میثم مومنی نژاد

مثل یک خنجر گران به گلو

بازگشت

مثل یک خنجر گران به گلو
داغش آورده است جان به گلو
کنج زندان چه می کند خورشید
بند بر پا و ریسمان به گلو
اشک مظلومی اش عیان بر رخ
بغض تنهایی اش نهان به گلو
گوئیا ارث هر ابالحسن است
خار در چشم و استخوان به گلو
غل و زنجیر جامعه یعنی
دستها بسته همزمان به گلو
با که گویم که تازیانه زدند
به جبین به لب و دهان به گلو
بوسه می زد زمین به زخم پا
گریه می کرد آسمان به گلو
دم آخر به نینوا رو کرد
داشت مانند نی فغان به گلو
میرود اسب ، خونفشان به حرم
میرسد شعر ، نوحه خوان به گلو
باز میدید با سنان زده اند
شمر بر پهلو و سنان به گلو
زیر باران کعب نی زیباست
بوسه ی قامتی کمان به گلو
شرح این غصه را تمامی نیست
روضه ها مانده همچنان به گلو

اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت