یوسف رحیمی

نفهمیدیم افسوس تو را ای مهربان، افسوس

بازگشت
نفهمیدیم افسوس تو را ای مهربان، افسوس
ببین ماییم حالا بعد تو با یک جهان افسوس 
 
ببین جاری‌ست هر شب در خروش اشکمان، اندوه
ببین مانده‌ست بی‌تو بر لبان سردمان، افسوس 
 
کنارت چارفصل ما پر از عطر بهاران بود
تو رفتی و بهاران هم شده رنگ خزان، افسوس 
 
شهادت را چشیدی جرعه جرعه بعد یارانت
به لب‌های تو بوده بعد هر داغ گران، افسوس 
 
به‌پا می‌کرد آتش در دل ما دیدن اشکت
نماز حاج قاسم بود و اشک بی‌امان، افسوس 
 
دل ما با دل تو سوخت از داغ رئیسی، آه
پس از سیدحسن داریم بر لب همچنان، افسوس 
 
نه تنها دست تو مجروح بود از جور بدخواهان
جراحت‌ها به قلبت بود از زخم زبان، افسوس 
 
نفهمیدیم افسوس تو را ای مهربان، آن روز
ولی امروز می‌فهمیم ما از عمق جان، افسوس
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت