هیچکس مثل من اینگونه گرفتار نشد
با شکوه آمده و بی کس و بی یار نشد
حال و روز من آواره تماشا دارد
تکیهگاهم به جز این گوشۀ دیوار نشد
روزه دارم من و لب تشنۀ سر گردانم
بین این شهرکسی بانی افطار نشد
دست بر دست زنم، دل نگرانم، چه کنم؟
مثل من هیچ سفیری خجل از یار نشد
خواستم تا برسانم به تو پیغام، میا
پسر فاطمه، شرمندهام انگار، نشد
گر زنی سینه سپر کرده برایم، صد شکر
سینهاش سوخته از داغی مسمار نشد
اهل این شهر همه سنگ زن و سر شکنند
میهمانی سر سالم سوی دربار نشد
وای اگر که هدفی روی بلندی باشد
دیدهای نیست که با لختۀ خون تار نشد
به سر نیزه پریشان شده مویم، اما
خواهرم در پیام آوارۀ بازار نشد
پیکر بی سرم از پا به سرِ دار زدند
این بلا بر سر من آمد و تکرار نشد




