منصوره محمدی مزینان

برخاسته عالم به فراخوان عزایت

بازگشت
برخاسته عالم به فراخوان عزایت 
وقت است که جان را کند ای دوست، فدایت 
 
برخیز و ببین هیمنۀ قافله‌ات را
تأثیر دعای سحر و نافله‌ات را
 
برخیز و ببین سبک رجزخوانی ما را 
توفندگی خطبۀ طوفانی ما را.. 
 
شد فصل تماشا، بده ای اشک امانم! 
باید به جهان حرف دلم را برسانم
 
ای داغ و غم تا به ابد تازۀ ایران
این داغ چه داغی‌ست که شد مشعل ایمان؟ 
 
این نور چه نوری‌ست چنین رد شد از آتش؟
این نام چه نامی‌ست فراتر ز سیاوش؟
  
ای داغ مکرر! پدرم! رهبر خوبم!
از داغ تو باید به سر و سینه بکوبم
 
جا دارد اگر از غمت ای مرد، بمیریم!
جا دارد اگر لحظه‌ای آرام نگیریم 
 
این غصه که پنهان ز خدای تو نبوده
اما به یقین وقت عزای تو نبوده
 
باید به تسلّای دل، ای یار عزیزم! 
با مشت گره‌کردۀ خود اشک بریزم 
 
غم را به تماشای حماسه بکشانم
با دیدۀ بارانی خود شعر بخوانم
 
هرچند که قسمت شده من داغ ببینم 
نامردم اگر از غمت از پا بنشینم  
 
شمشیر به دستیم و نیفتاده سپرها 
سودای غمت تا به ابد هست به سرها
 
دلداده و  آزاده و بی‌واهمه باشد
هر کس که دلش با پسر فاطمه باشد
 
حالا پس از آن دغدغه و خون جگرها
اخبار شکوهت شده سرخطّ خبرها
 
ای اهل هنر! اهل قلم در ادبِ شعر!
باید بنویسید به تاریخِ شبِ شعر 
 
هر چند خدای سخن و شعر و هنر بود
سیدعلی خامنه‌ای مرد خطر بود
 
حالا من و باران و... تو و  آینه در پیش
 خورشید شدی زنده‌تر و زنده‌تر از پیش...
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت