ایهاالمظلوم
شعر و اشعار غسل و تدفین حضرت زهرا (سلام الله علیها) (فاطمه) بهمراه صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیغسل دادن و تدفین و بعد حضرت زهرا (سلام الله علیها)
روایت است که چون دختر رسول زمن 
پرید طایر روحش ز شاخسار بدن
 
ز داغ درد و غم و محنت و مشقت او 
فتاد در حرم خاص کبریا شیون
 
ز جن و انس برآمد فغان چو زد به میان 
به غسل دادن او شاه انس و جان دامن
 
چو دید چشم علی پهلوی شکسته‌ی او 
ز غم به‌سان قبا چاک کرد پیراهن
 
ز بهر مادرش ام المصیبه زینب زار 
کفن برید و به زاری نمودش اندر تن
 
چون رعد اهل حرم جمله در فغان و خروش 
چو آه برق شرربار جمله در خرمن
 
به روی آن تن پیچیده در کفن حسنین 
شدند از دو طرف گرم ناله و شیون
 
همین‌که صوت حسن شد بلند از دل ریش
همین‌که اشک حسین شد ز دیده در دامن
 
به خویش آن تن پیچیده در کفن پیچید 
چنان‌که یکسره بگسیخت تار و پود کفن
 
دو دست خویش برون از کفن نمود و نمود 
دو نور دیده خود را حمایل گردن
 
ولی دریغ که این هر دو نخل نورس او 
ز کین شدند گرفتار یک جهان دشمن
 
ز راه کین حسنش را ز سوده‌ی الماس 
هزار پاره جگر ریخت در میان لگن
 
کنار نهر ز تیغ جفا حسینش را 
برید سر ز قفا تشنه شمر ذی الجوشن
 
به‌غیر خاک نکردش دگر کسی کافور 
به‌غیر خون تن او را کسی نکرد کفن
 
کسی به بر نگرفتش به غیر سم ستور 
ز خاک کس نگرفتی سرش بجز دشمن
 
ز بعد قتل نبودی ز کربلا تا شام
به دستگیری اطفال او به غیر رسن
 
دریغ و آه که پروردگان زهرا را 
به شام گوشه‌ی مطبخ خرابه شد مسکن
 
نکرد جانب جودی کسی گذر که ندید 
سرش به زانوی ماتم دلش به رنج و محن
نوید اطاعتی
نوید اطاعتیغسل دادن و تدفین و بعد حضرت زهرا (سلام الله علیها)
برگ گل از صورت حورا خجالت می‌کشد
باغبان از شاخه‌ی طوبا خجالت می‌کشد
 
کوچه‌ای که بارها بوده گذرگاه حسن
دیگر از آن شاهد تنها خجالت می‌کشد
 
 
ماه را در صورت دریا تماشا می‌کنند
ماه اگر زخمی شود دریا خجالت می‌کشد
 
یاس اگر پرپر شود داغی به لاله می‌رسد
که از این غم لاله‌ی صحرا خجالت می‌کشد
 
شانه‌اش طاقت ندارد گردش دستاس را
دسته‌ی دستاس از زهرا خجالت می‌کشد
 
زحمت این خانه دیگر روی دوش زینب است
بیت وحی از زینب کبری خجالت می‌کشد
 
بر دهان شهر یثرب حک شده مهر سکوت
از مرام مردمش حالا خجالت می‌کشد
 
لیلة القدر خدا  را مرتضی شب غسل داد
دیگر از حیدر شب احیا خجالت می‌کشد
 
شب که تاریک است غسل از روی پیراهن چرا؟
از جوابش میخ در گویا  خجالت می‌کشد
 
با امین‌الله، دشمن، من نمی‌دانم چه کرد
کز امانت‌داری‌اش مولا خجالت می‌کشد
 
آسمان بار امانت را به دست خاک داد
شب از آن خورشید بی‌همتا خجالت می‌کشد
 
تا در این دنیا مزار فاطمه پنهان بود
از علی و آل او، دنیا خجالت می‌کشد
حسن لطفی
حسن لطفیغسل دادن و تدفین و بعد حضرت زهرا (سلام الله علیها)
نیمه‌شب مهتاب می‌شوید علی
آب را با آب می‌شوید علی
 
مثل این تنها ندیده هیچ‌کس
شستنِ دریا ندیده هیچ‌کس
 
چشمه را آیینه را مهتاب را
فاطمه باید بشوید آب را
 
غسلِ این دریا نمی‌آید به من
شستنِ زهرا نمی‌آید به من
 
خواب می‌بینم که تعبیرش کنی
آب می‌ریزم که تطهیرش کنی
 
آب می‌ریزم که آبت کرده‌اند
خانه‌ی عمرم خرابت کرده‌اند
 
اشک از این چشمانِ محزون می‌چکد
آب می‌ریزم چرا خون می‌چکد
 
مثل اشکی مثل آهی یا خیال
سخت می‌بینم تو را در این هلال
 
زیرِ نورِ ماه شستن مشکل است
آه را با آه شستن مشکل است
 
چشمه را گفتی که بی‌ شیون بِشوی
آب را از زیرِ پیراهن بِشوی
 
مرتضی هم دست و پا گم می‌کند
زخم گاهی هم تورم می‌کند
 
ای زلالِ من مضافت کرده‌اند
زخمی از ضربِ غلافت کرده‌اند
 
لرزه بر زانو نمی‌آید به من
شستنِ پهلو نمی‌آید به من
 
در عوض رفتن نمی‌آید به تو
رفتنت بی من نمی‌آید به تو
 
ضربه‌هایی سهمگین زد داغِ تو
زانویم را بر زمین زد داغِ تو
 
آب را آیینه را آتش زدند
وایِ من این سینه را …
 
خانه تر دیوار تر مسمار تر
در کفن پیجاندنت دشوار تر
 
آه اقیانوسِ نا آرامِ من
جان ندارد جان بده بر گام من
 
حال من یا حال طفلان دیدنی است
آستین‌ها بینِ دندان دیدنی است
 
ضجه‌ها بالا نمی‌آید چرا
جان بر این لبها نمی‌آید چرا
 
بال اگر کوبی قفس وا می‌شود
پا اگر کوبی نفس وا می‌شود
 
بر زمین بسیار می‌کوبد علی
سر بر این دیوار می‌کوبد علی
 
سینه‌ها سنگین همه دق می‌کنیم
بی صدا بی ضجه هق‌هق می‌کنیم
 
چشمهای نا امیدش را ببین
با حسن مویِ سفیدش را ببین
 
با حُسینت ناله‌ای سوزنده است
جای شکرش هست زینب زنده است…
 
بعد از این غمهای تکفین مانده است
وایِ من سختی تدفین مانده است
 
ای زده هر روز و شب از قوت خویش
روی دوشم می‌کشم تابوت خویش
مهدی جهاندار
مهدی جهاندارهجوم به خانه ، شهادت و حضرت محسن حضرت زهرا (سلام الله علیها)
غسل دادن و تدفین و بعد حضرت زهرا (سلام الله علیها)

لِماذا سُمّیَتْ زهراءُ بِاالزّهرا، نمی‌دانم
شب قدر است او یا لیلةُ الاسری؟! نمی‌دانم

رموز کاف و ها و یا و عین و صاد را حتی
اگر دانسته باشم، راز أعطینا نمی‌دانم

من از إنسیّه و حوریّه می‌فهمم عباراتی
ولی معنایی از إنسیّةُ الحَورا نمی‌دانم

امامان "حجّةُ اللهِ علَی خلقند"، سلّمنا
"وَ زهرا حجّة اللهِ علینا" را نمی‌دانم

نمی‌بود آفرینش، هم علی را، هم محمّد را
حدیث قدسی لولاک را اصلاً نمی‌دانم

کنار خانه‌ی "لا تَرفعوا اصواتَکم" یارب
دلیل این‌همه بلوا و غوغا را نمی‌دانم

دلیل خلقت است او؛ معنی "عجّل وَفاتی" را
به هر تعبیر و هر تفسیر و هر معنا نمی‌دانم

شبانه دفن کردن را علی دانست، سلمان هم
شبانه غسل دادن را علی حتی... نمی‌دانم

چرا باید گلی مانند زهرا پشت در باشد
خداوندا خداوندا خداوندا نمی‌دانم

ندانم‌های بسیار است در صدّیقه‌ی کبری
نمی‌دانم نمی‌باید بدانم یا نمی‌دانم!

نا مشخص
نا مشخصغسل دادن و تدفین و بعد حضرت زهرا (سلام الله علیها)
درد یک شب بر علی تاثیر کرد
گریه ی مردانه اش تغییر کرد
 
پیش از آن آهسته می نالید او
لیک وقتی که ورم را دید او
 
دست از غسل بدن برداشته
سر به دیوار فغان بگذاشته
 
گشت بی طاقت وجود عاشقش
عرش را لرزاند سوز هق هقش
 
زیر لب می گفت دستش بشکند
آنکه بر بازوی پاکت ضربه زد
 
من بمیرم بهر تو اصل عفاف
کاین چنین آزرده گشتی از غلاف
 
حال دانستم که روی اطهرت
از چه می پوشانده ای از شوهرت
 
ای به راه غاشقی افروخته
از چه آخر گونه هایت سوخته
 
تا ابد شیدا و مدهوش توام
در غم خونابه ی گوش توأم
 
همچنان فریاد می زد مرتضی
از جفای مردمان بی وفا
 
بود "اسما" شاهد این واقعه
دید اوج تلخی این فاجعه
 
گفت با حیدر امیرالمومنین
از چه رو بی تاب گشتی این چنین
 
تو که امرصبرمی کردی به ما
از چه صبرت رفته ای شیر خدا
 
با صدای گریه ات مولای من
بر وخامت می رود حال حسن
 
ای بلا گردان رویت عالمین
بغض کرده راحتِ جانت حسین
 
دخترت زینب شده حالش حزین
یا علی حال یتیمانت ببین
 
چون علی بشنید این آواز را
شد کمی آرام از مهر خدا
 
زیر لب او کرد جاری زمزمه
گفت او بار دگر یا فاطمه
 
آنکه کل کفر را بر خاک زد
طاقت حجرت ندارد کُن مدد
 
ای که از این آشیانه می روی
از چه رو آخر شبانه می روی
مجید خضرایی
مجید خضراییغسل دادن و تدفین و بعد حضرت زهرا (سلام الله علیها)
بابا کجا بردی تو دیشب مادرم را
دیگر به دامان که بگذارم سرم را
 
هق هق مکن بابا دلم آتش بگیرد
بابا الهی دخترت زینب بمیرد
 
زانو بغل منما سرشکت را مپوشان
از دخترت  دیگر تو اشکت را مپوشان
 
از بسکه امشب شانه ات لرزیده بابا
بر حال تو دردانه ات ترسیده بابا
 
زینب تحمل گر کند هجران مادر
هرگز ندارد طاقت بغض تو حیدر
 
بغض گلویت کار من دشوار کرده
قلبم دوباره یاد آن مسمار کرده
 
بابا خودم دیدم که با آوای دردی
با گریه خون روی در را پاک کردی
 
بابا حسن را درد سختی چیره گشته
چندیست سوی درب خانه خیره گشته
 
بابا ترا بر حق عشق و صبر مادر
زائر کن امشب دخترت بر قبر مادر
 
بابا چو زهرا مادر خود بی کسم من
بهر حسین غمزده دلواپسم من
 
من خانه داری می کنم بهر تو شاید
دیدار من یک ذره از دردت زداید
 
من عاشقم این را ز مادر ارث بردم
از سینه ی ام الائمه شیر خوردم
 
بابا مکن این گونه تنها سوگواری
ای مرتضی آخر مگر دختر نداری