وحید قاسمی

حساس ترین آینه را می بردند

بازگشت
حساس ترین آینه را می بردند
بر شانه ی سنگ ها،کجا می بردند؟
 
با اینکه سلیمان زمانت بودی
تابوت تو را غلام ها می بردند
 
تابوت نه، اشتباه گفتم ای وای
با تخته ی پاره ای تو را می بردند
 
با ساق شکسته پیکرت را،ای کاش
پیچیده میان بوریا می بردند
 
از تخته ی در، دست و سرت آویزان
گیسوی تو در باد رها می بردند
 
تا خشک شود نموری پیرهنت
باید بدنت به کربلا می بردند
 
آیینه ی تکه تکه ای بودی که
از قصد ، تو را چه با صدا می بردند
 
ای کاش به جای جسر بغداد آقا
بر نیزه سرت شام بلا می بردند
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت