آقای من! که از قفس تن رها شدی
با خون وضو گرفتی و حاجتروا شدی
چشم تو صبح بود شبِ غمگرفته را
هر جا سکوت بود، صدای رسا شدی
نور خدا به چهرۀ ماهت نشسته بود
بر کشتی شکستهدلان ناخدا شدی
تنها پناهگاه تو، سجادۀ تو بود
از این مسیر راهی کرب و بلا شدی
رفتی به آسمان شهادت، حسینوار
همچون ستاره، روشنِ بیانتها شدی
دیدار با امام و شهیدان چه دیدنیست
همراه جمع عشق، دعاگوی ما شدی
عمری قرار بود فدایت شویم، آه...
اما خودت به خاطر ایران فدا شدی




