همراه زخم های تنت گریه ام گرفت
از پیرهن نداشتنت گریه ام گرفت
با دیده های سرخ جگر مثل مادرم
هنگام دست و پا زدنت گریه ام گرفت
جایی برای بوسه برادرم نیافتم
از نیزه های در بدنت گریه ام گرفت
تا دیدم آن سواره ی ولگرد نیزه دار
بر تن نموده پیرُهنت ، گریه ام گرفت
وقتی شنیدم از پسرت ای امام اشک
یک بوریا شده کفنت ، گریه ام گرفت










