پیغمبری که یک عمر غمخوار امتش بود

پیغمبری که یک عمر غمخوار امتش بود
روی کبود زهرا اجر نبوتش بود
 
ای خاک بر سرمن مردم شدند دشمن
با بانوئی که قرآن درس محبتش بود
 
با هیچ کس نمی گفت از درد خویش اما
دیوار و در کتاب ذکر مصیبتش بود
 
تا وقت مرگ پنهان کرد از علی غمش را
بعد از شهادتش هم دستش به صورتش بود
 
غمهای آن شهیده ناگفته ماند اما
حمل جنازۀ او فریاد غربتش بود
 
با آن که مخفیانه تشییع شد شبانه
لبخند زد به تابوت این درس عصمتش بود
 
آن پای تا به سر نور رو می گرفت از کور
نیلی چرا ز سیلی خورشید طلعتش بود!؟
 
شب بر سر مزارش مولا چو شمع می سوخت
روز آفتاب سوزان زوار تربتش بود
31
0
موضوعغسل دادن و تدفین و بعد حضرت زهرا (سلام الله علیها)
گریز
شاعرغلامرضا سازگار
قالبغزل
سبک پیشنهادینوحه
زبانفارسی
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت