سعید-تاج‌-محمدی

از دست داده ام همه کس را ؛ تو را که نه

بازگشت
از دست داده ام همه کس را ؛ تو را که نه 
از غیر، دل بریده ام از آشنا که نه
 
چون بادبادکی نخ این دل به دست توست 
من از تو دور می شوم اما جدا که نه
 
من را به درد غیبت خود امتحان مکن 
می ترسم از شکست خودم از بلا که نه
 
درمان درد کهنه ی ما ادعا نبود 
باید دعا کنیم؛ نه ... تنها دعا که نه
 
گفتم که در فراق رخش گریه می‌کنم
گفتا که مرهمی ست برایت دوا که نه
 
گفتم که می شود به نگاهی دوا شود؟ 
گفتا تو چشمِ باز بیاور؛ چرا که نه؟.
 
باید تو را صمیمی و صادق صدا کنم 
با قیل و قال و همهمه و هوی و ها که نه
 
چشمام دره سفید مره دنیام سیا مره.
" یَک روز بییی ببینُمِت آقا خدا کِنَه"
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت