علی ذوالقدر

هوا هوای غم است و هوای خون‌جگری

بازگشت
هوا هوای غم است و هوای خون‌جگری
به هر طرف که نظر می‌کنم تو در نظری
 
ز عشق گفتم و این شهر در به رویم بست
همیشه عاقبت عاشقی‌ست دربدری
 
به مسجدی که امام جماعتش بودم
نماز مغرب من شد اقامه یک‌نفری
 
دوباره نامه نوشتم برای تو اما
به غیر آهِ ندامت نبود نامه‌بری
 
تو احتیاج نداری به نامه‌ی مسلم
که بهتر از همه از حال کوفه باخبری
 
به هر طریق تو آخر به کوفه می‌آیی
در این مسیر به‌جز عشق را نمی‌نگری
 
بیاور اکبر خود را که کوفیان بینند
در این مسیر کنار خودِ پیامبری
 
بیاور اصغر خود را که با شهادت او
ز کوفیانِ ریاکار آبرو ببری
 
جمل به‌پا کن و همراه خویش قاسم را
به‌سوی رزم بیاور برای جلوه گری
 
ولی فدای تو گردم میار زینب را
که شهر پر شده از مردمان خیره‌سری
 
کسی به خواهرت اینجا محل نخواهد داد
اگرچه می‌گذرد از محله‌ی پدری
 
از این مسیر گذر می‌کند، عجب گذری
به‌سوی شام سفر می‌کند، عجب سفری
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت