ایهاالمظلوم
متن شعر و اشعار ایام بستری حضرت زهرا (سلام الله علیها) (فاطمه) بهمراه صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
عباس میرخلف زاده
عباس میرخلف زادهایام بستری در خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها)
حال خرابمو ببین
غمت زمین گیرم کرده
فکرِ خودت باش یکمی
نحیف شدی چهرت زرده
حسن چی میگه توی خواب
میترسه باز کى برگرده ؟
 
دارم میمیرم....
 
میخندن
به غرور شکسته ی من
میخندن
به اشک چشمای حسن
تو گوشم
هنوز صدای دومیه
وقتی گفت
مغیره زهرا رو بزن
 
میــمیـــرم ، با خس خس نفس زدنت
میــمیـــرم ، با دست به پهلو شدنت
میــمیـــرم ، با این سکوتِ حسنت....
میــمیـــرم....
 
واویــلا ، نـرو که میمــیره حیــدر
 
بهم میریزم میبینم
میسوزی پیشِ چشم ما
سری تکون بدی بسه
جای سلام دادن زهرا
آتیش به جونم میزنه
شکایتِ همسایه ها
 
دارم میمیرم....
 
مثل من
غریب شدی خیلی زیاد
هیچکی جز
علی عیادتت نمیاد
زهرا جان
بیا ازین مدینه بریم
این روزا
کسی ما ها رو نمیخواد
 
شــرمنــدم ، فاطمه بی گناه بودی
شــرمنــدم ، فاطمه پا به ماه بودی
شــرمنــدم ، دو سه ماه غرق آه بودی
شــرمنــدم....
 
واویــلا ، نـرو که میمــیره حیــدر
 
گریه نکن جون حسین
روز به روز هِی لاغر میشی
رفیق نیمه راه نشو
ایشالا که بهتر میشی
خیره نشو به گهواره
ایشالا باز مادر میشی
 
دارم میمیرم....
 
چی گفتی
به زینبم که ریخت بهم
اون بُقچه
چی بود دادی به زینبم
گریونه
شبا یه کابوس میبینه
هِی میگه
حسین غریب مادرم....
 
زهـــرا جان ، نگو از کربلا گفتی
زهـــرا جان ، نگو از قتلگاه گفتی
زهـــرا جان ، نگو از نیزه ها گفتی
 
واویــلا ، غریب مادر واویــلا....
حجت بحرالعلومی
حجت بحرالعلومیایام بستری در خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها)
هوای خانه شبیه هوای سابق نیست
و خنده بر لب مادر در این دقایق نیست
هزار مرتبه گفتم که رسم عاشق نیست
بگیر روسری از سر ، ولی موافق نیست
 
چه ارتباط عجیبی است بین خواهش من
و بغض های نشسته ، در گلوی حسن
 
در این سه ماه شده کار من فقط گریه
به وای وای حسین و حسن فقط گریه
به لکه های روی پیرهن  فقط گریه
به نا توانی این خسته تن فقط گریه
 
چقدر لرزه به دستهای مادر ماست
کنار بستر مادر ، همیشه روضه بپاست
 
دوباره شب شد و بابا به خانه برگشته
برای گریه ی مادر بهانه برگشته
روی لباس سفیدش نشانه برگشته
گمان کنم که همان درد شانه برگشته
 
به زحمت از سر بستر جدا شد و افتاد
برای یاری بابا فدا شد و افتاد
 
بمیرم این دم آخر چه مهربان شده بود
برای سفره ی خانه فکر نان شده بود
دوباره باز بغل های آسمان شده بود
چقدر خسته چقدر نیمه جان شده بود
 
برای خنده گمان میکنم کمی دیر است
به خنده های حسین اشک من سرازیر است
 
زمان بازی با بچه ها ز بس افتاد
هزار شعله ی شیون بر این قفس افتاد
میان بستر و مطبخ که پیش و پس افتاد
نشست روی زمین باز از نفس افتاد
 
غروب در دل بستر نظاره میکردیم
به خون گوشه ی بستر اشاره میکردیم
 
و داشت لحظه ی آخر مرا صدا میزد
کنار چند کفن حرف بوریا میزد
گریز روضه ی خود را به کربلا میزد
به مقتلی که حسین داشت دست و پا میزد
 
به روی نیزه برایم سری تجسم کرد
سری که از سر نیزه به من تبسم کرد
مرضیه عاطفی
مرضیه عاطفیایام بستری در خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها)
اسیرِ بسترم بابا... ندارم قوّتی دیگر
پُر از دردم! به این دنیا ندارم رغبتی دیگر
 
پس از تو می‌روم از حال؛ لحظه لحظه با سردرد
سه ماهی می‌شود پایم ندارد قدرتی دیگر
 
سرم پایین بود و بیهوا خوردم چنان سیلی
که در چشمَم ندارم هیچ خوابِ راحتی دیگر
 
لگد زد بیهوا، خوردم زمین، شش ماهه‌ام را کشت
ندیدم محسنم را و ندارم حاجتی دیگر
 
نفسگیر است وقتِ سجده بازویِ ورم کرده
برای دخترت بابا!...نمانده طاقتی دیگر 
 
از این پهلو به آن پهلو شدن با درد؛ دشوار است
ببَر پیشِ خودت امشب مرا تا ساعتی دیگر
 
حسن با ذکرِ "یا شافی" شبانه اشک می‌ریزد 
ندیدم با خدا زیباتر از این خلوتی دیگر
 
کجایی تا ببینی بی رمق افتاده پهلویم
همان دستی که بوسیدی، ندارد حرکتی دیگر
 
برایم ساخت تابوت و دعایش کردم و گفتم
علی جانم! حلالم کن اگر شد زحمتی دیگر
 
پدر! تنهاییِ حیدر برایم بدترین درد است
سلامِ بی جوابش شد برایم غربتی دیگر!
محمد جواد شیرازی
محمد جواد شیرازیایام بستری در خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها)
هجوم به خانه ، شهادت و حضرت محسن حضرت زهرا (سلام الله علیها)
بعد از سه ماه پا شده ای مادرم، چه خوب
از بسترت جدا شده ای مادرم، چه خوب
 
بعد از سه ماه راز و نیازم نتیجه داد
آخر، دعای بعدِ نمازم نتیجه داد
 
بعد از سه ماه بازویت انگار جان گرفت
شکر خدا که خانه ی ما بوی نان گرفت
 
 
بعد از سه ماه بوی غم از خانه دور شد
با نور چهره ات، همه جا غرق نور شد
 
بعد از سه ماه بوسه به روی حسن زدی
مانند قبل، شانه به گیسوی من زدی
 
حالا که بهتری تو، چرا رو گرفته ای؟!
حالا که دست بردی و جارو گرفته ای...
 
جارو بزن به خاطره های هجوم و در
جارو بزن تمام غم خانه را ببر
 
ای وای... سرفه هات دوباره شدید شد
خوردی زمین و خادمه هم ناامید شد
 
رنگ از رخت پرید و دلم بی اجازه ریخت
از زیر معجرت به زمین خون تازه ریخت
 
فهمیدم از نفس زدنت، اصل قصه چیست
تبدار خانه، وضعیتت روبراه نیست
 
جانم فدات، باز که رویت شده کبود!
بدتر شده است حال تو، نان پختنت چه بود؟!
 
دستت توان شانه به گیسو زدن نداشت
این خانه ی خراب که جارو زدن نداشت
 
بر کودکان غمزده ی خود پناه شو
مادر بیا به جان حسن رو به راه شو
 
با من بگو هر آنچه غم است از فراق نه
با من بگو وصیت خود، از عراق نه
 
حالا که باز ذکر تو نام حسین شد
اشکت روانه بر غم کام حسین شد
 
غصه نخور، دو چشم من است و اطاعتت
یادم نمی رود نفسی این وصیتت
 
شب تا سحر به دست حسین آب می دهم
مانند تو به تشنگی اش، تاب می دهم
 
اما بیا و چاره نما این ملال را
پاسخ بده به دختر خود این سوال را
 
 
آخر مگر که داغ و مصیبات من کم است؟!
در بقچه ات بگو که چرا یک کفن کم است؟!
 
قولی بده به من که بیایی به کربلا
یاری کنی کنار تن بی سرش مرا
 
مادر بیا به کرب و بلا راه چاره کن
در بین کوه نیزه، تنش را نظاره کن