شد چو ویرانه شام از ره کین خانه تو

شد چو ویرانه شام از ره کین خانه تو 
خلد شد غمکده ز آن خانه ویرانه تو 
 
ای صبا فاطمه را گوی که زینب شد اسیر 
گشت ویرانه نشین آن در یکدانه تو 
 
آمدی تا به جهان ساقی ایام نریخت 
به جز از زهر الم هیچ به پیمانه تو
 
آشنا را دل اگر بهر تو خون شد نه عجب 
در مقامی که بسوزد دل بیگانه تو 
 
رعد آسا ز جگر ناله برآید از سنگ 
گر که در کوه بخواند کسی افسانه تو 
 
تا که شد بازوی تو بسته به زنجیر جفا 
کیست آن کس که دلش نامده دیوانه تو
 
کرد سوراخ به جنت جگر زهرا را 
نوک هر نیزه که بنمود سیه شانه تو 
 
به خرابه شب تار از سر شاه شهدا 
شمعی افروخت عجب چرخ به کاشانه تو 
 
یک زن و طاقت اینقدر غم و رنج و الم 
آفرین باد بر این همت مردانه تو
 
جودیا زین می صافی که تو داری گشتند 
اهل تقوا همه دردی کش و پیمانه تو
14
0
موضوعمناجات ها و مصیبتهای حضرت زینب بعد از عاشورا حضرت زینب (سلام الله علیها)
گریزورود كاروان اسرا به شام و مجلس یزید امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
شاعرعبدالجواد جودی خراسانی
قالبغزل
سبک پیشنهادینوحه
زبانفارسی
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت