نیست، ای دوست! به دل، جز تو تمنّای دگر

نیست، ای دوست! به دل، جز تو تمنّای دگر
سر شوریده ندارد، سر سودای دگر
 
بهر جولان به سر نیزه و زیر سُم اسب
سر دیگر به بدن خواهم و اعضای دگر
 
جنّت وصل تو جویم که به هر تیغ و سنان
جلوه‌گر گشته مرا، کوثر و طوبای دگر
 
به ولای تو! ز بس، شوق بلای تو مراست
کربلای دگری خواهم و اعدای دگر
 
نیست بر دیده به جز دست قبولم گر شمر 
بشکند سینه‌ام از جور به یک پای دگر
 
شب مهمانی خولی به جز از کنج تنور
می‌نخواهد سر بُبریدۀ من، جای دگر
 
موکنان مویه کنان نعش پسرها می‌دید 
کاش می‌بود مرا اکبر و لیلای دگر 
 
پابرهنه به سر خار به راهت بدوند 
بهر اطفال بدی کاشکی صحرای دگر
 
کاش روزی که رَوَد خواهر زارم، سوی شام
غیر ویرانه برایش نبُوَد، جای دگر!
 
«جودیا»! بنده‌ی او شو که تو را اوست، شفیع
چشم امّید فروبند ز مولای دگر
20
0
موضوعمناجات با مناجات با خدا
گریزعاشورا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
شاعرعبدالجواد جودی خراسانی
قالبغزل
سبک پیشنهادینوحه
زبانفارسی
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت