ای مصحف ورق ورق ! ای روح پیکرم !
آیا تویی برادر من ؟ نیست باورم
با آنکه در جوار تو یک عمر بوده ام
نشناسمت کنون که تو هستی برادرم
پامال جور و دست خوش کینه ام ببین
ای کشتی نجات ، گذشت آب از سرم
عمرمنی که از کف من رفته ای ومن
بی تو ، گمان بودن خود را نمی برم
ای خشک لب ، کنار فرات از غمت ببین
دریاست در کنار من از دیده ترم
با کعب نی کنند جدا از توام ولیک
از جان خویش بگذرم و از تو نگذرم
دیشب کنار پیکر پاکت چها گذشت
کاین خاک ها هنوز دهد بوی مادرم؟
دیدم که دست ، ظلم تو را سنگ می زند
بگذاشتم دو دست خود آنگاه برسرم










