علی اکبر لطیفیان

ناگهان زلفِ پریشان تو را میگیرند

بازگشت
ناگهان زلفِ پریشان تو را میگیرند
سر سجاده گریبان تو را میگیرند
 
تو در این خانه بنا نیست که راحت باشی
چند هیزم سر و سامان تورا میگیرند
 
وقت نعلین به پا کردن تو یک آن است
چون حسودند همین آنِ تو را می گیرند
 
دختران تو یقیناً زکسی ترسیدند
بی سبب نیست که دامان تو را میگیرند
 
سعی کن بلکه خودت را بکشانی ورنه
ریسمان ها به خدا جانِ تو را میگیرند
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت