بر سینه بکوبید که آن سایهٔ سر، رفت!
افسوس که از خانه غریبانه پدر رفت!
آن ماه که میگفت غمش را به دل چاه
آن شمع که سودای سحر داشت به سر رفت
آن دست دعاگو که نزد جز به خدا رو
آن دیده بیدارِ پر از درّ و گهر رفت
آن شمع شبافروز که شد داغ جگرسوز
آن مایهٔ دلگرمی اصحاب هنر رفت
لبخند به دنیا زد و با غسل شهادت
خود پیشتر از آنکه زند مرگ به در رفت
پرسیدهای از من: خبر تازه چه داری؟
دیگر چه خبر؟ سرخط دنیای خبر رفت
یادیست از او مانده و راهیست که باقیست
از دل نرود، آری! از این دیده اگر رفت




