آخر بگو چه چاره کنم با غم فراق؟
آهی ز حسرت است فقط همدم فراق
با گریه کردن این دلم آرام میشود
یعنی که اشک بود فقط مرهم فراق
موی سپید تحفۀ هجران دلبر است
یک عمر میشود سپری یک دم فراق
حال دلم چو زلف تو پیچیده درهم است
خسته شدم از این همه پیچ و خم فراق
گفتم که چیست خون جگر؟ گفت عاشقی
اشک دل است در سحر ماتم فراق
رنگ سیاه، بیرق چشم انتظارهاست
کعبه شده نمایشی از پرچم فراق
ای حاجی همیشه بیابان نشین، بیا
بنشین شبی کنار من و زمزم فراق
هجران به دام رنج و بلا میکشد مرا
آخر فراق کرببلا میکشد مرا






