گلشن کشمیر غنچهٔ منقار
 
ز انبساط هوای نشاط افزایش
همیشه خنده زند همچو کبک بوتیمار
 
خوشا هوای دیاری که صرصر از خاکش
برد شمیم گل و نسترن به جای غبار
 
صفا پذیر شد از بس زمین این کشور
ز بس لطیف بود خاک این خجسته دیار
 
چنانکه شمع ز فانوس شیشه بنماید
به باغ لاله نمایان شد از پس دیوار
 
به هیچ دل نبرده ره غبار اندوهی
که رفته موج هوایش ز آینه زنگار
 
شکفتگی شده عام آنچنان ز فیض هوا
که هیچ فرق ز پیکان نمانده تا سوفار
 
کجاست لشکر اندوه و غم که هر رگ ابر
بود زموج هوا همچو تیغ جوهردار
 
ز شور خندهٔ گل در فضای این گلشن
به گوش کس نرسد صوت نغمه های هزار
 
رطوبت است ز بس با هواش چون مرجان
زبس لطافت خاکش رگ زمردوار
 
به زیر آب نهان است پنجهٔ خورشید
زخاک سبزش پیداست ریشهٔ اشجار
 
ز فیض آب و هوای بهار این گلشن
به بار آمده شاخ شکوفه بر دستار
 
به روی صفحهٔ آئینه از وفور نمو
عجب مدان که دمد گل ز سبزهٔ زنگار
 
خوشا لطافت این سرزمین که از خاکش
چو مو ز آینه پیداست ریشهٔ اشجار
 
هواش بسکه بود مشک بیز لبریز است
چو نافه هر کف خاک چمن ز مشک تتار
 
ز بسکه سبز شد از فیض آب و لطف هوا
نمود هر کف خاش به رنگ برگ چنار
 
بود به گلشن این بوستان عشرت خیز
ترانه سنج چو منقار عندلیبان خار
 
چنان وفور گل و لاله کرد سنگینی
که خون لعل برون جست از رگ کهسار
 
ز لطف آب و زفیض هوای جان بخشش
نخورده سیلی بادخزان رخ گلزار
 
ز داغ سینهٔ من باغبان این گلشن
گرفته گویی تخم گل همیشه بهار
 
درین چمن بود از حسن صوت بلبل را
گره گشای دل غنچه ناخن منقار
 
دلی چه سود که مانند غنچهٔ تصویر
نگشت باز گره از دل ستمکش زار
 
چنار ازان کف افسوس گشته سرتا پا
که نیست رنگ دوامی به چهرهٔ گلزار
 
ازان ز دل نتواند گشود عقدهٔ غم
که هست پنجهٔ گل همچو دست بسته نگار
 
گشاد کار ز تن پروران مجو زنهار
که عقده نتواند گشود دست چنار
 
مدار چشم مروت ز آسمان دورنگ
مخور فریب وفا زین ستمگر غدار
 
چو خار در تن ماهی نهفته از نیرنگ
هزار خنجر در دشنه ای که برده به کار
 
مباش ایمن از آن دل که از تو یافت شکست
به شیشه ای که ز دستت فتاد پا مگذار
 
به دل خورد چو خدنگت ز بسکه تنگ دلم
شبیه غنچهٔ پیکان شود لب سوفار
 
دلم به دامن مژگان ز جوش گریه فتاد
چو آن غریق که طوفانش آورد به کنار
 
به ذوق گریه چو دامم تمام اعضا چشم
ز شوق ناله همه تن گلو چو موسیقار
 
رسد به شوق نثار تو خونم از رگها
به دامن مژه چو نهرها به دریا بار
 
ز حرص پروری آخر ترا بدی زاید
نشسته مرغ دلت بر فراز بیضهٔ مار
 
گشاده خلق لب از بس به کفر نعمت، نیست
دلی که نبودش از رشتهٔ نفس زنار
 
ز اختلاط دو یکدل مجوی جز آرام
به روی آینه استاده آب ازان هموار
 
بود مضرت شاهان فزون ز سایر خلق
چو تاجدار بود بیشتر بترس از مار
 
کند چو عزم سفر بیشتر برد حسرت
زدار دنیا آنکس که هست دنیادار
 
عذار روز مکافات اهل نخوت راست
کشد سری که بود مست باده درد خمار
 
زند همیشه دم از عشق بوالهوس ز آنرو
که داغ تست دل مرده را چراغ مزار
 
مسافرانه زیم در جهان ندارد از آن
به رنگ خامهٔ زین خانه ام در و دیوار
 
چو تار چنگ رگ سنگ در فغان آید
ز بسکه آهم اثر کرد در دل کهسار
 
به آن خدای که سازد تصور مثلش
به سومنات بدنها عروق را زنار
 
به قادری که گل آتشین لاله دماند
فشاند تا به دل کوهسار تخم شرار
 
به آن یگانه که از بس بزرگی ذاتش
عقول را نبود در حریم کنهش بار
 
به مبدعی که ز کلک بدیع قدرت خویش
کشیده بر ورق دهر نقش لیل و نهار
 
به صانعی که درین کارگاه کون و فساد
چهار عنصر ازو گشته مصدر آثار
 
به خاک پای رسولی که گرد نعلینش
کشد به چشم مه و مهر سرمهٔ انوار
 
به حکم او که فلک را ازوست رتبهٔ سیر
به حکم او که ازو یافت سطح خاک قرار
 
به فیض گلشن قدر بهشت پیرایش
که هست یک گل رعنای او خزان و بهار
 
به زور بازوی شاه نجف امیر عرب
وصی احمد مختار حیدر کرار
 
به کان جود و جهان وقار و بحر سخا
به مرتضی علی آن شیر بیشهٔ پیکار
 
به زهرها که چشیدند آل پیغمبر
به دردها که کشیدند ائمه اخیار
 
به مصحف گل رویی که از نهایت شرم
نسیم را نبود در حریم وصلش بار
 
به بلبلی که ز روی صحیفهٔ غنچه
کند همیشه دعایی صباح را تکرار
 
به آن دلی که ز بس شوق درد غنچه صفت
کشیده تنگ گل زخم یار را بکنار
 
به خنده لب زخم نخورده نیش رفو
به داغ و اشک یتیمان به ثابت و سیار
 
به آن شهید که با داغ دل بخون غلطد
چو لاله ای که بریزد به ساحت گلزار
 
به عجز خاک نشین و به نخوت منعم
به نارسائی طالع به دولت بیدار
 
به ذوق لذت بیداد و زهر چشم عتاب
به شوق گرسنه چشم و به نعمت دیدار
 
به طفل غنچه که بیدار سازدش از خواب
گلاب پاشیی شبنم به باغ صبح بهار
 
به آن نسیم که از باغ رو به دشت نهد
به آه عاشق بیدل ز یاد عارض یار
 
به خندهٔ لب زخم و به عاشق خوشدل
به بردباری خصم و به خاکساری مار
 
به گوهری که بریزد ز دامن مژگان
اسیر صبح بناگوش یار را به کنار
 
به چشم مست نکویان به ساغر لبریز
به زلف سلسله مویان به نافهٔ تاتار
 
به بد شرابی یار و به بیقراری دل
به تندخوئی آتش به اضطراب شرار
 
به خنده ای که زند سر زمست صاف غرور
به ناله ای که برآید ز سینهٔ افگار
 
به تردماغی زهاد و خندهٔ لب گور
به شب نشینی بی باده و چراغ مزار
 
به انبساط لب یار و زاری عاشق
به شور قهقههٔ گل به ناله های هزار
 
به چاه غبغب خوبان که از وفور صفا
برون تراود ازو آب گوهر شهوار
 
به ذکر و فکر فقیری که از نهایت حرص
بود ز حلقه بگوشان مالک دینار
 
به نوک سوزن مژگان یار کز دلها
به جنبشی بتواند کشید نشتر خار
 
به مهربانی مستان بزم در صحبت
به کینه جوئی مردان رزم در پیکار
 
به درگهی که به صد آه و ناله می آید
به عشق بازی گل میخ او ز باغ هزار
 
که آرزویی دگر در دلم ندارد راه
به جز طواف در روضهٔ جهان وقار
 
علی ابن محمد امام هر دو سرا
خدیو دنیی و عقبی شه صغار و کبار
 
تویی که هیبت قهرت بسان گریهٔ بید
فکنده دست و دل شیر شرزه را از کار
 
ز بیم شعلهٔ دشمن گداز شمشیرت
رود ز رنگ به رنگی فلک ز لیل و نهار
 
خورد به حکم تو گر دست روز موج بحار
ز بحر سیل رود باز پس سوی کهسار
 
به جسم دشمن دین تو در دم هیجا
ز ضرب گرز گران سنگ و خنجر خونخوار
 
بود زخم عیان استخوان خورد شده
چو دانه ها که نمایند از شکاف انار
 
فتاد سایهٔ تیغت چو در تن خصمت
شکافت هر قلم استخوانش چون منقار
 
ز تندباد خزان مهابت تو فتد
به خاک پنجهٔ خورشید همچو برگ چنار
 
ز بسکه تیغ تو سرها به باد داد، بود
به رزمگاه تو هر گردباد کله منار
 
چو کوه طور شود سنگ سرمه سرتاسر
سموم قهر تو گر بگذرد سوی کهسار
 
به عزم رزم چو بندی میان مردی را
ز ضرب دشنهٔ دلدوز و تیغ آتشبار
 
برآید از تن خصم تو جان غم فرسود
چنانکه نالهٔ پردرد از دل افگار
 
به دور شحنهٔ عدل تو شد زبان به قفا
فتاد دیدهٔ نرگس اگر به ساق چنار
 
به عهد روشنی رای تو چنار ز برگ
عجب نباشد اگر آفتاب آرد بار
 
ز بیم نهی تو هرگز ز کاسهٔ طنبور
صدا نیامده بیرون چو چینی مودار
 
فلک سریر خدیوا ملک غلام شها
تویی که سایهٔ گرز تو در دم پیکار
 
فکنده مغز پریشان کاسهٔ سر خصم
چنانکه کافتد از فرق می کشان دستار
 
ز پنچه اش چو بدید استخوان خصم فشار
به یکدگر همه چسبید همچو موسیقار
 
ز بسکه خشک شد از هیبت جلادت او
ز زخم خصمش خون باز ماند از رفتار
 
به دور ابر کف او به دامن افلاس
چنین که ریخته پیوسته گوهر شهوار
 
ز بسکه مایه ور از جنس ناروایی شد
کسی به چشم طمع ننگرد به سوی بحار
 
زند چو بوسه به شستش گه کمانداری
رسد بهم لب سوفار تیر چون منقار
 
یکی بود لب و دندان بسان مقراضش
ز بس گزد لب افسوس خصم بدکردار
 
زبان طوطی مدحت سرای خامهٔ من
چو وصف تندی یکران او کند تکرار
 
نقط ر صفحه جهد چون سپند از آتش
به جنبش آید مسطر چو موج دریابار
 
خوشا امید تو جویا که در نظر داری
ثواب نعمت ز مدح ائمهٔ اطهار
 
بصورت اند جداگر ائمه از احمد
به معنی اند یکی با پیمبر مختار
 
به چشم دید چو بینی به بحر متصل اند
جدا اگر چه نمایند در نظر انهار
 
به روضه ات که بود قبله گاه اهل یقین
به رهنمونی طالع خوش آنکه یابم بار
 
شوم نخست بدرگاه آسمان جاهت
هلال وار سراپا جبین سجده گذار
 
از آنکه هدیهٔ من لایق جناب تو نیست
عرق فشان ز خجالت بسان ابر بهار
 
کنم به خاک ره زایران درگاهت
همین درر که بسفتم به دست عجز نثار
 
پس از طواف تو چو رو به کربلا آرم
در آن مطاف اجل تنگ گیردم به کنار
 
بسر زنم گل آسودگی ز فیض حسین
در آن زمین فلک قدر تا به روز شمار
 
شها ثنای تو نبود مجال ناطقه ام
مرا چه حد که توانم شدن مدیح نگار
 
چو نیست مدح تو یارای من همان بهتر
که آشنا به دعایت کنم لب اظهار
 
گل سرسبد چرخ تا بود خورشید
به گرد مرکز خاک است تا فلک دوار
 
امیدم آنکه لگدکوب حادثات بود
تن عدوی تو مانند خاک راهگذار
 
چو این قصیده در آفاق طبل شهرت زد
خطاب یافت ریاض المناقب از ابرار
محسن ناصحی
محسن ناصحیمدح امام هادی (علیه السلام)
آقا سلام ! بغض بدی مانده در گلوم
آورده اند سمت شما مرتدان هجوم
 
دجّالهای فتنه به این شهر آمدند
دیدند با توایم , همه قهر آمدند
 
همسایه بسکه سنگ به همسایه زد امام!
شاهینِ فتنه بر سرمان سایه زد امام!
 
در حیرتم گرفته عجب غربتی تو را
شیطان زبان گشوده به بی حرمتی تو را
 
از بس گناه جامعه ما کبیره شد
شیطان فتنه کفر فروش عشیره شد
 
این شهر کوفه خیز عجب بی وفا شده است
این سرزمین غرور تو را کربلا شده است
 
هی حرف پشت حرف بگو سنگ پشت سنگ
پیشانی مرام تو را آشنا شده است
 
با دشنه ی ترانه به جنگ تو آمدند
هی واژه واژه نیزه به سویت رها شده است
 
از سوزشان به حیثیتت حمله کرده اند
در خیمه ی حریم تو آتش به پا شده است
 
یک روز دشمنت حرمت را خراب کرد
امروز گوشه گوشه زمین سامرا شده است
 
غم نیست ای امام ,زمان دست شیعه است
ایران که هیچ نبض جهان دست شیعه است
 
خون علی است در رگ ما موج می زند
این لشگر شماست اگر فوج می زند
 
رودیم و موجهای خروشان می آوریم
با اشکهایمان همه طوفان می آوریم
 
مثل همیشه مست کلام هدایتت
 در هرفراز جامعه ایمان می آوریم
 
از سامرا به شیعه خود یک اشاره کن
مردانی از قبیله سلمان می آوریم
 
سربازهای پا به رکابی برایتان…
اصلا سپاهی از خود ایران می آوریم
 
مردانت از تمام زمین جمع می شوند
ما نیز پرچمی ز خراسان می آوریم
 
این شیعه تن به فتنه ی رنگین نمی دهد
این آسمان مجال به شاهین نمی دهد.
علی کاوند
علی کاوندمدح امام هادی (علیه السلام)
روحی فداک حضرت خورشید بی نقاب
عالیجناب , حضرت هادی مستطاب
 
ما را قبول کن تو به شغل کبوتری
بر روی بال خسته بزن مهر نوکری
 
اصلا بساط نوکری ام را ردیف کن
آقا ردای حیدری ام را ردیف کن
 
اصلا بیا اجازه بده دلبری کنم
من بند کفشتان بشوم سروری کنم
 
یا ابتدای درب ورودی این حرم
با حکم پادری شدن از عالمی سرم
 
در بین کفشداری تان جایمان بده
بر این گدای کنج حرم آب و نان بده
 
ای باعث تلالو خورشید گنبدت
پاینده باد زنده و جاوید , گنبدت
 
پلکی بزن اجازه بده وقت بارش است
رنگین کمان به سمت تو در حال کرنش است
 
بر سینه مهر خادمی افتخاری است
لب تر کنی فدا شدنم انتحاری است
 
لب تر کنی زمین و زمان را درو کنم
من قطع نامه های جهان را وتو کنم
 
در کهکشان راه تو سیاره میشویم
از آب حوض صحن تو میخواره میشویم
 
محدوده ی حکومت تان کل خلقت است
سینه زدن برای شما اوج لذت است
 
باید  برای بردن نامت وضو گرفت
باید ز خاک پای شما آبرو گرفت
 
نام کبوتران حرم جبرییل بود
با شه پر شکسته به گنبد دخیل بود
 
با جرعه های جامعه ات مست می شوم
یعنی که شیعه ای تک و یکدست می شوم
 
ته مانده های سفره ی تو رزق عالم است
دم خورده های نان شبت خرج حاتم است
 
روحی فداک , طاهر والطهر متقی
نفسی لک الوقاء , یا ایها النقی